هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

614- میثم تمار صاحب سر امام

میثم فرزند یحیی بود و از صاحبان سر علی (علیه السلام) بود که علم تفسیر قرآن را نزد علی (علیه السلام) فرا گرفته بود و از معارفی که آن حضرت به او یاد داده بود کتابی هم تدوین کرده بود، یک بار امام علی (علیه السلام) به جای میثم در مغازه خرمافروشی وی ایستاد و او را به دنبال کاری فرستاد و تا بازگشت او خود در مغاره ماند، یک مشتری باری خرید خرما به علی (علیه السلام) مراجعه کرد حضرت فرمود: پول را بگذار و خرما را بردار...
وقتی میثم برگشت و از این معامله با خبر شد دید که پولهای آن شخص تقلبی است و به حضرت قضیه را گفت. علی (علیه السلام) فرمود: او هم خرما را تلخ خواهد یافت، میثم در همین گفتگو با علی (علیه السلام) بود که مشتری خرما را آورد و گفت: این خرماها تلخ است...(735)

615- میثم همراز شبانه علی (علیه السلام)

میثم تمار نقل می کند شبی از شبها مولایم علی (علیه السلام) مرا با خود به صحرای بیرون کوفه برد تا این که به مسجد جعفی رسید آنگه رو به قبله کرد و چهار رکعت نماز خواند و پس از سلام، نماز و تسبیح، دستهایش را به دعا باز کرد و گفت:
خدایا چگونه بخوانمت؟ در حالی که نافرمانی کرده ام و چگونه نخوانمت؟ که تو را شناخته ام و دلم خانه محبت توست دستی پر گناه و چشمی پر امید به سویت آوردم...
و سپس به سجده رفت و صورت بر خاک نهاده و صد بار گفت: العفو! العفو!
برخاست و از آن سجده بیرون رفت من نیز در پی آن حضرت بودم تا به صحرا رسیدیم آنگاه پیش پای من خطی کشید و فرمود مبادا که از این خط بگذری...! آنگاه مرا همان جا گذاشت و خود رفت، شبی تاریک بود پیش خود گفتم: مولایم را چرا تنها گذاشتم؟ او دشمنان بسیاری دارد اگر مسأله ای پیش آید پیش خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چه عذری خواهم داشت؟ هر چند که بر خلاف دستور اوست ولی در پی او خواهم رفت تا ببینم چه می شود رفتم و رفتم تا او را بر سر چاهی یافتم که سر در داخل چاه کرده و دیدم با چاه سخن می گوید حضور مرا حس کرد و پرسید کیستی؟ عرض کردم میثم. فرمود: مگر به تو دستور ندادم که از آن خط فراتر نیایی؟ عرض کردم: چرا مولای من، لیکن از دشمنان نسبت به شما و جانتان ترسیدم و دلم طاقت نیاورد، آن گاه پرسید از آنچه گفتم چیزی هم شنیدی؟ گفتم نه مولای من و حضرت اشعاری را خطاب به من به این مضمون خواند:
در سینه ام اسراری است که هر گاه فراخنای سینه ام احساس تنگی می کند زمین را با دست کنده و راز خویش را با زمین می گویم...(736)
و فی الصدر لبانات - اذا ضاق لها صدری
نکت الارض بالکف - و ابدیت لها سری

616- قدرت معنوی علی (علیه السلام)

حسن بن ذکوان فارس گفت: من نزد حضرت علی (علیه السلام) بودم که عده ای نزد آن حضرت آمده و از زیادی بیش از اندازه اب فرات به سبب طغیان به او شکایت کردند و گفتند که مزارع آنها از این زیادی آب آسیب دیده است و از حضرت خواستند تا دعا کند آب کمتر شود حضرت برخاست و به داخل خانه اش رفت و همه مردم منتظر بودند تا اینکه بعد از لحظاتی حضرت، در حالی که لباس و عمامه و عبای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را بر تن و عصای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در دست داشت خارج شد سوار بر اسب شده و حرکت کرد فرزندان او و مردم هم او را همراهی می کردند و من هم با آنها به راه افتادم آن حضرت کنار فرات ایستاد و از اسب پیاده شد سپس دو رکعت نماز مختصری خواند آنکاه چوبی به دست گرفت و با حسن و حسین علیهم السلام روی پل رفت و من هم به همراه آنها رفتم وبقیه مردم ایستاده و نظاره گر بودند، حضرت آن چوب را به آب زد و بلافاصله آب به مقدار یک ذراع پایین رفت. حضرت رو به مردم کرد و فرمود: ایا کافی است؟ گفتند: نه یا امیرالمؤمنین (علیه السلام). حضرت با دیگر با چوپ اشاره به آب کرد و به اندازه یک ذراع دیگر آب کم شد تا اینکه یکبار دیگر بر اثر خواهش مردم همین کار را تکرار کرد و وقتی آب به مقدار سه ذرع کم شد مردم، گفتند بس است (و این اندازه آب بی ضرر است) حضرت سوار مرکب شد و به منزل خود بازگشت.(737)