هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

615- میثم همراز شبانه علی (علیه السلام)

میثم تمار نقل می کند شبی از شبها مولایم علی (علیه السلام) مرا با خود به صحرای بیرون کوفه برد تا این که به مسجد جعفی رسید آنگه رو به قبله کرد و چهار رکعت نماز خواند و پس از سلام، نماز و تسبیح، دستهایش را به دعا باز کرد و گفت:
خدایا چگونه بخوانمت؟ در حالی که نافرمانی کرده ام و چگونه نخوانمت؟ که تو را شناخته ام و دلم خانه محبت توست دستی پر گناه و چشمی پر امید به سویت آوردم...
و سپس به سجده رفت و صورت بر خاک نهاده و صد بار گفت: العفو! العفو!
برخاست و از آن سجده بیرون رفت من نیز در پی آن حضرت بودم تا به صحرا رسیدیم آنگاه پیش پای من خطی کشید و فرمود مبادا که از این خط بگذری...! آنگاه مرا همان جا گذاشت و خود رفت، شبی تاریک بود پیش خود گفتم: مولایم را چرا تنها گذاشتم؟ او دشمنان بسیاری دارد اگر مسأله ای پیش آید پیش خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه عذری خواهم داشت؟ هر چند که بر خلاف دستور اوست ولی در پی او خواهم رفت تا ببینم چه می شود رفتم و رفتم تا او را بر سر چاهی یافتم که سر در داخل چاه کرده و دیدم با چاه سخن می گوید حضور مرا حس کرد و پرسید کیستی؟ عرض کردم میثم. فرمود: مگر به تو دستور ندادم که از آن خط فراتر نیایی؟ عرض کردم: چرا مولای من، لیکن از دشمنان نسبت به شما و جانتان ترسیدم و دلم طاقت نیاورد، آن گاه پرسید از آنچه گفتم چیزی هم شنیدی؟ گفتم نه مولای من و حضرت اشعاری را خطاب به من به این مضمون خواند:
در سینه ام اسراری است که هر گاه فراخنای سینه ام احساس تنگی می کند زمین را با دست کنده و راز خویش را با زمین می گویم...(736)
و فی الصدر لبانات - اذا ضاق لها صدری
نکت الارض بالکف - و ابدیت لها سری

616- قدرت معنوی علی (علیه السلام)

حسن بن ذکوان فارس گفت: من نزد حضرت علی (علیه السلام) بودم که عده ای نزد آن حضرت آمده و از زیادی بیش از اندازه اب فرات به سبب طغیان به او شکایت کردند و گفتند که مزارع آنها از این زیادی آب آسیب دیده است و از حضرت خواستند تا دعا کند آب کمتر شود حضرت برخاست و به داخل خانه اش رفت و همه مردم منتظر بودند تا اینکه بعد از لحظاتی حضرت، در حالی که لباس و عمامه و عبای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر تن و عصای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در دست داشت خارج شد سوار بر اسب شده و حرکت کرد فرزندان او و مردم هم او را همراهی می کردند و من هم با آنها به راه افتادم آن حضرت کنار فرات ایستاد و از اسب پیاده شد سپس دو رکعت نماز مختصری خواند آنکاه چوبی به دست گرفت و با حسن و حسین علیهم السلام روی پل رفت و من هم به همراه آنها رفتم وبقیه مردم ایستاده و نظاره گر بودند، حضرت آن چوب را به آب زد و بلافاصله آب به مقدار یک ذراع پایین رفت. حضرت رو به مردم کرد و فرمود: ایا کافی است؟ گفتند: نه یا امیرالمؤمنین (علیه السلام). حضرت با دیگر با چوپ اشاره به آب کرد و به اندازه یک ذراع دیگر آب کم شد تا اینکه یکبار دیگر بر اثر خواهش مردم همین کار را تکرار کرد و وقتی آب به مقدار سه ذرع کم شد مردم، گفتند بس است (و این اندازه آب بی ضرر است) حضرت سوار مرکب شد و به منزل خود بازگشت.(737)

617- ایثار و جان بازی کمیل

روزی حجاج بن یوسف دستور دستگیری کمیل بن زیاد را صادر کرد. کمیل از آن دستور مطلع شد و فرار کرد و پنهان شد. حجاج دستور داد حقوق طایفه و قبیله کمیل را قطع کردند. وقتی کمیل از آن دستور مطلع شد گفت: من پیر شده و عمرم رو به پایان است و شایسته نیست بخاطر من حقوق دیگران قطع شود پس از مخفی گاه خود خارج شد و به نزد حجاج رفت. حجاج به او گفت دوست داشتم: تو را پیدا کرده و دستگیر می کردم. کمیل گفت: از عمر من چیزی باقی نمانده و هر گونه که می خواهی درباره من حکم کن، که حسابرسی در نزد خداوند است و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز قبلاً به من خبر داده که تو قاتل من هستی. سپس حجاج دستور داد سر کمیل این یار با وفا و صاحب سر علی (علیه السلام) را از بدنش جدا کردند.(738)