هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

524- منافق حدیث گو

ابوهریره(612) از کسانی است که 3 سال آخر عمر شریف پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درک کرد وی در دور خلافت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سکوت ظاهری کرد و از خیر خواهی به دستگاه معاویه دریغ نمی نمود. در هنگام جنگ صفین از جنگ کناره گرفت و روزی را در خیمه گاه حضرت امیر (علیه السلام) و روز دیگر را در میان لشکریان معاویه می گذراند و گویند در نماز به حضرت اقتدا می کرد ولی سفره معاویه را ترجیح می داد و بر سفره او حاضر می گشت و می گفت: غذای معاویه چرب تر و نماز با علی (علیه السلام) افضل است...(613)

525- حکومت و آزادی

روزی علی (علیه السلام) در کوفه سخنرانی می کرد و ضمن سخنرانی فرمودند قبل از دست دادن من از من سؤال کنید که من از مادون عرش، از هر آنچه سؤال شود پاسخ خواهم داد و چنین ادعایی را پس از من جز دروغگویان نخواهند کرد. مردی از یهودیان عرب از گوشه مجلس با صدای بلند با لحنی زننده فریاد زد که: من چیزهایی سؤال خواهم کرد که در آن درخواهی ماند. اصحاب و دوستان علی (علیه السلام) از برخورد بی ادبانه او در خشم شدند و به وی هجوم آوردند. علی (علیه السلام) آنان را منع و فرمودند: رهایش کنید و وی را به شتاب و دستپاچگی مکشانید. حجج الهی با شتابزدگی و کم خردی استوار نمی گردد و با فرصت گرفتن از سائل براهین الهی نمود. پیدا نمی کند...(614)

526- حکومت و احقاق حق

حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) در راه سفر خود به سوی بصره برای جنگ با آشوبگران جاهل جمل در منطقه ذی قار(615) توقف کرد. گروهی از حجاج نیز که از مکه باز می گشتند در آنجا فرود آمدند، و چون از حضور امام علی (علیه السلام) در آن محل مطلع شدند نزدیک خیمه آن حضرت جمع شدند تا از نصایح آن حضرت استفاده نمایند. ابن عباس با مشاهده جمعیت مشتاق، به خیمه امیرالمومنین داخل شد و ایشان را در حال وصله نمودن لنگه کفش کهنه خود یافت. عرض کرد: ای امیرالمؤمنین (علیه السلام) احتیاج ما به اینکه امور ما را اصلاح نمایی از وصله کردن این کفشهای کهنه بیشتر است. حضرت پاسخی به وی نداد و همچنان خاموش ماند تا از تعمیر کفش خود فارغ شد. آنگاه آن را کنار لنگه دیگرش گذاشت و به ابن عباس فرمود: ابن عباس این کفشهای من چقدر می ارزند؟ ابن عباس عرض کرد: این کفشهای از بس وصله خورده مندرس شده اند از قیمت افتاده و ارزشی ندارند. حضرت فرمود: با این حال قیمتی برای آن بگو. ابن عباس عرض کرد: یک درهم یا شاید کمتر از این. حضرت فرمود: ابن عباس به خدا قسم این کفشهای کهنه و بی ارزش نزد من محبوب تر از امارت و حکومت بر مردم است. مگر آنکه به واسطه آن احقاق حقی کنم و یا باطلی را دفع نمایم.(616)