هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

618- برخورد با خاطی

روزی شخصی، دست سخن چینی را گرفت و او را نزد حضرت علی (علیه السلام) آورد حضرت پس از ملاقات فرمود: ای مرد ما درباره آنچه که تو گفته ای تحقیق می کنیم اگر راست باشد (و آنچه گفته ای راست باشد) نسبت به تو بدبین خواهیم بود و ترا دشمن می داریم (چرا که ستر عیب مردم کردی) اگر آنچه گفته بودی دروغ بود و حقیقت نداشت تو را تنبیه می کنیم (حد خواهیم زد)... و اگر میخواهی تو را عفو کنم و از گناهان بگذریم. شخص گناهکار عرض کرد: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) راه سوم را انتخاب می کنم. مرا ببخشید.(739)

619- میهمانداری کریم

روزی پدر و پسری که از دوستان و شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودند نزد آن حضرت آمدند، حضرت برخاست آنها را احترام کرد آنگاه آنها را بالای اتاق خود نشانید و خود جلوی آنها نشست بعد از مدتی دستور داد غذا را آوردند، آنگاه با آنها غذا را میل فرمود. سپس به قنبر فرمود: طشت و آفتابه و دستمال به اتاق بیاور تا میهمانان دستشان را بشویند وقتی وسایل آماده شد حضرت برخاست و آفتابه را گرفت تا بر دست آن مرد بریزد. آن شخص به خاک افتاد و اجازه آن کار را به حضرت نداد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) چگونه خداوند مرا ببیند در حالی که تو بر دستم آب می ریزی؟ حضرت فرمود: بنشین و دستت را بشوی که خداوند می بیند که برادر (یعنی علی (علیه السلام)) فضیلت و برتری بر تو ندارد و می خواهد تو را خدمتگذاری کند تا در بهشت پاداش ده برابری بگیرد. آن مرد نشست و حضرت فرمود: تو را (به حق بزرگ من که آن را شناخته ای) قسم می خورم که کاملاً دستت را بشویی و گمان کن که قنبر آب بر دستت می ریزد. آن شخص اطاعت کرد و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) آب را ریخت تا او دستهایش را بشوید، آنگاه علی (علیه السلام) آفتابه را به فرزندش محمد حنفیه داد و فرمود: پسرم اگر فرزند این مرد به تنهایی نزد من آمده بود خودم آب بر دستش می ریختم اما خداوند اجازه نداده که بین پدر و پسری که در یک مجلس هستند به تساوی برخورد شود لذا من بر دست پدر او آب ریختم و تو بر دست پسر او؛ محمد برخاست و آب بر دست آن جوان ریخت تا او نیز دستهایش را بشوید... امام حسن (علیه السلام) فرمود: کسی که از رفتار علی (علیه السلام) پیروی کند شیعه واقعی اوست.(740)

620- دادرسی علی (علیه السلام)

وقتی علی (علیه السلام) وارد کوفه شد مردم برگرد او جمع شدند، در بین آن مردم جوانی بود از شیعیان آن حضرت که در جنگهای آن حضرت نیز شرکت کرده و در رکاب او می جنگید، روزی آن جوان با زنی ازدواج کرد. صبح روز بعد حضرت علی (علیه السلام) در مسجد نماز صبح را به جا آورد، سپس به یکی از اصحاب فرمود: به فلان محله می روی در آنجا مسجدی می بینی در کنار آن مسجد خانه ای است که صدای مشاجره زن و مردی را می شنوی آن زن و مرد را نزد من بیاور. آن شخص رفت و آن دو نفر را نزد حضرت آورد. علی (علیه السلام) فرمود: چرا از دیشب تا حال در مشاجره و نزاع هستید؟ جوان گفت: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) من این زن را به عقد خود در آوردم اما چون نزد او رفتم حالت تنفری در خود نسبت به او احساس کردم و نزدیک او نشدم و اگر قدرت داشتم شبانه او را از خانه بیرون می کردم. لذا به نزاع و مشاجره مشغول بودیم، تا اینکه فرستاده شما نزد ما آمد. حضرت به حاضرین در آن مجلس فرمود: بعضی از حرفها را نباید همه کس بشنوند (یعنی، شما از مجلس خارج شوید) همه برخاستند و مجلس را ترک کردند و فقط آن زن و مرد نزد حضرت باقی ماندند. حضرت علی (علیه السلام) به آن زن فرمود: آیا این جوان را می شناسی؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: اگر من حال و گذشته او را برایت بگویم و او را بشناسی انکار حقیقت نمی کنی؟ زن گفت: نه. حضرت فرمود: آیا تو فلانی دختر فلان شخص نیستی؟ زن گفت: آری. حضرت فرمود: آیا پسر عمویی نداشتی که هر دو عاشق یکدیگر بودید. گفت: آری. فرمود: آیا پدرت از ازدواج شما ممانعت نکرد و او را از همسایگی خود دور نکرد تا شما با یکدیگر تماسی نداشته باشید؟ زن گفت: همین طور است. فرمود: آیا به یادداری که یک شب برای قضاء حاجت خارج شدی و پسر عمویت تو را غافلگیر کرد و با تو نزدیکی کرد و تو حامله شدی و جریان را از پدرت پنهان کردی و تنها به مادرت خبر دادی؟ و چون زمان وضع حمل تو فرا رسید مادرت تو را به بیرون خانه برد و بچه ات را به دنیا آوردی و او را در پارچه ای پیچیدی و پشت دیوار گذاشتی و لحظاتی بعد سگی به آنجا آمد و تو ترسیدی که بچه ات را بخورد، سنگی برداشتی و به سوی سگ انداختی اما سنگ به سر بچه خورد و سرش شکست و تو و مادر نزد او آمدید و مادرت سر او را با پارچه ای بست و بچه را گذاشتید و رفتید... زن ساکت شد. حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند می دهم که حق را بگویی زن فرمایش امام را تأکیید کرد و گفت: یا علی (علیه السلام) غیر از من و مادرم هیچ کس از این جریان اطلاع نداشت. حضرت فرمود: خداوند مرا از آن واقعه با خبر کرد. حضرت بعد فرمود: صبح آن روز عده ای آمده و آن بچه را برداشتند و او را بزرگ کردند و او را با خود به کوفه آوردند و تو را به عقد او در آوردند در حالی که او پسر تو بود.
سپس حضرت به آن جوان فرمود: سرت را نشان بده چون جوان سر خود را برهنه کرد اثر شکستگی در سر او دیده شد. حضرت فرمود: این جوان همان پسر تو می باشد و خدا او را از عمل حرام بازداشت برو و با فرزندت زندگی کن که ازدواج بین شما وجود ندارد.(741)