هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

533- آغاز خلافت علی (علیه السلام)

کسانی که امام علی (علیه السلام) را به عنان خلیفه مطرح کردند همگی ضد عثمان بودند. جناح طرفدار امام که از انصار و قراء کوفه تشکیل شده بود و از حمایت صحابه برخوردار بود آن چنان قوی بود که به طلحه و زبیر مجال سربلند کردن نمی داد و نیز فرصت، داعیه خلافت را از سعدبن وقاص نیز گرفت. سعدبن وقاص درگیر و دار حکمیت می گفت: که او از همه کس به خلافت سزاوارتر است. چون دستی در قتل عثمان و فتنه های اخیر نداشته است. لیکن در برابر اصرار صحابه، امام علی (علیه السلام) در ابتدا از پذیرفتن خودداری کرد. طبری از محمد حنفیه نقل کرده که پس از کشته شدن عثمان اصحاب نزد پدرم آمدند و گفتند که ما سزاوارتر از تو به خلافت کسی را نمی شناسیم. علی (علیه السلام) گفت: من وزیر شما باشم بهتر از آن است تا امیر شما باشم. آنان گفتند: جز بیعت با تو چیزی را نیم پذیریم. آن حضرت گفت: که بیعت او در خفا نمی تواند باشد و باید در مسجد باشد ابن عباس می گوید: ترس آن داشتم مبادا در مسجد بعضی برخاسته و سخنی بگویند و یا کسانی که پدر یا عموی خویش را در جنگهای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دست داده اند اعتراض کنند. بالاخره علی (علیه السلام) به مسجد رفت و مهاجرین و انصار به مسجد آمدند و با او بیعت کردند به غیر از بعضی که مخالفان غیر انصاری که عبارتند بودند از عبدالله بن عمر و زید بن ثابت و محمدبن مسلمه و اسامةبن زید که همه از بهره مندان از نعمات خلافت عثمان بودند و مخالف دیگر حسان بن ثابت و کعب بن مالک مسلمة بن مخلدو سعدبن ابی وقاص بودند. محمد حنفیه می گوید: همگی انصار جز چند نفر با علی (علیه السلام) بیعت کردند. به روایت ابن اعثم امام در آغاز، از پذیرش بیعت خودداری کرده و فرمود: من کار را آن چنان متشتت می بینم که قلبها بر آن آرام نگرفته و عقلها بر آن ثبات ندارند آنگاه با مردم نزد طلحه رفت و از او خواست خلافت را بپذیرد اما طلحه گفت: سزاوارتر از تو به خلافت کسی نیست. نظیر همین سخن با زبیر نیز مطرح شد. لیکن آنها که هیچ زمینهای را در خود نمی شناختند به بیعت با امام راضی شدند تا از این طریق جایی برای خود دست و پا کنند. البته این دو هوای خلافت را در سر داشتند و کسی چون طلحه از حمایت عایشه نیز برخوردار بود بعضی از بستگان عثمان خواستند در بیعت با امام شرط کنند تا امام از آنچه از بیت المال در دست آنهاست صرف نظر کند امام امام ضمن مخالفت، فرمود: تنها حقی که آنان بر عهده او دارند عمل به کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است و بس و این آغاز خلافت چهار سال و نه ماه امام علی (علیه السلام) بود.

534- بیعت و بیعت شکنان

احساس امام در موقع هجوم بیعت کندگان این بود که در میان این فتنه های نوظهور و پیچیده به علت عدم همکاری مردم نمی توان جامعه را به سلامت رهبری کرد. لذا در روز بیعت فرمود: مرا بگذارید و دیگری را به دست آرید که ما پیشاپیش کاری می رویم که آن را رویه هاست و گونه گون رنگهاست. دلها در برابر آن برجای نمی ماند و خردها بر پای...(627) اما حوادث و رخدادهای بعدی این تصور امام را که کار کردن در فتنه بسیار دشوار است را روشن کرد. لذا امام زمانی فرمود: اگر می دانستم که کار به این حد بالا می گیرد از اول داخل در آن نمی شدم.(628)
لذا بعدها آن حضرت درباره روز بیعت چنین فرمود:
تا آن گاه که به خلافت عثمان برخاستید آمدید و او را کشتید، روی به من نهادید که با من بیعت کنید و من سرباز می زدم و دستم را واپس داشته بودم با من به کشاکش پرداختید تا دستم را بگشایید و من مانع می شدم و شما دستم را می کشیدید و من نمی گذاشتم پس بر سر من چنان ازدحام کردید که پنداشتم یا یکدیگر را خواهید کشت یا مرا و گفتید که بیعت می کنیم چون جز تو کسی را نیابیم و جز تو به کسی رضا ندهیم...به ناچار با شما بیعت کردم... (629)

535- قبرم را مخفی کنید...

علی (علیه السلام) را به خانه آوردند همه مردم گرداگرد خانه امام جمع شده بودند. تمامی فرزندان آن حضرت اشک می ریختند و امام (علیه السلام) آنها را آرام می نمود و آنها را می بوسید.
کاسه شیری به دست حضرت دادند. مقداری از آن را نوشید و بقیه را برای ابن ملجم فرستاد و مجدداً سفارش او را کرد. امام دستمال زردی بر سرش بسته بود و بر بالشتها تکیه داده بود. اصبغ بن نباته می گوید: آنقدر صورت امام در اثر کم خونی زرد شده بود که نفهمیدم دستمال سر امام زردتر است یا صورت آن حضرت، آنگاه عده ای از اطباء را حاضر کردند و ماهرترین آنها که اثیربن عمرو بود دستور داد گوسفندی را ذبح کردند و شش (جگر سفید) آن را حاضر کردند آنگاه از میان آن رگی را بیرون آورد و به میان فرق شکافته حضرت گذاشت و بعد از لحظاتی آن را برداشت و چون ذرات مغز حضرت را دید گفت: یا علی (علیه السلام) وصیت خود را بکنید که مداوا اثر ندارد. حضرت وصیتهای خود را به امام حسن کرد و دستور داد قبر او را مخفی نماید تا دشمنان آسیبی به قبر نرسانند. عرق بر پیشانی حضرت نشست آنگاه پایش را رو به قبله کرد و چشمانش را بست و گفت:
اشهد ان لا اله الاالله اشهد ان محمداً عبده و رسوله