هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

569- محمد حنفیه یا حیدر ثانی

جنگ صفین بود درگیری شدید بین سپاه علی (علیه السلام) با سپاه معاویه جریان داشت یکی از قهرمانان سپاه معاویه به نام کریب(674) به میدان تاخت و چند نفر از سپاه علی (علیه السلام) را به شهادت رسانید. حضرت علی (علیه السلام) وقتی که آن منظره را دید طاقت نیاورد و مانند برق به سوی میدان رفت و با یک ضربه کریب را از اسب بر زمین انداخت و او را به هلاکت رساند، آنگاه امام علی (علیه السلام) به پایگاه خود بازگشت و چون می دانست شجاعان دیگری از سپاه دشمن برای انتقام خون کریب به میدان می آیند به پسرش محمد حنفیه فرمود: برو در میدان مراقب دشمن باش و بجای من بایست، محمد حنفیه که در شجاعت حیدر ثانی بود به میدان تاخت هفت نفر از شجاعان دشمن یکی پس از دیگری برای خون خواهی خون کریب به میدان تاختند، همه آنها را به خاک هلاکت افکند.(675)

570 - توانمردی شیرزرد

معاویه در دوران خلافت علی (علیه السلام) در شام حکومت می کرد و خود را برای جنگ صفین آماده می کرد. در سال 36 قمری قبل از جنگ نامه های متعددی بین علی (علیه السلام) و معاویه رد و بدل شد. روزی یکی از آزاد مردان بنام اسود بن عرفجه در مجلس معاویه فریاد زد: ای معاویه ای چیت که هر روز نقشه ریزی می کنی؟ گاهی نامه می نویسی گاهی مردم را با نامه هایت می فریبی، گاه شرحبیل (یکی از سران) را برای تحریک مردم مأمور می کنی. بدانکه این کارها سودی به حال تو ندارد آنگاه شعری خواند.
فاحذر الیوم صولة الاسد الودر - اذا جاء فی رجال الهیجاء
امروز بر حذر باش از توانمردی شیر زرد، آن هنگام که با دلاور مردان میدان کارزار فرا رسد. با شنیدن این شعر آتش خشم معاویه زبانه کشید و فریاد زد ای پسر عرفجه! این شیر زرد که ما را از آن می ترسانی کیست؟ اسود گفت: مگر او را نمی شناسی او علی بن ابیطالب (علیه السلام) است که برادر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و پسر عمو و شوهر دختر او، و پدر هر دو فرزند او، وصی و وارث علم او است، همان کس که در جنگ بدر عموی تو، عتبه و دایی تو ولید و عموی مادر تو شیبه و برادر تو حنظله را با شمشیرش به دوزخ فرستاد (مادر معاویه هند جگرخوار بود که عتبه پدرش بود ولید برادر هند و شیبه عموی هند بودند) معاویه عصبانی شود و دستور داد او را دستگیر کنند ولی شرحبیل به معاویه گفت: دستور بده عرفجه را آزاد کنند چرا که او مرد فاضل و بزرگی است اگر او را آزاد نکنی من بیعتم را با تو قطع می کنم، معاویه دید دستگیری عرفجه گران تمام می شود او را آزاد کرد.(676)

571- همسفره فقیران

در کتاب تبصرة العوام، از دو تن بنام اسود و علقمه روایت شده است، که روزی به خدمت امیرالمؤمنن (علیه السلام) شرفیاب شدم در پیش روی آن حضرت ظرفی از لیف خرما بود که یکی دو گرده نان جو سبوس دار در آن دیده می شد و امام آن را با زانوی خود می شکست و با نمک ریزی، تناول می فرمود: به خدمتکار سیاهی که فضه نام داشت گفتیم مگر سبوس این آرد را نگرفته ای؟ گفت: توقع دارید برای آنکه نان بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) گوارا گردد من خویش را به ورز و وبال گرفتار سازم؟! امام تبسم کرد و گفت: من خود دستور داده ام که سبوس این نان گرفته نشود، عرضه داشتیم به چه منظور چنین فرموده اید؟ گفت: این کار را سزاوارتر دیدم برای آنکه نفس خویش را خفت و خواری دهم و نیز برای آنکه اهل ایمان به من تأسی کنند و من هم در خوراک همانند دیگر یاران باشم.(677)