هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

579- غفلت تاکی؟

روزی امام علی (علیه السلام) به بازار بصره آمد و مردم را دید آنچنان سرگرم خرید و فروشند که گویی خود را از یاد برده و از هدف انسانی به کلی غافل شده اند با مشاهده این منظره حضرت آنچنان متأثر شد که بشدت گریست. سپس فرمود: ای بندگان دنیا و ای کارگزاران اهل دنیا. شما که روزها سرگرم معامله و سوگند خوردید و شبها با بیخبری در خواب آرمیده اید و بین روز و شب، از آخرت و حساب و کتاب آن غافلید، پس چه وقت خود را برای سفری که در پیش دارید مجهز می کنید و برای آن توشه بر می دارید و در چه زمان به روز قیامت می اندیشید و به فکر معاد می افتید.(692)
(در زمان آن حضرت بود که در بصره نه دستور آن حضرت سکه های اسلامی برای اولین بار زده شد و در بازار مورد استفاده مردم قرار می گرفت).(693)

580- امام (علیه السلام) پدر یتیمان

از حبیب بن ثابت نقل شده که مقداری عسل و انجیر از منطقه ای بنام همدان و حلوان، که اکثر درختان آنجا انجیر است برای حضرت علی (علیه السلام) آوردند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مأموران دستور داد که فرزندانم یتیم را حاضر کنند. آنها آمدند و حضرت اجازه داد که خود آنها به سر ظرف های عسل بروند و بخورند و با انگشتان خود آنرا بلیسند. اما به دیگران با ظرف عسل بطور مساوی بین آنها تقسیم می نمود. به حضرت اعتراض کردند که چرا اجازه می دهید یتیمان با انگشتان خود از سر ظرف ها بخورند؟ حضرت فرمود: امام پدر یتیمان است و باید به عنوان پدر به فرزندان خود اجازه چنین کاری را بدهد تا آنان احساس یتیمی نکنند(694)

581- علی (علیه السلام) و ابن ملجم

حضرت علی (علیه السلام) در عین حالی که از نقشه خائنانه ابن ملجم خبر داشت، اما هیچ گونه اقدامی علیه وی انجام نداد.اصحاب علی (علیه السلام) که از توطئه ابن ملجم بیم داشتند به حضرت عرض کردند: شما که ابن ملجم را می شناسید و به ما خبر داده اید که او قاتل شما خواهد بود چرا او را نمی کشید؟ حضرت فرمود: او هنوز دست به کاری نزده است که من او را بکشم؟! روزی علی (علیه السلام) در ماه رمضانی، بر فراز منبر از شهادت خود در این ماه خبر داد. ابن ملجم که در مجلس حاضر بود پس از سخنان اما نزد حضرت آمد و گفت: دست چپ و راست من با من است: دستور بده تا دستهای مرا قطع کنند و یا فرمان بده تا مرا گردن بزنند. حضرت فرمود: چگونه تو را بکشم در حالیکه هنوز جرمی مرتکب نشده ای، لذا بعد از ضربت خوردن امام در مسجد کوفه، ابن ملجم را خدمت حضرت آوردند. حضرت فرمود: من آن همه به تو نیکی کردم در حال که می دانستم تو قاتل من هستی ولی خواستم حجت خدا را بر تو تمام کنم و در آن لحظه هم حضرت دستور داد با او رفتاری نیکو داشته باشند.(695)