هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

585- تبعیت از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

یکی از اصحاب حضرت علی (علیه السلام) بنام سوید ابن غفلة نقل می کند، روزی بعد از ظهر موقع صرف غذا حضور علی (علیه السلام) شرفیاب شدم دیدم حضرت کنار سفره نشسته و نان خشکی در دست آن حضرت است که سبوسهای جو در آن آشکار بود نزد خدمتگذار آن حضرت رفته و گفتم: یا فضه الاتتقین الله فی هذا الشیخ؟
ای فضه! چرا مراعات حال این پیرمرد را نمی کنید؟ چرا نان از آرد الک نکرده به او می دهید که این اندازه سبوس دارد؟ فضه گفت: خود آن حضرت دستور داده که نانش از آرد الک نکرده باشد، او نقل می کند مجدد حضور حضرت آمدم و سخن فضه را به عرض امام رساندم. معلوم شد علی (علیه السلام) این روش را نبی اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرا گرفته و فرمود: (بابی و امی من لم ینخل طعام) پدر و مادرم فدای او (رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم) باد که نانش از آرد الک نکرده بود.(700)

586- مردم مکه و بیعت با امام علی (علیه السلام)

مکه شهری بود که مردم آن در پی فتح و غلبه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به اسلام گرویدند و سابقه اسلام آنها در زمان حیات پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کم بود بدین جهت نیروی انقلابی در آن اندک بود، ولی به لحاظ اینکه حرم امن الهی بود، عده ای مکه را به عنوان سکونت خود برگزیدند، بعد از اینکه مردم مدینه و مهاجر و انصار و انقلابیونی که از مصر و کوفه آمده بودند با علی (علیه السلام) بیعت کردند. حضرت طی نامه هایی از برخی استاندارانی که از طرف عثمان در مناطق مختلف منصوب شده بودند خواست که از مردم بیعت بگیرند البته عده ای از این استانداران منصب خود را رها کرده و فرار نمودند. حضرت امیر (علیه السلام) طی نامه ای به استاندار مکه که از طرف عثمان منصوب شده بود و خالد بن عاص نام داشت او را به امارت مکه ابقا کرد و از او خواست که از مردم بیعت بگیرد. مردم مکه از بیعت سرباز زندند مخصوصاً اینکه عده ای مخالفان حضرت در مکه بودند و از طرفی چون در ماه ذی الحجه با حضرت بیعت شده بود عده ای از مخالفان حضرت به حج رفته و هنوز در مکه بودند و به شهرهای خود بازنگشته بودند عده ای از کارگزاران عثمان نیز که یقین داشتند حضرت امیر (علیه السلام) به جهت خلافکاری هایشان آنها را بر کنار خواهد کرد به مکه گریخته بودند بعد از این که اهل مکه از بیعت با امام امتناع ورزیدند جوانی از قریش به نام عبدالله (701) بن ولیدبن زید نامه ای را که حضرت به فرماندار مکه نوشته بود گرفت آن را جوید و در کنار چاه زمزم انداخت تا مردم نامه امام را لگد کنند البته از این نامه در تاریخ اثری نیست به هر حال همه مردم با حضرت بیعت کردند الا معاویه و مردم شام و اندکی از خواص مردم، بعدها حضرت، خالدبن عاص را که از سوی عثمان والی مکه شده بود را عزل کرد و ابوقتاده انصاری را به جای او منصوب کرد.(702)

587- غریبی با غریبه ای نشسته؟!

روایت شده هنگامی که امام حسن و امام حسین علیهم السلام و همراهان؛ از دفن بدن مطهر پدرشان به سوی کوفه باز می گشتند کنار ویرانه ای پیرمرد بینوا و نابینایی را دیدند که پریشان بود و خشتی زیر سر نهاده و گریه می کرد از او پرسیدند، تو کیستی؟ و چرا نالان و پریشان هستی؟ او گفت: من غریبی بینوا هست در اینجا مونس و غمخواری نداریم یکسال است که من در این شهر هستم هر روز مرد مهربان و غمخواری دلسوز نزد من می آمد و احوال مرا می پرسید و غذا به من می رسانید و مونس مهربانی من بود ولی اکنون سه روز است او نزد من نیامده است و از حال من جویا نشده است. گفتند: آیا نام او را می دانی؟ گفت: نه. گفتند: آیا از او نپرسیدی که نامش چیست؟ گفت: پرسیدم ولی فرمود: تو را با نام من چکار، من برای خدا از تو سرپرستی می کنم. گفتند: ای بینوا! رنگ و شکل او چگونه بود؟ گفت: من نابینایم نمی دانم رنگ و شکل او چگونه بود. گفتند: آیا هیچ نشانی از گفتار و کردار او داری؟ گفت: پیوسته زبان و به ذکر خدا مشغول بود وقتی که او تسبیح و تهلیل می گفت: زمین و زمان و در دو دیوار با او همصدا و همنوا می شدند وقتی که کنار من می نشست می فرمود: مسکین جالس مسکینا: غریب جالس غریباً؛ درمانده ای با درمانده ای نشسته و غریبی همنشین غریبی شده است! حسن و حسین علیهم السلام و محمد حنفیه و عبدالله بن جعفر؛ آن مهربان ناشناخته را شناختند؛ به روی هم نگریستند و گفتند: ای بینوا! این نشانه ها که بر شمردی نشانه های بابای ما امیرمؤمنان علی (علیه السلام) است. بینوا گفت: پس او چه شده که در این سه روز نزد ما نیامده؟ گفتند: ای غریب بی نوا شخص بدبختی ضربت بر آن حضرت زد و او به دار باقی شتافت و ما هم اکنون از کنار قبر او می آئیم بینوا وقتی که از جریان آگاه شد خروش و ناله جانسوزش بلند گردید، خود را بر زمین می زد و خاک زمین را به روی خود می پاشید و می گفت: مرا چه لیاقت که امیرمؤمنان (علیه السلام) از من سرپرستی کند؟ چرا او را کشتند؟حسن و حسین علیهم السلام هر چه او را دلداری می دادند آرام نمی گرفت. آن پیر بی نوا به دامن حسن و حسین علیهم السلام را چسبید و گفت: شما را به جدتان سوگند شما را به روح پدر عالیقدرتان، مرا کنار قبر او ببرید. امام حسن (علیه السلام) دست راست او و امام حسین (علیه السلام) دست چپ او را گرفتند و او را کنار مرقد مطهر علی (علیه السلام) آوردند، او خود را به روی قبر افکند و در حالی که اشک می ریخت می گفت: خدایا من طاقت فراق این پدر مهربان را ندارم تو را به حق صاحب این قبر جانم را بستان دعای او به استجابت رسید و هماندم جان سپرد امام حسن و امام حسین علیهم السلام از این حادثه جانسوز گریستند و خو شخصاً جنازه آن پیرمرد را غسل داده و کفن کردند. نماز بر جنازه او خواندند و او را در حوالی همان روضه پاک به خاک سپرده اند. (703)