هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

561- بیعت قلبی

در حدیثی چنین آمده است که در اثناء جنگ صفین مردم دسته دسته از اطراف می آمدند و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت کرده و به سپاه آن حضرت می پیوستند. روزی حضرت فرمود: که امروز صد نفر می آیند و با من بیعت می کنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسید که حضرت برای استراحت بروند اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار می کشیدند. ابن عباس می گوید: شبهه ای برای من پدید آمد زیرا تاکنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نپذیرفته بود، حضرت همچنان منتظر بودند که اویس قرنی از راه رسید ظاهراً ابتدا حضرت را نشناخت سؤال کرد و حضرت را به او نشان دادند وقتی به خدمت آن حضرت رسید فرمودند برای چه آماده ای؟ عرض کرد: برای اینکه با شما بیعت کنم. فرمود به چه بیعت کنی؟ عرض کرد، بمهجتی یعنی با سویدای قلب خود، آنگاه با دوست خود با آن حضرت بیعت کرد و این امر منحصر و مختص به خود او بود زیرا باقی مردم با یک دست بیعت می کردند و سپس آن بزرگوار با دو شمشیر یکی در دست راست و دیگری در دست چپ جهاد کرد تا شهید شد دیگران سپر را به دست چپ می گرفتند تا خود را حفظ کنند اما این بزرگوار تمام همش علی (علیه السلام) بود و از خود در جنگ خبری نداشت.

562- فرمانده دانا

عدی بن حاتم می گوید: در جنگ صفین از حضرت علی (علیه السلام) شنیدم که با صدای بلند فرمود: سوگند به خدا حتماً معاویه و اصحابش را به قتل می رسانم. ولی در آخر گفتارش آهسته فرمود: انشاءالله، من نزدیک آن حضرت بودم به آن حضرت عرض کردم ای امیرمؤمنان (علیه السلام) تو سوگند یاد کردی که معاویه و یارانش را می کشی، ولی آهسته گفتی ان شاء الله. علی (علیه السلام) فرمود: (ان الحرب خدعه) البته جنگ یک نوع خدعه است؛ من در نزد مؤمنان دروغ نمی گویم خواستم یارانم را بر دشمنان بشورانم و روحیه بدهم.
بدان که وقتی خداوند موسی (علیه السلام) را همراه با برادرش به سوی فرعون فرستاد؛ فرمود: ای موسی و هارون نزد فرعون طاغی بروید با نرمش با او سخن بگویید شاید متذکر شود و یا از خدا بترسد(666)
با اینکه خداوند می دانست که فرعون نه متذکر می شود و نه از خدا می ترسد ولی این فرمان خدا از این رو بود که موسی را برای رفتن نزد فرعون آماده؛ و تشجیع بیشتری کرده باشد.(667)

563- نفرین علی (علیه السلام)

شب جمعه و شب نوزدهم ماه رمضان سال 40 هجرت، آخرین شب عمر امام علی (علیه السلام) بود، امام حسن (علیه السلام) می گوید: همراه پدرم علی (علیه السلام) به سوی مسجد رهسپار شدیم پدرم به من فرمود: پسرم امشب لحظه ای چرت مرا فرا گرفت در هماندم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر من آشکار شد. عرض کردم: ای رسول خدا چیست این مصائبی که از ناحیه امت تو، به من رسیده است؟ آنها به راه عداوت و انحراف افتاده اند.
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به من فرمود: ادع علیهم؛ آنها را نفرین کن. من آن شب در مورد این امت (منحرف) چنین نفرین کردم:
الله ابدلنی بهم خیراً منهم و ایدلهم بی من هو شر منی؛ خدایا به عوض آنها، دیدار و همنشین با خوبان را، نصیب من گردان و به عوض من، بدان را بر آنها مسلط کن.(668)
سحرگاه همان شب نفرین امام علی (علیه السلام) به استجابت رسید.