هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

654- علی (علیه السلام) در آخرین لحظات

اصبغ بن نباته می گوید: پس از ضربت خوردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خدمتش مشرف شدم و خود را روی پاهای مبارک آن حضرت انداختم و گریه می کردم حضرت فرمود: ای اصبغ برخیز برای چه گریه می کنی؟ من راه بهشت در پیش دارم عرض کردم می دانم تو عاشق لقای خدا هستی و راه بهشت در پیش داری من بر فقدان و مهاجرت تو گریه می کنم من بر خود می نالم.(776)

655- مرگ می آید

خبر مرگ یکی از اصحاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) به آن حضرت رسید و پس از آن خبر دیگری رسید که آن مرد نمرده است. حضرت نامه ای برای او نوشت:... خبری از ناحیه تو برای ما آمد که موجب تشویش و فزع و جزع برادران تو شد پس از آن، خبر دیگری آمد و خبر اول را تکذیب نمود و این خبر موجب سرور و روشنی چشم ما شد، لیکن این سرور و فرح سریع الانقطاع است و بزودی تصدیق خبر اول به تو خواهد رسید، پس تو مانند کسی هستی که مرگ را چشیده باشد و سپس زنده شده باشد؟ بدان که شب و روز با نهایت سعی و جد می کوشند که عمرها را کوتاه کنند، و اموال را فانی و خراب بنمایند و اجلها را در نوریده و آخرین نقطه آنرا برسانند.(777)

656- اندکی بود از بسیار!

حضرت علی (علیه السلام) به حارث فرمود: ای حارث بشارت می دهم ترا که مرا در هنگام مرگ و در هنگام عبور از پل جهنم و در کنار حوض کوثر در وقت مقاسمه بشناسی... سپس علی (علیه السلام) دست حارث را در دست خود گرفت و گفت: ای حارث، روزی من از آزار و حسادت قریش و منافقان این امت بر من، خدمت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شکایت کردم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دست مرا گرفت و در دست خود قرار داد همین طوری که من دست تو را در دست خود گذارده ام آنگاه فرمود: چون قیامت بر پا گردد من دست به دامان عصمت پروردگار خواهم زد و تو ای علی (علیه السلام) دست به دامان من می زنی و ذریه و اولاد تو دست به دامان تو می زنند و شیعیان شما دست به دامان شما می زنند بگو ببینم در آن حال؛ خدا با پیغمبر چه معامله ای خواهد کرد؟ و پیغمبرش با وصی خود چه معامله خواهد کرد؟ ای حارث این را که گفتم بگیر؛ و به دل خود بسپار، اندکی بود از بسیار؛ آن وقت حضرت سه مرتبه فرمود: تو یگانه و متحد هستی با هر کسی که او را دوست داری (هر که را دوست داشته باشی با آن محشور می گردی) و برای توست تمامی اعمالی که اکتساب کردی، چون حارث این سخنان را شنید از جای خود برخاست و حرکت کرد و چنان مست و مدهوش کلام حضرت بود که ردایش به روی زمین کشیده می شد و می رفت و با خود می گفت: پس از استماع این کلمات من دیگر باک ندارم که مرگ به سوی من آید یا من به سوی مرگ بروم.(778)