هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

571- همسفره فقیران

در کتاب تبصرة العوام، از دو تن بنام اسود و علقمه روایت شده است، که روزی به خدمت امیرالمؤمنن (علیه السلام) شرفیاب شدم در پیش روی آن حضرت ظرفی از لیف خرما بود که یکی دو گرده نان جو سبوس دار در آن دیده می شد و امام آن را با زانوی خود می شکست و با نمک ریزی، تناول می فرمود: به خدمتکار سیاهی که فضه نام داشت گفتیم مگر سبوس این آرد را نگرفته ای؟ گفت: توقع دارید برای آنکه نان بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) گوارا گردد من خویش را به ورز و وبال گرفتار سازم؟! امام تبسم کرد و گفت: من خود دستور داده ام که سبوس این نان گرفته نشود، عرضه داشتیم به چه منظور چنین فرموده اید؟ گفت: این کار را سزاوارتر دیدم برای آنکه نفس خویش را خفت و خواری دهم و نیز برای آنکه اهل ایمان به من تأسی کنند و من هم در خوراک همانند دیگر یاران باشم.(677)

572- بزرگترین مربی بشر

گویند: روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) با لباسی وصله دار در جمع مردم حاضر شد، کسی آن حضرت را در این مورد سرزنش کرد. امام فرمود: ( یخشی القلب بلبسه و یقتدی المومن بی؛ یعنی: قلب با پوشیدن این جامه به فروتنی و خشوع می افتد و در عین حال مؤمنان نیز به من تأسی خواهند کرد.(678)
تا هست علی امام عالیست - در مملکت دوکون والیست(679)

573- پیراهن وصله ای

علی (علیه السلام) می فرماید: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دنیا را بدرود گفت، و کسی بود که طی شصت و سه سال زندگی خشتی بر خشت دیگر نگذاشته بود و ما هم به دنبال وی راه می پوییم ما هم هدف او را همی می جوییم:
والله لقد رقعت مدرعتی هذه حتی استحیت من راقعها
آنقدر بر این جبه (لباس) که به تن دارم وصله دوخته ام، که از وصله کاریش شرم دارم، به من می گویند جبه ای از نو بدست آور، زیرا این جبه سراسرش وصله ای است دیگر پوشیدنی نیست ولی من بدو چنین پاسخ داده ام.
بگذار این شب تیره به پایان رسد تا در روشنایی روز، قلب های روشن از دلهای تیره آشکار شود.(680)