هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

624- علی (علیه السلام) و جاسوس معاویه

شخصی را که متهم به جاسوسی برای معاویه بود نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند نام او عیزار بود اما او پیوسته جاسوسی خود را انکار می کرد و خود را تبرئه می نمود. حضرت به او فرمود: آیا قسم می خوری که جاسوسی نکرده ای؟ گفت: آری و سوگند خورد. حضرت فرمود: اگر دروغ گفته باشی خدا چشمان تو را کور میکند و چون روز جمعه فرا رسید چشمان آن جاسوس نابینا شده بود.(745)

625- معاویه و پیشگویی علی (علیه السلام)

وقتی که معاویه به حکومت رسید روزی به اهل مجلس خود گفت: چگونه می توانیم آینده خود را پیش بینی کنیم؟ آن ها گفتند ما راهی برای آن نمی شناسیم معاویه گفت: من آن را از علم علی (علیه السلام) به دست می آورم زیرا او هر چه می گوید راست است و باطل نیست. پس سه نفر را احضار کرد و به آنها گفت: هر سه به کوفه بروید و یکی پس از دیگری وارد شهر شهر شوید و خبر مرگ مرا به مردم برسانید ولی توجه داشته باشید که هر سه یک سخن بگویید و در علت و روز مرگ و محل قبر من اختلاف نداشته باشید و توجه کنید که علی (علیه السلام) چه می گوید. آنها رفتند اولی وارد کوفه شد مردم پرسیدند از کجا می آیی؟ گفت: از شام. گفتند: چه خبر داری؟ گفت: معاویه مرد! مردم این خبر را به علی (علیه السلام) رساندند ولی آن حضرت اعتنایی به این خبر نکرد. دومی و سومی هم وارد شده و همان خبر را دادند و مردم نیز حضرت علی (علیه السلام) را از آن خبرها مطلع کردند و در مرتبه سوم که نزد آن حضرت آمدند گفتند: خبر صحیح است زیرا هر سه نفر که در سه روز وارد کوفه شده اند این خبر را بدون هیچ گونه اختلافی بیان کرده اند. حضرت علی (علیه السلام) وقتی اصرار مردم بر صحت خبر را شنید فرمود: او نمرده و نمی میرد مگر محاسن من با خون سرم سرخ شود و معاویه با حکومت، بازی خواهد کرد سپس آن سه نفر این خبر را برای معاویه بردند.(746)

626- گروههای مردم

کمیل بن زیاد می گوید: علی (علیه السلام) نزد من آمد و دست مرا گرفت و مرا با خود به صحرا برد چون به صحرا رسیدیم بر زمین نشست و من هم نشستم سر بلند کرده و متوجه من شد و فرمود: ای کمیل! آنچه به تو می گویم بخاطر بسپار، مردم سه دسته اند: 1- دانشمند الهی. 2- دانشجویی که در راه رستگاری قدم بر می دارد. 3- افراد ناکس و پست که بدنبال هر آوازی می روند و مانند پشه های ریز از هر طرف که باد بوزد به آن سو می روند...
ای کمیل! دانش از ثروت بهتر است چرا که دانش نگهبان تو است ولی ثروت را باید تو نگهبان باشی. ثروت را هر چه خرج کنی کمتر گردد ولی دنش هر چه بیشتر خرج شود افزوده تر شود. ای کمیل! آنان که ثروتمندند و زنده، مردگانی هستند بصورت زنده، ولی دانشمندان تا پایان روزگار پاینده اند... آه که اینجا (اشاره به سینه) آکنده از دانش است. کاش شاگردانی که بتوانند این بار را بکشند بدست می آوردم...(747)