هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

576- عبور امام علی (علیه السلام) از کنار کاخ مدائن (685)

روزی امیرمؤمنان (علیه السلام) به قصد سرزمین صفین برای مبارزه با فرماندهان ظلم و جنایت کار معاویه از کنار این ایوان گذشت و بقایای عظیم حکومت ساسانیان را مشاهده کرد یکی از همراهان امام از روی عبرت این شعر را خواند:
جرت الریاح علی رسوم دیارهم - فکانهم کانوا علی میعاد
یعنی: باد بر ویرانه های خانه هایشان می وزد گویا آنها فقط چند روزی نوبت داشتند که در این تالار بنشینند و گذاشتند و گذشتند.
علی (علیه السلام) فرمود: چرا این آیات را نخواندی کم ترکوا من جنات...(686).
چه بسیار باغها و چشمه سارها و کشتزارها و جایگاهی ارجمند و نعمتی که در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند این چنین است رسم روزگار که ما آنها را به قومی دیگر میراث دادیم، آنگاه آسمان و زمین بر آنها نگریست و از مهلت دادگان نبودند
سپس امام فرمود: براستی اینها وارث ملک پیشینیان بودند ولی طولی نکشید که دیگران وارث آنها شدند، نعمت های الهی را سپاسگزار نکردند، در حال معصیت، دنیا از آنان ربوده شد، ای مردم کفران نعمت نکنید تا مبادا بر شما نقمت (و بلا) فرود آید.(687)

577- اعتکاف امام علی (علیه السلام)

در ایام اعتکاف علی (علیه السلام) در مسجد کوفه معتکف بود. هنگام افطار عربی نزد آن حضرت آمد. امام (علیه السلام) از انبان نان جو کوبیده شده خود را در آورد و مقداری به عرب داد. آن مرد عرب آن را نخورده و به گوشه عمامه اش بست و به طرف خانه امام حسن و امام حسین علیهم السلام حرکت کرد و بعد از آنکه وارد شد با آنها هم غذا شد و عرض کرد: مردی را در مسجد غریب دیدم که جز این کوبیده نان جو چیزی نداشت. دلم برای او سوخت می خواهم کمی از این غذای شما را برای او ببرم تا او هم میل کند.
حسنین علیهم السلام به گریه افتادند و گفتند: او پدر ما امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که به این ریاضت با نفس خود مجاهدت می کند.(688)
لذا امام باقر (علیه السلام) می فرماید: به خدا سوگند جدم چنان بود که مانند بندگان غذا می خورد و بر زمین می نشست...و در مدت خلافتش آجری روی آجر نگذاشت و طلا و نقره ای نیندوخت، به مردم نان گندم و گوشت می خورانید و خود نان جو با سرگه می خورد و هرگاه با دو کار خدا پسندانه رودررو می شد، سخت ترین آنها را انتخاب می کرد و هزار بنده را با دسترنج و دستمزد کار خود آزاد کرد در حالیکه دستش خاک آلود و صورتش غرق بود و خود حضرت می فرماید:
من در خوراک و پوشاک بدانگونه ام که اگر فقیرترین مردم مرا ببیند می تواند در برابر فقر و فاقه خود صبور و شکیبا باشد زیرا وقتی امام خود را چنین ببیند از وضع حال خود راضی می شود.
آن شیر دلاور که برای طمع نفس - بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود(689)

578- امیر عدالت

روزی حضرت علی (علیه السلام) فریاد مردی را شنید که مردم را به کمک خود می خواند. آن حضرت خود را به او رساند و مشاهده کرد دو نفر در حال نزاع هستند. حضرت آنها را از هم جدا کرد، بعد یکی از آنان گفت: من لباسی به این مرد فروخته ام و شرط کرده ام که از فلان قسم پول مرا بدهد ولی او پول دیگری داده است، اکنون به او می گویم پول را عوض کن او اطاعت نمی کند. علاوه بر این چند سیلی هم به من زده است. علی (علیه السلام) به آن مرد فرمود: پول را عوض کن و آنچه شرط کرده اید بده. آنگاه حضرت به آن مردی که سیلی خورده بود فرمود: آیا شاهدی داری که گواهی دهند تو سیلی خورده ای.
او عرض کرد: بلی، آنگاه گواهان نیز گواهی دادند.
آن حضرت به سیلی زننده فرمود: بنشین او هم نشست بعد به آن مرد فرمود: سیلی هائی که به تو زده قصاص کن و به او بزن. او گفت من او را بخشیدم علی (علیه السلام) بخشش او را پذیرفت ولی خود حضرت نه سیلی به آن مرد زد و فرمود: این هم حق حاکم(690)
دست حق از پرده گردید آشکارا - تا علی دستش برون از آستین شد(691)