هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

555- ورود علی به کوفه (علیه السلام)

چون علی (علیه السلام) بر اصحاب جمل پیروز شد در روز دوشنبه دوازدهم ماه رجب سال 36 از بصره وارد کوفه شد اشراف مردم و اهل بصره همراهش بودند مردم کوفه همراه قراء و اشراف و بزرگان خود امام را استقبال کردند و وی را به شهر دعوت کردند و عرض نمودند: ای امیرمؤمنان کجا فرود می آیی؟ آیا به کاخ وارد می شوی؟ حضرت فرمود: به کاروانسرای (رحبه)(657) در می آیم. آنگاه به آنجا رفت، سپس از آنجا پیاده به مسجد رفت، بعد دو رکعت نماز خواند و آنگاه به منبر رفت و خدای را سپاس و ستایش کرد و بر پیامبرش صلی الله علیه و آله و سلم صلوات فرستاد و گفت:
اما بعد! ای مردم کوفه شما را تا بدانگاه که تبدیل و تغییری نیافته بودید در اسلام فضل و مزیتی بود. من شما را به حق خواندم و پذیرفتید (ولی) به ناروا آغاز کردید و دگرگونه شدید. هلا! به راستی مزیت شما در آنچه میان شما و خداوند می گذرد در (اجرای) احکام و اعطاء است. پس شما برای آن کس که دعوتتان را پذیرفت و به دینتان درآمد نمونه اید. هلا! ترسناکترین چیزی که من بر شما از آن بیم دارم پیروی از هوی که (آدمی را) از حق باز می دارد و درازی آرزو که آخرت را از یاد می برد... پس شما فرزندان آخرت باشید. امروز کردار است و حسابی نه، و فردا حساب است و کرداری(658)
نیست...

556- اسراف در قتل

مالک بن حبیب فرمانده شرطه و رئیس نیروی نظامی حضرت بود. حضرت در پاسخ حرف او که اجازه قتل مردان کوفی که در حمایت حضرت امیر (علیه السلام) برنخاستند فرمود:
منزه است خدا، آی مالک، از اندازه در گذشتی و از حد تجاوز کردی و در تندروی غرقه شدی، گفت: یا امیرمؤمنان (علیه السلام) مقداری سخت گیری در برخی از کارها آدمی را از سازش با دشمنان بی نیاز می سازد.
علی (علیه السلام) گفت: ای مالک چنین نیست، خداوند حکم خود را داده که قتل نفسی در برابر نفسی است پس چه جای ظلم و ستمکاری! او فرموده است من قتل مظلوماً فقد جعلنا...؛ کسی که مظلوم کشته شود ما بر ولی او حکومت تسلط بر قاتل را دادیم در (مقام انتقام) قتل اسراف نکنند که او از جانب ما مؤید و منصور خواهد بود (659)
و اسراف در قتل آن است که کسی را که هیچ یک از کسان تو را نکشته است بکشی و خداوند (ما را) از آن بازداشته و آن ظلم است. (660)

557- آداب مسافرت

امام صادق (علیه السلام) فرمود: روزی حضرت علی (علیه السلام) با یکی از کفار اهل ذمه(661) در راه همراه شده بود آن کافر ذمی از حضرت پرسید به کجا می روی؟ حضرت فرمود: به کوفه می روم. مقداری از راه که سپری کردند بر سر دو راهی رسیدند اما امیرالمؤمنین (علیه السلام) راه کوفه را رها کرد و به دنبال آن کافر رفته و راهی که او می رفت ادامه داد. شخص کافر پرسید: مگر به کوفه نمی رفتی؟ حضرت فرمود: چرا. گفت: راه کوفه از آن طرف بود. حضرت فرمود: می دانم. او گفت: اگر می دانی که راه کوفه از آن طرف است پس چرا همراه من می آیی؟ حضرت فرمود: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ما دستور داده که حق دوستی و همراهی را بجای آوریم و همسفر خود را تا مقداری از راه، دوست همراه خود را بدرقه کنیم، آن کافر گفت: آیا واقعاً پیغمبر بر شما چنین دستوری داده است؟ حضرت فرمود: آری. کافر گفت: پس به جهت همین اخلاق نیکو و بزرگوارانه است که این همه مردم پیرو او شده اند. کافر این را گفت: و با حضرت به کوفه آمد و چون دریافت که او حضرت علی (علیه السلام) است مسلمان شد.(662)