هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

626- گروههای مردم

کمیل بن زیاد می گوید: علی (علیه السلام) نزد من آمد و دست مرا گرفت و مرا با خود به صحرا برد چون به صحرا رسیدیم بر زمین نشست و من هم نشستم سر بلند کرده و متوجه من شد و فرمود: ای کمیل! آنچه به تو می گویم بخاطر بسپار، مردم سه دسته اند: 1- دانشمند الهی. 2- دانشجویی که در راه رستگاری قدم بر می دارد. 3- افراد ناکس و پست که بدنبال هر آوازی می روند و مانند پشه های ریز از هر طرف که باد بوزد به آن سو می روند...
ای کمیل! دانش از ثروت بهتر است چرا که دانش نگهبان تو است ولی ثروت را باید تو نگهبان باشی. ثروت را هر چه خرج کنی کمتر گردد ولی دنش هر چه بیشتر خرج شود افزوده تر شود. ای کمیل! آنان که ثروتمندند و زنده، مردگانی هستند بصورت زنده، ولی دانشمندان تا پایان روزگار پاینده اند... آه که اینجا (اشاره به سینه) آکنده از دانش است. کاش شاگردانی که بتوانند این بار را بکشند بدست می آوردم...(747)

627- وصیتی از امام علی (علیه السلام)

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در وصیتی به فرزند خود محمد حنفیه فرمود: ای پسر، از خودبینی و بد خلقی و کم صبری دوری کن، که اگر این سه خصلت را داشته باشی هیچ رفیقی با تو مدارا و دوستی نخواهد کرد و همواره مردم از تو کناره خواهند گرفت خود را به اظهار دوستی وادار کن و بر زحمات خود، خویشتن را شکیبا ساز... و از دست دادن دین و آبروی خود درباره هر کس که باشد بخل بورز که دین و دنیایت سالم تر خواهد بود.(748)

628- دستگیری قاتل علی (علیه السلام)

عبدالرحمن بن ملجم لعنة الله، از باقیمانده های خوارج نهروان بود، او که از کوفه فرار کرده بود، طبق توطئه ای که با همدستان خود، در مکه، طرح آن را به عهده گرفته بود مخفیانه به کوفه آمد، و سرانجام صبج شب نوزدهم ماه رمضان چهلم هجرت ضربت خود را بر فرق مقدس علی (علیه السلام) وارد ساخت (که علی (علیه السلام) بستری شد و شب 21 همان سال به شهادت رسید) ابن ملجم لعنة الله پس از ضربت زدن پا به فرار گذاشت، یکی از مسلمانان که از قبیله همدان بود و ابوذر نام داشت، او را دنبال کرد، به او رسید سپس لباس ابن ملجم را که در دست داشت، بر سر او انداخت، و آنگاه او را به زمین زد و شمشیرش را از دستش گرفت، و او را نزد امیرمؤمنان علی (علیه السلام) آورد. وقتی که چشم علی (علیه السلام) به ابن ملجم لعنة الله افتاد، فرمود: النفس بالنفس (این جمله در آیه 45 سوره مائده آمده و منظور قصاص قتل است که قاتل باید به قتل برسد). سپس فرمودند: اگر من از دنیا رفتم، همانگونه که او مرا کشت، او را به قتل برسانید، و اگر از این ضربت، سالم ماندم، رأی خود را خواهم داد. ابن ملجم لعنة الله (این خبیث ناپاک) گفت: سوگند به خدا، من این شمشیر را به هزار دینار خریده ام و با هزار درهم زهر، آنرا مسموم نموده ام، در این صورت اگر این شمشیر به من خیانت کند (یعنی باعث قتل نشود) نفرین بر آن باد.
مردم او را از کنار بستر علی (علیه السلام) دور کردند و از شدت ناراحتی نسبت به او با دندانهای خود، گوشت بدن او را بریده بریده می کردند و می گفتند: ای دشمن خدا، این چه کاری بود که کردی؟ تو امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم و سلم را به عزا نشاندی تو بهترین انسان ها را کشتی.
او خاموش بود، سخنی نمی گفت: او را بزندان افکندند. سپس مردم به حضور امیرمؤمنان (علیه السلام) آمده و با احساسات پر شور عرض کردند: ما گوش بفرمان شما هستیم، هر گونه فرمان دهی، همان را در مورد این دشمن خدا (ابن ملجم) اجرا می کنیم، چرا که او باعث هلاکت امت و تباهی دین شده است.
علی (علیه السلام) فرمود: اگر زنده ماندم، رأی خود را خواهم گفت، و اگر از دنیا رفتم با او همانگونه رفتار کنید که با قاتل پیامبر، رفتار می شود. نخست او را بکشید، سپس بدنش را با آتش بسوزانید. پس از شهادت علی (علیه السلام) به امر امام حسن (علیه السلام) او را کشتند و سپس ام هیثم که از زنان قهرمان طایفه نخع بود پیکر ناپاک او را به آتش کشید.(749)