هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

622- شجاعت عبیدالله بن عباس

بسر بن ارطاة یکی از دژخیمان خون آشام معاویه بود، که به دستور او، به شهرها و روستاها رفت و به قتل و غارت مردم پرداخت، تا مردم را از پیروی حکومت علی (علیه السلام) باز دارد و بسوی معاویه متوجه سازد (و سرانجام علی (علیه السلام) او را نفرین کرد و او در اواخر عمر، دیوانه شد و با حال بسیار بد، از دنیا رفت) بسر، با سپاه خود به یمن رفت، در آن هنگام یمن در قلمرو حکومت علی (علیه السلام) بود عبیدالله بن عباس، فرماندار علی (علیه السلام) در آنجا بود، عبیدالله خود را پنهان ساخت و از یمن بیرون آمد. بسر وارد منزل عبیدالله شد و دو کودک او را سربرید که سخنان جانسوز مادر او در اشعاری در تاریخ ثبت شده است. پس از جریان صلح امام حسن (علیه السلام) روزی تصادفاً عبیدالله و بسر بن ارطاة نزد معاویه بودند، عبیدالله بن عباس فرصت را غنیمت شمرد و به معاویه گفت: آیا تو این مرد لعین و پست (اشاره به بسر) را دستور دادی فرزندان مرا بکشد؟ معاویه گفت: نه. بسر خشمگین شده و شمشیرش را بزمین کوبید و گفت: ای معاویه! شمشیرت را بگیر، تو آن را به من دادی و دستور دادی مردم را بکشم، من آنچه را تو می خواستی انجام دادم. معاویه گفت: تو مرد ضعیفی هستی. شمشیرت را جلو کسی انداختی که دیروز فرزندانش را کشته ای.
عبیدالله گفت: ای معاویه تو خیال می کنی که من بسر را به جای یکی از فرزندان خواهم کشت، او پست تر و حقیرتر از این است، من اگر بخواهم خونبهای فرزندانم را بگیرم می بایست، یزید و عبیدالله فرزندان تو را به قتل رسانم.(743)

623- علی (علیه السلام) در کربلا

روزی علی (علیه السلام) با لشکریان خود از بیابان کربلا عبور می کرد لحظه ای ایستاد و نگاهی به راست و چپ انداخت و در حالیکه گریه می کرد، گفت: به خدا سوگند اینجا محل جنگ کردن و کشته شدن آنها می باشد. عده ای پرسیدند: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) اینجا چه جایی است؟ حضرت فرمود: اینجا کربلا می باشد و افرادی در اینجا کشته می شوند که بدون حساب وارد بهشت خواهند شد این را بگفت و حرکت کرد و آن روز مردم معنای فرمایش آن حضرت را نفهمیدند.(744)

624- علی (علیه السلام) و جاسوس معاویه

شخصی را که متهم به جاسوسی برای معاویه بود نزد حضرت علی (علیه السلام) آوردند نام او عیزار بود اما او پیوسته جاسوسی خود را انکار می کرد و خود را تبرئه می نمود. حضرت به او فرمود: آیا قسم می خوری که جاسوسی نکرده ای؟ گفت: آری و سوگند خورد. حضرت فرمود: اگر دروغ گفته باشی خدا چشمان تو را کور میکند و چون روز جمعه فرا رسید چشمان آن جاسوس نابینا شده بود.(745)