هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

607- خبر از شهادت میثم

میثم تمار پیش از شهادت خود به توسط علی (علیه السلام) از آن باخبر بوده و آن را از مولایش علی (علیه السلام) شنیده بود. امام (علیه السلام) به میثم تمار گفت: چه خواهی کرد آن روزی که فرزند ناپاک بنی امیه - عبیدالله زیاد - از تو بخواهد که از من تبری و بیزاری بجویی؟ میثم گفت: نه به خدا سوگند هرگز چنین نخواهم کرد، امام فرمود: در غیر اینصورت به دارت آویخته و تو را می کشند. میثم گفت: صبر و بردباری خواهم کرد این در راه خدا چیزی نیست. علی (علیه السلام) به او فرمود: ای میثم تو بعدها با این درخت ماجراها خواهی داشت... ای میثم این درخت خرما را به چهار قسمت تقسیم می کنند و تو را از قسمت چهارم آن به دار می آویزند، از این رو میثم خیلی وقتها پیش آن درخت می آمد و در کنارش نماز می خواند و می گفت: مبارکت باد ای نخل؛ مرا برای تو آفریده اند و تو برای من روییده ای و همواره به آن نخل نگاه می کرد روزی که ابن زیاد حاکم کوفه شد هنگام ورود به کوفه پرچمش به شاخه ای از آن درخت نخل گیر کرد و پاره شد ابن زیاد از این پیش آمد فال بد زد و دستور داد آن را بریدند آنگاه نجاری آن را خرید و به چهار قسمت در آورد، میثم به فرزندش صالح گفت: نام من و پدرم را بر چوب آن نخل حک کن صالح می گوید: نام پدرم را آن روز بر آن چوب نوشتم وقتی ابن زیاد پدرم را به دار آویخت پس از چند روز چوبه دار را دیدم همان قسمتی از آن نخل بود که نام پدرم را بر آن نوشته بودم.(726)

608- علی (علیه السلام) و راهب

امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) با لشکرش به سوی صفین حرکت کرد در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند و هر چه جستجو کردند آبی نیافتند! به دستور حضرت مقداری از جاده خارج شدند و در وسط بیابان دیر (عبادتگاهی) دیدند از راهب طلب آب کردند راهب گفت: از اینجا تا نزدیکترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و گاهی برای من آب می آوردند و من آبم را برای خودم جیره بندی می کنم و گرنه از شدت تشنگی می میرم. حضرت فرمود: شنیدید که راهب چه می گوید: عرض کردند: آیا می فرمائی که به آنجا که راهب می گوید برویم؟ حضرت فرمود: نیازی به پیمودن این مسیر طولانی نیست. پس حضرت سر شتر خود را به سوی قبله گردانید و محلی را که در نزدیکی دیر بود نشان داد و فرمود آنجا را حفر کنند زمین را کندند و خاکها را کناری ریختند تا به سنگ بسیار بزرگی رسیدند، عرض کردند: یا علی (علیه السلام) اینجا سنگی است که وسائل ما (مثل کلنگ) در آن اثر نمی کند حضرت فرمود: زیرا این سنگ آب است جدیت کنید تا آن را بردارید اصحاب جمع شدند و تلاش کردند امام نتوانستند آن سنگ را حرکت بدهند حضرت علی (علیه السلام) که ناتوانی اصحاب خود را دید، نزد آنها آمد و انگشتانش را از گوشه سنگ به زیر آن برد و با یک حرکت آن را تکان داد و از جای بر کند و به محلی بسیار دور پرتاب کرد. آنگاه آب بسیاری پدیدار شد، لشکریان آمدند و از آن آب که بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادی آب برای خود برداشتند آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جای خود گذاشت و دستور داد خاک ها را بر آن ریخته و اثر آن را محو کنند، راهب در بالای دیر این منظره را دید، آنگاه نزد علی (علیه السلام) رسید و عرض کرد آیا تو پیامبر خدا هستی؟ حضرت فرمود: نه. پرسید آیا ملائکه هستی؟ فرمود: نه پرسید تو کیستی؟ فرمود: من جانشین پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم هستم. راهب گفت: دستت را بده تا با تو بیعت کنم و مسلمان شوم حضرت دستش را داد و او نیز با شهادت به توحید و نبوت و امامت علی (علیه السلام) مسلمان شد. حضرت از او پرسید چه چیزی باعث شد که تو اسلام بیاوری؟ عرض کرد: یا علی (علیه السلام) این دیر اینجا بنا شد تا کسی که این سنگ را از جای خود بر می دارد شناخته شود قبل از من علما و راهبهای زیادی در اینجا ساکن شدند تا تو را بشناسند ولی موفق نشدند و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود زیرا ما در کتاب خود خوانده ایم و از علماء خود نیز شنیده ایم که از محل این سنگ هیچ کس جز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و یا جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم خبر ندارد و تا او نیاید محل او آشکار نمی شود و کسی قدرت کندن آن را ندارد جز همان نبی یا وصی او و چون من این را در شما دیدم مسلمان شدم. حضرت وقتی این سخن را شنید آنقدر گریه کرد که صورت و ریش او از اشک چشمش تر شد و فرمود: بشنوید این برادر مسلمان شما چه می گوید، راهب یکبار دیگر جریان را گفت و همه اصحاب شکر خدا را بجای آوردند که از یاران علی (علیه السلام) هستند، سپس لشکر حرکت کرد و راهب هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام آن راهب کشته شد و حضرت بر او نماز خواند و او را به خاک سپرد و بسیار برای او استغفار کرد.(727)

609- دنیا برای اهل تقوا

جابربن عبدالله انصاری می گوید: ما در بصره به همراه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودیم چون آن حضرت از جنگ با مخالفان خود آسوده شد در پایان شبی به ما سرکشی کرد و فرمود: در چه چیزی گفتگو می کنید؟ عرض کردم: یا علی (علیه السلام) در نگوهش از دنیا حضرت فرمود: ای جابر دنیا را برای چه نکوهش می کنید؟ آنگاه حمد الهی و ستایش خداوند را کرد و فرمود: اما بعد؛ چه چیزی در نهاد مردم است که دنیا را نکوهش می کنند؟.. دنیا برای کسی که آنرا دست بفهمد خانه راستی است و مسکن تندرستی و محل ثروت.
مسجد پیغمران خداست و فرودگاه وحی حضرت حق است و نمازگاه فرشته هایش.
...ای جابر کیست که دنیا را نکوهش کند؟ با اینکه به فرزندان خود اعلام کرده و فریاد کشیده که رفتنی است و خود را به نابودی وصف کرده است... مردمی بد کار، هنگام پشیمانی آنرا به باد مذمت می گیرند... بس است ای جابر! با من بیا با او رفتن، تا بر گورستان رسیدیم و فرمود: (اشاره به قبور) ای خاک نشینان، ای آوارگان، امام خانه ها شما را مسکن ساختند و میراثها را قسمت کردند و همسرهایتان به شوهر رفتند! اینست خبری که ما داریم، شما چه خبر دارید؟ سپس لختی دم بست و باز سر برداشت و فرمود: سوگند به آنکه آسمان را برداشت تا بلندی گرفت و زمین را بگسترد تا پهناور شد اگر به این مردگان اجازه سخن می دادند می گفتند: ما بهترین توشه بعد از مرگ را تقوا یافتیم. سپس فرمود: ای جابر برگرد.(728)