هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

534- بیعت و بیعت شکنان

احساس امام در موقع هجوم بیعت کندگان این بود که در میان این فتنه های نوظهور و پیچیده به علت عدم همکاری مردم نمی توان جامعه را به سلامت رهبری کرد. لذا در روز بیعت فرمود: مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید که ما پیشاپیش کاری می رویم که آن را رویه هاست و گونه گون رنگهاست. دلها در برابر آن برجای نمی ماند و خردها بر پای...(627) اما حوادث و رخدادهای بعدی این تصور امام را که کار کردن در فتنه بسیار دشوار است را روشن کرد. لذا امام زمانی فرمود: اگر می دانستم که کار به این حد بالا می گیرد از اول داخل در آن نمی شدم.(628)
لذا بعدها آن حضرت درباره روز بیعت چنین فرمود:
تا آن گاه که به خلافت عثمان برخاستید آمدید و او را کشتید، روی به من نهادید که با من بیعت کنید و من سرباز می زدم و دستم را واپس داشته بودم با من به کشاکش پرداختید تا دستم را بگشایید و من مانع می شدم و شما دستم را می کشیدید و من نمی گذاشتم پس بر سر من چنان ازدحام کردید که پنداشتم یا یکدیگر را خواهید کشت یا مرا و گفتید که بیعت می کنیم چون جز تو کسی را نیابیم و جز تو به کسی رضا ندهیم...به ناچار با شما بیعت کردم... (629)

535- قبرم را مخفی کنید...

علی (علیه السلام) را به خانه آوردند همه مردم گرداگرد خانه امام جمع شده بودند. تمامی فرزندان آن حضرت اشک می ریختند و امام (علیه السلام) آنها را آرام می نمود و آنها را می بوسید.
کاسه شیری به دست حضرت دادند. مقداری از آن را نوشید و بقیه را برای ابن ملجم فرستاد و مجدداً سفارش او را کرد. امام دستمال زردی بر سرش بسته بود و بر بالشتها تکیه داده بود. اصبغ بن نباته می گوید: آنقدر صورت امام در اثر کم خونی زرد شده بود که نفهمیدم دستمال سر امام زردتر است یا صورت آن حضرت، آنگاه عده ای از اطباء را حاضر کردند و ماهرترین آنها که اثیربن عمرو بود دستور داد گوسفندی را ذبح کردند و شش (جگر سفید) آن را حاضر کردند آنگاه از میان آن رگی را بیرون آورد و به میان فرق شکافته حضرت گذاشت و بعد از لحظاتی آن را برداشت و چون ذرات مغز حضرت را دید گفت: یا علی (علیه السلام) وصیت خود را بکنید که مداوا اثر ندارد. حضرت وصیتهای خود را به امام حسن کرد و دستور داد قبر او را مخفی نماید تا دشمنان آسیبی به قبر نرسانند. عرق بر پیشانی حضرت نشست آنگاه پایش را رو به قبله کرد و چشمانش را بست و گفت:
اشهد ان لا اله الاالله اشهد ان محمداً عبده و رسوله

536- پایه های هدایت خراب شد

یکی از یاران امام علی (علیه السلام) بنام حجربن عدی در نیمه شب 19 ماه رمضان در مسجد کوفه مشغول عبادت بود که صدای صحبت آهسته اشعث و ابن ملجم را شنید و فهمید که قصد ترور امام را دارند. حجر با عجله به طرف خانه ام کلثوم که حضرت آنجا مهمان بود رفت تا امام را از قصد شوم آنها مطلع کند ولی در آن شب حضرت از راه دیگری به مسجد آمد و وقتی حجر به مسجد بازگشت کار تمام شده بود. روایت شده که حضرت در آن شب این جملات را زیاد تکرار می کرد:
انا لله و انا الیه راجعون - لاحول ولاقو الا بالله العلی العظیم - اللهم بارک لی فی الموت - استغفرالله - و...
و مرتب از اتاق بیرون می رفت و به آسمان نگاه می کرد و می فرمود: به خدا قسم این آن شبی است که وعده شهادت در آن داده اند.
حضرت برای نماز صبح به سوی مسجد رفت. ام کلثوم از امام خواست تا شخص دیگری را برای اقامه نماز به مسجد بفرستد ولی حضرت فرمود: از قضای الهی نمی توان فرار کرد. هنگام خروج امام از خانه چند مرغابی که در منزل بودند جلوی حضرت آمده و به سر و صدا پرداختند. حضرت سفارش رسیدگی به آنها را به دخترشان نمود و چون خواست از خانه خارج شود قلاب در به کمربند حضرت گیر کرد حضرت کمر خود را محکم بست و گفت: ای علی کمرت را ببند و برای مرگ آماده شو، امام به مسجد آمد چند رکعتی نماز خواند. سپس بر بام مسجد آمد و اذان گفت: آن گاه به صحن مسجد آمد و خفتگان را برای نماز بیدار کرد. ابن ملجم بیدار بود ولی به رو خوابیده و خود را به خواب زده بود و شمشیر خود را در زیر جامه خود پنهان کرده بود. حضرت به او فرمود: برخیز برای نماز و این گونه نخواب که این خواب شیطان است. بعد فرمود: قصدی در خاطر داری که نزدیک است آسمانها از قصد تو فر ریزد. حضرت به محراب رفت ابن ملجم کنار ستونی در کنار محراب ایستاد و چون حضرت در رکعت اول سر از سجده برداشت ابتدا شبیب شمشیرش را بالا برد تا فرود آورد ولی به سقف محراب گیر کرد ولی فوراً ابن ملجم با بیان شعار خوارج لله الحکم یا علی لا لک و لا لاصحابک یعنی: حکم برای خداست نه برای تو و اصحابت، شمشیر را بر فرق حضرت زد. صدای امام علی (علیه السلام) بلند شد و فرمود: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله فزت و رب الکعبه و بعد فریاد زد بگیرید ابن ملجم را که مرا کشت در همین حال صدایی بین زمین و آسمان از جبرئیل به گوش رسید که تهدمت و الله ارکان الهدی و انطمست اعلام التقی و انفصمت العروة الوثقی قتل ابن عم المصطفی قتل الوصی المجتبی قتل علی المرتضی قتله اشقی الاشقیاء یعنی: بخدا پایه های هدایت خراب شد نشانه های تقوا فرو ریخت ریسمان نجات پاره شد پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و جانشین او کشته شد. آری علی مرتضی (علیه السلام) کشته شد بدفرجام ترین انسانها او را کشت، اهل کوفه شیون کنان به سوی مسجد دویدند علی (علیه السلام) دیگر توان نماز خواندن با مردم را نداشت. امام حسن (علیه السلام) بجای پدر به نماز ایستاد و خود حضرت نشسته و نماز خواند. ابن مجلم را در حالی که مردم آب دهان بر او می انداختند به حضور امام آوردند. امام با صدای ضعیفی به او فرمود: امر بزرگی مرتکب شدی ای من امام بدی برای تو بودم...آیا به تو احسان نکردم...ابن ملجم گریه کرد و گفت: تنفذ من النار آیا تو نجات می دهی کسی را که اهل آتش است.(630)