هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

652- اشعار جانسوز علی (علیه السلام) در سوگ عمار

عمار یاسر یکی از سران و اعضای مرکزی سازمان شرطة الخمیس بود، او از یاران مخصوص پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی (علیه السلام) بود و هرگز در کورانهای عصر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از آن، نلغزند و به سوی چپ و راست نرفت و چون کوهی استوار در خط پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی (علیه السلام) ماند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم درباره عمار فرمود: ایمان سراپای عمار را گرفته و با گشوت بدنش آمیخته شده است. و روزی به او فرمود: (ستقتلک الفئة الباغیة و آخر زادک ضیاح من لبن. پس از چند سالی گروه متجاوز (سپاه معاویه) ترا می کشند و آخرین غذای تو در دنیا، شیر مخلوط با آب است.)
عمار یاسر در زمان خلاف علی (علیه السلام) از سرداران سپاه آخ حضرت در جنگ جمل و صفین به حساب می آمد بود، او جنگ صفین 94 سال داشت، اما او با این سن و سال چون قهرمان جوان با دشمن می جنگید. حبه عرنی گوید: عمار در همان روز شهادتش (چند لحظه قبل از شهادت) به جمعی از یاران گفت: آخرین روزی دنیوی مرا بدهید آنگاه برای او مقداری شیر مخلوط به آب آوردند، از آن نوشید و سپس گفت: امروز با دوستم محمد صلی الله علیه و آله و سلم و حزبش ملاقات خواهم کرد ( و الله لو ضربانو حتی بلغونا سعفات هجر لعلمت اننا علی الحق؛ سوگند به خدا اگر دشمنان ما را آنچنان ضربه بزنند که همچون شاخه های خشک نخل خرمای سرزمین هجر بریده بریده شویم در عین حال یقین دارم که ما بر حق هستیم.)
این مرد بزرگ در یکی از روزهای جنگ به میدان شتافت و با دشمن جنگید، سرانجام براثر ضربه نیزه یکی از دشمنان از پشت اسب به زمین افتاد و به شهادت رسید. شب فرا رسید، علی (علیه السلام) در کنار کشته ها می گشت، چشمش به پیگر به خون طپیده عمار افتاد منقلب شد و قطرات اشک از دیدگانش جاری گشت در کنار پیکرش نشست، سر عمار را به بالین گرفت و با قلبی آکنده از اندوه و چشمی پر از اشک، این اشک را در سوک عمار خواند:
ابا موت کم هذا التفرق و عنوة - فلست تبقی لی خلیل خلیل
الا ایها الموت الذی لست تارکی - ارحنی فقد افنیت کل خلیل
اراک بصیرا بالذین احبهم - کانک تمضی نحوهم بدلیل
یعنی: ای مرگ که قطعاً سراغ من نیز می آیی مرا راحت کن که همه دوستانم را از دستم گرفتی، تو را نسبت به این دوستانم تیز بین می بینم، که گویی چراغ بدست، دنبال آنها می گردی، و به روایتی فرمود: کسی که خبر شهادت عمار را بشنود و متأثر نگردد بهره های از اسلام ندارد.
به این ترتیب می بینم حضرت علی (علیه السلام) نسبت به دوستان مخلص و با وفایش اظهار محبت می کرد و صمیمانه به آنها درود می فرستاد.

653- جمجمه ای حرف زد

علی (علیه السلام) برای سرکوبی سپاه معاویه سپاه مجهزی آماده ساخت این سپاه در نخیله که لشکرگاه سپاه علی (علیه السلام) بود در آماده باش بسر می برد امام علی (علیه السلام) از کوفه بیرون آمد و رهسپار قرارگاه نخیله شد و برای آنان سخنرانی نمود، آنگاه سپاه مجهز علی (علیه السلام) به فرماندهی خود آن حضرت به سوی صفین حرکت کردند در مسیر راه به مداین (774) رسیدند در این هنگام، آنان ویرانه های کاخها و تالارها را مشاهده کردند علی (علیه السلام) جمجمه پوسیده ای را در خرابه ای دید به یکی از اصحاب خود فرمود: آن را بر دارد و به همراه من بیا، علی (علیه السلام) به ایوان معروف کاخ مداین آمد و در آن نشست و طشت آبی طلبید و به آورنده جمجمه فرمود: آن را در میان طشت بگذارد. او این کار را کرد، علی (علیه السلام) خطاب به جمجمه فرمود: ای جمجمه تو را سوگند می دهم بگو من کیستم و تو کیستی؟ جمجمه با زبان رسا گفت: تو امیرمؤمنان (علیه السلام) و سید اوصیا و پیشوای پرهیزکاران هستی ولی من بنده خدا و فرزند کنیز خدا کسری انوشیروان هستم. علی (علیه السلام) به او فرمود: حالت چطور است؟ او گفتاری گفت که خلاصه آن این است:
من نسبت به زیردستان مهربان بودم ولی در آیین مجوس بسر می بردم.. اینک از بهشت محروم هستم و گرفتار دوزخ می باشم اما به خاطر اینکه با رعیت مدارا می کردم از آتش دوزخ در امان هستم، و احسر تا اگر من ایمان می آوردم، با تو بودم ای سرور خاندان محمد صلی الله علیه و آله و سلم و ای امیرمؤمنان (علیه السلام).
سخنان او بقدری جانسوز بود که همه حاضران صدا را به گریه بلند کردند.(775)

654- علی (علیه السلام) در آخرین لحظات

اصبغ بن نباته می گوید: پس از ضربت خوردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خدمتش مشرف شدم و خود را روی پاهای مبارک آن حضرت انداختم و گریه می کردم حضرت فرمود: ای اصبغ برخیز برای چه گریه می کنی؟ من راه بهشت در پیش دارم عرض کردم می دانم تو عاشق لقای خدا هستی و راه بهشت در پیش داری من بر فقدان و مهاجرت تو گریه می کنم من بر خود می نالم.(776)