هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

556- اسراف در قتل

مالک بن حبیب فرمانده شرطه و رئیس نیروی نظامی حضرت بود. حضرت در پاسخ حرف او که اجازه قتل مردان کوفی که در حمایت حضرت امیر (علیه السلام) برنخاستند فرمود:
منزه است خدا، آی مالک، از اندازه در گذشتی و از حد تجاوز کردی و در تندروی غرقه شدی، گفت: یا امیرمؤمنان (علیه السلام) مقداری سخت گیری در برخی از کارها آدمی را از سازش با دشمنان بی نیاز می سازد.
علی (علیه السلام) گفت: ای مالک چنین نیست، خداوند حکم خود را داده که قتل نفسی در برابر نفسی است پس چه جای ظلم و ستمکاری! او فرموده است من قتل مظلوماً فقد جعلنا...؛ کسی که مظلوم کشته شود ما بر ولی او حکومت تسلط بر قاتل را دادیم در (مقام انتقام) قتل اسراف نکنند که او از جانب ما مؤید و منصور خواهد بود (659)
و اسراف در قتل آن است که کسی را که هیچ یک از کسان تو را نکشته است بکشی و خداوند (ما را) از آن بازداشته و آن ظلم است. (660)

557- آداب مسافرت

امام صادق (علیه السلام) فرمود: روزی حضرت علی (علیه السلام) با یکی از کفار اهل ذمه(661) در راه همراه شده بود آن کافر ذمی از حضرت پرسید به کجا می روی؟ حضرت فرمود: به کوفه می روم. مقداری از راه که سپری کردند بر سر دو راهی رسیدند اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) راه کوفه را رها کرد و به دنبال آن کافر رفته و راهی که او می رفت ادامه داد. شخص کافر پرسید: مگر به کوفه نمی رفتی؟ حضرت فرمود: چرا. گفت: راه کوفه از آن طرف بود. حضرت فرمود: می دانم. او گفت: اگر می دانی که راه کوفه از آن طرف است پس چرا همراه من می آیی؟ حضرت فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ما دستور داده که حق دوستی و همراهی را بجای آوریم و همسفر خود را تا مقداری از راه، دوست همراه خود را بدرقه کنیم، آن کافر گفت: آیا واقعاً پیغمبر بر شما چنین دستوری داده است؟ حضرت فرمود: آری. کافر گفت: پس به جهت همین اخلاق نیکو و بزرگوارانه است که این همه مردم پیرو او شده اند. کافر این را گفت: و با حضرت به کوفه آمد و چون دریافت که او حضرت علی (علیه السلام) است مسلمان شد.(662)

558- مادرش کیست؟

اعراب در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و بعد از، آن حضرت، با نهایت حرص می کوشیدند که بر پسران خانواده ی خود بیفزایند پسری بدنیا آمده بود و دو زن که هر دو آنها در یک خانه بسر می بردند سر نوزاد بدعوا افتادند و هر یک ادعا داشتند که این طفل را او زاییده است و این دیگری است که می خواهد فرزند او را بر باید. علی (علیه السلام) بر مسند شرع قرار داشت، آن دو زن قنداق بچه را بدست گرفتند و کودک را جلوی امیرالمؤمنین (علیه السلام) و اصحاب بر فرش مسجد خوابانیدند و هر دو به جیغ و داد افتادند و هر دو می گفتند یا علی ع این کوک مال من است و بی آنکه به علی (علیه السلام) مجال سخن دهند، پشت سر هم برای اثبات دعوی خود منطق و برهان می آوردند. امام (علیه السلام) همچنان خاموش بود بعد از مدتی که زنها ساکت شدند امام به قنبر فرمود: برخیز شمشیر مرا بیاور. یکی از آن دو زن با هراس و حیرت گفت: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) شمشیر برای چه.
حضرت فرمود: برای اینکه به یک ضربه این کودک را دو نیم کنم نیمی را به تو و نیم دیگر را به طرف دعوی تو بدهم. آیا برای حل و فصل اختلاف شما این کار بهتر نیست. زن کمی فکر کرد و گفت: من رضا دارم یا علی (علیه السلام) ولی زدن دیگر فریاد کشید، نه یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) من از حق خود گذشتم و بر این طفل، شمشیر نگذارد که من مادرش نیستم. مادرش همین زن است بچه را به او بدهید. علی (علیه السلام) تبسمی فرمود و گفت: نه همین تو، مادر این بچه هستی که از حق مادری خود چشم پوشیدی. برخیز فرزندت را به سینه ات بفشار. برخیز که این کودک جگر گوشه تست.(663)