هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

640- مرد، مردان عالم

عوانه می گوید: وقتی لشگریان حضرت علی (علیه السلام) در جنگ جمل سیاه گمراه عایشه را شکست داده و جنگ به پایان رسید. حضرت علی (علیه السلام) به عایشه فرمود: ای حمیرا، کار خدا را با خود چگونه دیدی؟ عایشه جواب داد: یا علی (علیه السلام) اکنون که بر ما تسلط یافتی (در اسارت تو هستم) یعنی: جوانمردی و نما و مرا ببخش!(761)

641- هلاکت ظالم، حتمی است

در یکی از جنگ های، یکی از شجاعان دشمن، یکی از افراد بنی هاشم را به جنگ با خود دعوت کرد، ولی او پاسخ مثبت نداد. حضرت علی (علیه السلام) به او فرمود: چرا از پیکار با او خودداری می کنی؟! او جواب داد: این شخص (اشاره به قهرمان دشمن) از یکه سواران دلیر عرب است، ترس از آن دارم که بر من پیروز گردد. امام علی (علیه السلام) فرمود: او به حساب اینکه در سپاه دشمن است بر تو ظلم کرده است، اگر با او نبرد کنی، بر او پیروز خواهش شد، بدانکه اگر کوهی به کوه دیگر ظلم کند، ظلم کننده مغلوب شده و به هلاکت می رسد.(762)

642- فریاد رس خلیفه!

اصبغ بن نباته می گوید: وقتی که عثمان به علت کردار وی (که بر خلاف سیره پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود) توسط مردم در محاصره قرار گرفت، او برای علی بن ابیطالب (علیه السلام) چنین نوشت: اما بعد؛
به یقین، آب از قله کوهی، که نباید آب آن را فرا گیرد، گذشته (یعنی آب از سرگذشت و کارد به استخوان رسیده) و تنگ شتر به نزدیک پستانش رسیده (تنگ شتر از زیر شکم به نزدیک پستان رسید یعنی، کار از کار گذشته و قابل تغییر و اصلاح نیست) و کار من از حد بیرون شده است و در من کسی طمع کرده که چیزی مانع آن نیست پس اگر تو خورنده ای، بهترین خورنده باش، و گرنه مرا دریاب که پاره پاره می گردم.(763)