هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

628- دستگیری قاتل علی (علیه السلام)

عبدالرحمن بن ملجم لعنة الله، از باقیمانده های خوارج نهروان بود، او که از کوفه فرار کرده بود، طبق توطئه ای که با همدستان خود، در مکه، طرح آن را به عهده گرفته بود مخفیانه به کوفه آمد، و سرانجام صبج شب نوزدهم ماه رمضان چهلم هجرت ضربت خود را بر فرق مقدس علی (علیه السلام) وارد ساخت (که علی (علیه السلام) بستری شد و شب 21 همان سال به شهادت رسید) ابن ملجم لعنة الله پس از ضربت زدن پا به فرار گذاشت، یکی از مسلمانان که از قبیله همدان بود و ابوذر نام داشت، او را دنبال کرد، به او رسید سپس لباس ابن ملجم را که در دست داشت، بر سر او انداخت، و آنگاه او را به زمین زد و شمشیرش را از دستش گرفت، و او را نزد امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آورد. وقتی که چشم علی (علیه السلام) به ابن ملجم لعنة الله افتاد، فرمود: النفس بالنفس (این جمله در آیه 45 سوره مائده آمده و منظور قصاص قتل است که قاتل باید به قتل برسد). سپس فرمودند: اگر من از دنیا رفتم، همانگونه که او مرا کشت، او را به قتل برسانید، و اگر از این ضربت، سالم ماندم، رأی خود را خواهم داد. ابن ملجم لعنة الله (این خبیث ناپاک) گفت: سوگند به خدا، من این شمشیر را به هزار دینار خریده ام و با هزار درهم زهر، آنرا مسموم نموده ام، در این صورت اگر این شمشیر به من خیانت کند (یعنی باعث قتل نشود) نفرین بر آن باد.
مردم او را از کنار بستر علی (علیه السلام) دور کردند و از شدت ناراحتی نسبت به او با دندانهای خود، گوشت بدن او را بریده بریده می کردند و می گفتند: ای دشمن خدا، این چه کاری بود که کردی؟ تو امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و سلم را به عزا نشاندی تو بهترین انسان ها را کشتی.
او خاموش بود، سخنی نمی گفت: او را بزندان افکندند. سپس مردم به حضور امیرمؤمنان (علیه السلام) آمده و با احساسات پر شور عرض کردند: ما گوش بفرمان شما هستیم، هر گونه فرمان دهی، همان را در مورد این دشمن خدا (ابن ملجم) اجرا می کنیم، چرا که او باعث هلاکت امت و تباهی دین شده است.
علی (علیه السلام) فرمود: اگر زنده ماندم، رأی خود را خواهم گفت، و اگر از دنیا رفتم با او همانگونه رفتار کنید که با قاتل پیامبر، رفتار می شود. نخست او را بکشید، سپس بدنش را با آتش بسوزانید. پس از شهادت علی (علیه السلام) به امر امام حسن (علیه السلام) او را کشتند و سپس ام هیثم که از زنان قهرمان طایفه نخع بود پیکر ناپاک او را به آتش کشید.(749)

629- اولین فتح به دست امام حسین (علیه السلام)

جنگ صفین از جنگ های بزرگی است که در زمان خلافت علی (علیه السلام) در سال 36 تا 38 هجری بین سپاه علی (علیه السلام) با سپاه معاویه، در سرزمین صفین (نواحی شام) واقع شد. نخستین کاری که معاویه انجام داد این بود که گفت: چون عثمان را تشنه کشتند، آب را به روی سپاه علی (علیه السلام) ببندید، همان دستور انجام شد و سپاه معاویه مرکز آب را گرفتند این موضوع باعث شد که آب به سپاه علی (علیه السلام) نرسید و تمام شد و تشنگی بر سپاهیان چیره گشت. می نویسند: چندین گردان سواره نظام، از سوی علی (علیه السلام) به سوی آن مرکز رفتند تا آب را بگشایند ولی موفق نشدند و بازگشتند. در این وقت امام حسین (علیه السلام) که 33 سال داشت پدر را اندوهگین یافت و نزد پدر رفت و اجازه خواست که خود همراه جمعی به میدان برود. امام علی (علیه السلام) اجازه داد آن بزرگوار همراه جمعی از سواران به سوی قرارگاه ابو ایوب که محافظین آن بودند روانه شدند، آنگاه آنچنان عرصه را بر او تنگ کردند، که ابو ایوب و همراهانش، ناگزیر گریختند و شریعه آب بدست امام حسین (علیه السلام) و همراهانش افتاد و بعد آن حضرت نزد پدر آمد و جریان را به عرض رساند و این نخستین فتحی بود که در جنگ صفین انجام گرفت.(750)

630- از پسرم انتظار نداشتم...

در سال 37 یعنی سال دوم خلافت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) امام حسین (علیه السلام) جوانی سی و سه ساله بود. روزی امام حسین (علیه السلام) جوانان و دوستان خود را، که نوبت ایشان بود به پذیرائی دعوت کرد ولی در سفره حضرت جز چند قطعه نان چیزی قرار نداشت. امام حسین (علیه السلام) به قنبر فرمود: از این چند مشک عسل که به بیت المال رسیده ظرفی برای ما بیاور تا این مهمانی را برگزار کنم. قنبر اطاعت کرد و یک ظرف عسل برای امام حسین (علیه السلام) آورد علی (علیه السلام) در سرکشی خود از بیت المال دریافت که مشک عسل ها دست خورده است. لذا از قنبر سؤال کرد. قنبر عرض کرد: به فرمان امام حسین (علیه السلام) او را به حق عموی خود جعفر طیار قسم داد، تا خشمش اندکی آرام گرفت و بعد به همان ترتیبی که قنبر را مورد بازجویی قرار داده بود امام حسین (علیه السلام) را بازجویی کرد و فرمود: آیا تو دستور داده ای که به مشک های عسل قنبر دست بزند. امام حسین (علیه السلام) عرض کرد: بله یا امیرالمومنین، امام: مگر نمی دانستی که این عسلها برای عموم مسلمین است، عرض کرد: بلی می دانستم یا امیرالمومنین؛ ولی من خود یک فرد از افراد مسلمانانم و بقدر سهم خود آن هم برای پذیرایی از مهمانانم از عسل برداشتم. علی (علیه السلام) نگاهی به امام حسین (علیه السلام) انداخت و فرمود: از پسرم انتظار نداشتم پیش از آنکه مسلمانان به سهم خود برسند او سهم خویش را بردارد و بعد با لحنی خشم آلود اضافه کرد، اگر ندیده بودم بر این لبها که داری رسول خدا بوسه می زد دستور می داد لبهای تو را به چوپ ببندند سپس امام علی (علیه السلام) دستور داد عسل دیگری بخرند و به بیت المال برگردانند.