هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

559- جایگاه قیامتی ابوطالب (علیه السلام)

امام حسین (علیه السلام) نقل می کند، پدرم علی (علیه السلام) در رحبه - میدان معروف کوفه - نشسته بود و مردم به گردش حلقه زده بودند مردی برخاست و به علی (علیه السلام) گفت: ای امیرمؤمنان (علیه السلام) تو در چنین مقام ارجمندی از ناحیه خداوند هستی، ولی پدرت در آتش دوزخ است؟
امیرمؤمنان فرمود: فض الله فاک، و الذی بعث محمدا بالحق نبیالو شفع ابی فک کل مذنب علی وجه الارض لشفعه الله...؛ خدا دهانت را بشکند؛ سوگند به خداوندی که محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به به حق به پیامبری برانگیخت اگر پدرم از همه گنهکاران زمین شفاعت کند خداوند شفاعت او را می پذیرد.
سپس فرمود: آیا پدرم در آتش است و پسر او تقسیم کننده بهشتیان و دوزخیان است؟ سوگند به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نور ابوطالب در روز قیامت نورهای همه خلائق را تحت الشعاع قرار می دهد جز نور محمد صلی الله علیه و آله و سلم و فاطمه علیهاالسلام و حسن و حسین علیهم السلام و امامان معصوم از فرزندانش. آگاه باشید که نور ابوطالب از نور ما است که خداوند دو هزار سال قبل از آفرینش آدم (علیه السلام) آن را آفریده است.(664)

560- امیر، امین

عصر خلافت امام علی (علیه السلام) بود، شبی مقداری اموال از بیت المال را به محضر امام علی (علیه السلام) آوردند. علی (علیه السلام) به مأموران حاضر فرمود: این مال را تقسیم کنید و به مستحق برسانید، عرض کردند: شب شده و تاریکی است، تقسیم آن را تقسیم کنید و به مستحق برسانید، عرض کردند: شب شده و تاریکی است، تقسیم آن را تا فردا تأخیر بیندازید. امام علی (علیه السلام) فرمود: آیا شما قبول می کنید که من تا فردا زنده باشم؟ آنها گفتند: این کار در دست ما نیست. آنگاه فرمود: بنابراین تأخیر نیندازید. آنگاه شمعی آورده و روشن کردند و همان شب در پرتو روشنی آن شمع به تقسیم اموال پرداختند.(665)

561- بیعت قلبی

در حدیثی چنین آمده است که در اثناء جنگ صفین مردم دسته دسته از اطراف می آمدند و با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت کرده و به سپاه آن حضرت می پیوستند. روزی حضرت فرمود: که امروز صد نفر می آیند و با من بیعت می کنند. نود و نه نفر آمدند و روز بلند شد و وقت آن رسید که حضرت برای استراحت بروند اما همچنان در آفتاب گرم نشسته و انتظار می کشیدند. ابن عباس می گوید: شبهه ای برای من پدید آمد زیرا تاکنون هر چه آن حضرت فرموده بودند تخلف نپذیرفته بود، حضرت همچنان منتظر بودند که اویس قرنی از راه رسید ظاهراً ابتدا حضرت را نشناخت سؤال کرد و حضرت را به او نشان دادند وقتی به خدمت آن حضرت رسید فرمودند برای چه آماده ای؟ عرض کرد: برای اینکه با شما بیعت کنم. فرمود به چه بیعت کنی؟ عرض کرد، بمهجتی یعنی با سویدای قلب خود، آنگاه با دوست خود با آن حضرت بیعت کرد و این امر منحصر و مختص به خود او بود زیرا باقی مردم با یک دست بیعت می کردند و سپس آن بزرگوار با دو شمشیر یکی در دست راست و دیگری در دست چپ جهاد کرد تا شهید شد دیگران سپر را به دست چپ می گرفتند تا خود را حفظ کنند اما این بزرگوار تمام همش علی (علیه السلام) بود و از خود در جنگ خبری نداشت.