هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

530- شروع خلافت

ابوبکر در سال دهم هجرت خلیفه شد و در سال 13 هجری در 63 سالگی از دنیا رفت. در حالی که 2 سال و 3 ماه و ده روز خلافت کرد(622)
پس از او عمر روی کار آمد و در اواخر ذی الحجه ی سال 23 به دست ابولؤلؤ(فیروز ایرانی) کشته شد و مدت خلافت وی ده سال و شش ماه و 4 روز بود.(623) عمر به هنگام تعیین خلفیه ی پس از خود دستور تشکیل شورایی را داد که نتیجه آن به سود عثمان؛ منوط به عمل کردن وی به سیره پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و سیره شیخین، تمام شد و عثمان در اوائل محرم سال 24 هجری تا ذی الحجه سال 35 هجری خلافت کرد که مجموعاً خلافت وی 12 سال چند روز کم به درازا کشید.(624)
در سال 35 هجری مردم اجماع بر خلافت علی (علیه السلام) نمودند اول کاری که حضرت پس از خلافت خود کرد عمال فاسق و فاجر عثمان و بنی امیه را عزل نمود از کسانی که زیر بار این عزلها نرفت معاویه بود که در زمان ابوبکر والی شام شده بود.
در پنج سال خلافت مولای متقیان امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) جنگهایی رخ داد که به ترتیب عبارتند از:
1- جنگ جمل در سال 36 هجری در بصره.
2- جنگ صفین در سال 36 و 37 هجری
3- جنگ نهروان در سال 39 هجری.
و بالاخره علی (علیه السلام) در سال 40 هجری توسط خواج و اشق الشقیاء ابن ملجم به شهادت رسید.

531- ای غمدیده، به سوی ما شتاب کن

بانوی در خانه امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به خدمتگذاری همت می گماشت به نام ام موسی او مسئولیت رسیدگی و نگهداری فاطمه دختر آن حضرت (علیه السلام) را بر عهده داشت. این زن چند روز پیش از شهادت علی (علیه السلام) شاهد گفتگویی میان آن حضرت (علیه السلام) و دخترش ام کلثوم بوده است او این گفتگو را چنین گزارش می کند:
شنیدم علی (علیه السلام) به دخترش ام کلثوم می گوید: ای دختر عزیزم! من چنین می بینم که دیگر چندان همراه و همنشین با شما نخواهم بود. ام کلثوم پرسید: چطور مگر، ای پدر عزیز؟ حضرت فرمود: من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را در خواب دیدم که با دست خویش غبار از چهره ام پاک می کند و می فرماید: ای علی! دیگر چیزی بر تو نیست، وظیفه ات را به پایان بردی.
بیش از سه روز نگذشته بود که حضرت علی (علیه السلام) آن ضربت را خورد ام کلثوم با مشاهده این صحنه فریادی جانخراش سرداد که آن حضرت (علیه السلام) به او فرمود: ای دختر عزیزم! این کار را نکن من رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را می بینم که با دستش به من اشاره می کند و می فرماید: ای علی به سوی ما بشتاب که آنچه پیش ما است برای تو بهتر است.(625)

532- پناه آبروداران

روزی دختری را در مسجد خدمت حضرت علی (علیه السلام) آوردند. پدر و برادران دختر ناراحت بودند. پدر دختر به حضرت عرض کرد یا علی (علیه السلام) این دختر من است و خواستگاران زیادی از اعیان و اشرف برایش پیداشده. لکن اخیراً پیش آمدی شده که اسباب سربزیری ما گردیده او حامله شده در حالی که باکره هم هست به قابله مراجعه کردیم می گوید باکره است ولی ولی حمل هم دارد از ناچاری این مسافت زیاد را پیموده ایم تا شما مشکلمان را حل نمایید.
در مسجد حضرت فرمود پرده ای زدند. آنگاه حضرت به قابله فرمود: دختر را معاینه کن قابله خبر داد که همانطوری که می گویند هست، حضرت از خود دختر پرسید که خودت چه سابقه داری؟دختر قسم خورد و گریه کرد که یا علی (علیه السلام) من مرتکب معصیتی نشده ام. حضرت فرمود: الان مشکل را حل می کنم (این داستان دو روایت دارد) یک روایت این است که حضرت فرمود: مقداری از این سبزی هایی که روی آب راکد و مانده سبز می شوند را بیاورید،...مقداری از آن سبزی ها را در ظرفی ریخته و حضرت فرمود: به قابله که آن دختر برهنه روی آن بنشیند آن وقت آنچه باید از او دفع شود خارج می شود. اما به روایت دوم (البته ممکن است یا قضیه دو مورد مستقل دیگری بوده باشد) حضرت به پدر دختر فرمود: در سرزمین شما برف پیدا می شود؟ عرض کرد: بلی کوههای ما خیلی برف دارد. فرمود: می توانی قدری از آن برفها را بیاوری؟ عرض کرد: یا علی (علیه السلام) از کوفه تا محلی که ما هستیم 250 فرسخ است. هیچ قدرتی نمی تواند این کار را بکند. حضرت فرمود: بدون برف هم نمی شود بلکه این مشکل بوسیله برف حل خواهد شد. آنگاه حضرت فرمود: آرام باش که خداوند قدرت خودش را ظاهر کرد و سپس دست ولایت را دراز کرد و از کوههای شام برف آورد و در مسجد گذاشت. سپس فرمود: آن را پشت پرده در طشتی بریزند و به دختر بگویید روی این برف بنشیند و از او دفع می گردد حیوانی که 750 مثقال وزن دارد، یک وقت خبر دادند یا علی (علیه السلام) بیرون آمده حیوانی کرم مانند...آنگاه خود علی (علیه السلام) مشکل را حل کرد. حضرت از دختر سؤال کرد ایا گاهی در آبهایی که مانده و راکد بوده برای شنا و استحمام رفته بودی؟ دختر عرض کرد: بلی یا علی (علیه السلام) مکرر نزدیک محلمان جایی بوده که من هم در آن رفته ام. حضرت فرمود: بلی در آب رفته ای و آن جانور (زالو) در بدنت وارد شده و همانجا بواسطه خوردن خون رشد کرده بود در اینجا بود که تکبیر مردم بلند شد.(626)