هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

518- حق به اهلش رسید

چون امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از مدینه به سوی پیکار با بیعت شکنان در بصره رو کرد، در ربذه فرود آمد و چون از آن جا کوچ کرد و در منزلی در قدید (بر وزن زبیر نام محلی است در نزدیکی مکه) فرود آمد. عبدالله بن خلیفه طائی با آن حضرت ملاقات نمود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او خوش آمد گفت. عبدالله عرض کرد: سپاس خدایی را که حق را به اهلش بازگرداند و آنرا در جای خودش نهاد خواه قومی را ناخوش آید یا به آن شاد شوند، به خدا سوگند آنان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را نیز خوش نداشتند و با اعلام جنگ نموده و به کارزار پرداختند... به خدا سوگند در هر جا و هر شرایطی و به جهت وفاداری با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در کنار تو پیکار می کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر او آفرین گفت و او را در کنار خود نشاند - و اودوست و یاور آن حضرت بود - و شروع کرد از وی اوضاع و احوال مردم را پرسش کردن تا اینکه درباره ابوموسی اشعری از وی پرسش نمود، او به حضرت گفت: به خدا سوگند من به او اطمینان ندارم و از مخالفت او با شما اگر یاوری بیابد بیمناکم.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند او نزد من نیز مورد اطمینان و خیرخواه دلسوز نیست و همانا کسانی که پیش از من زمامدار بودند دلباخته او بودند و او را به فرمانروایی بر مردم گماشته و مسلط ساختند و من می خواستم او را برکنار کنم. ولی مالک اشتر از من خواست که او را سر جای خودش بگذارم و من نیز با کراهت او را باقی داشتم ولی پس از آن باز تصمیم به عزلش گرفتم.
همینطور که امام با عبدالله مشغول گفتگو بود جمعیت کثیری از جانب کوههای طی بسوی آن حضرت رو آورد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ببینید این جمعیت چه کسانی هستند؟ سوارانی چند به سرعت رفتند و چیزی نگذشت که بازگشتند و عرض کردند: اینها قبیله طی هستند که گوسفندان و شتران و اسبان خود را پیش انداخته و بسوی شما می آیند، عده ای هدایا و پیشکش های خود را آورده و گروهی قصد دارند با تو برای پیکار با دشمن بسیج شوند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: خداوند به قبیله طی پاداش خیر دهد...
آنان چون خدمت حضرت رسیدند عرض سلام نمودند، عبدالله بن خلیفه گوید: به خدا سوگند آن جماعت و حسن هیأت آنان مرا به شادی واداشت و هر کدام از آنها سخنی گفته و عرض ارادت نمودند.
علی بن حاتم طایی برخاست و حمد و ثنای الهی را به جای آورد، سپس ارادت و اطاعت خود را نسبت به آن حضرت ابراز کرد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: خداوند از جانب اسلام و اهل آن به شما قبیله جزای خیر دهد. شما بدلخواه خود مسلمان شدید و با مرتدان جنگیدید و آهنگ یاری رساندن به مسلمین را در خاطر داشتید... سپس بعضی دیگر مثل سعید بن عبید بحتری از بنی بحتر و دیگران به نوبه خود شدیداً اظهار ارادت نمودند که امام پاسخ آنها را داد.
سپس امیرالمومنین علی (علیه السلام) کوچ کرد و شش صد مرد از آنان به دنبال آن حضرت روان شدند تا به منطقه ذی قار رسید و در میان هزار و سیصد مرد به آنجا فرود آمد.(604)

519- فال بد زدن

روزی امیرالمومنین علی (علیه السلام) از کوفه خارج شد که به حروریه عزیمت نماید، مردی به آن حضرت عرض کرد، یا علی (علیه السلام) حرکت شما در این ساعت به صلاح نیست، صبر کنید تا آنکه سه ساعت از روز بگذرد، من خوف آن دارم که آسیبی به شما برسد، حضرت به آن مرد فال بین، فرمود: اینکه من بر آن سوارم در رحم خود چه دارد؟ جنین اسب من نر است یا ماده؟ عرض کرد: اگر حساب کنم خواهم دانست.
امیرالمؤمنین فرمود: هر که گفتار ترا تصدیق کند قرآن را تکذیب نموده و در تأیید فرمایش خود این آیه را تلاوت کرد: ان الله عنده علم الساعة(605) آنگاه به آن مرد فال بین فرمود: پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با مقام عالی و دانش و جامعیت و خاتمیت خود هرگز ادعایی را که تو می کنی نمی فرمود
تو تصور می کنی که مرا از دانش خود نفعی می رسانی و یا زیانی را از من دور می کنی، هر کس ترا تصدیق کند و به گفته های تو اعتماد کند باید از استعانت و یاری خداوند بی نیاز باشد. سپس آن حضرت رو به آسمان کرد و عرض کرد: خداوند هیچ فال بدی نیست مگر مشیت تو، و هرگز ضرر و زیانی نمی رسد به جز فرمان و اجازه تو، و نیست خدایی غیر از تو ای خدای یگانه.(606)

520- بسوی خدا بیا

مالک بن ابی عامر می گوید: هنگامی که علی بن ابیطالب (علیه السلام) از مدینه بسوی بصره برای جنگ جمل روانه شد. من در کنار مغیرة بن شعبه ایستاده بودم که عمار یاسر پیش ما آمد و به مغیره گفت: ای مغیره میل و گرایش به خداوند داری؟ مغیره گفت: کجا چنین چیزی برایم خواهد بود ای عمار؟! عمار به او گفت: در این دعوت (فرا خواندن بسوی جهاد در جنگ جمل) داخل شو تا به گذشتگان برسی و بر آیندگان سروری پیدا کنی. مغیره گفت: ای ابالیقظان یک چیز بهتر از این که تو می گویی هست!
عمار گفت: آن چیست؟ او گفت: اینکه در خانه برویم و درها را به روی خود ببندیم تا حقیقت بر ما روشن شود. سپس با روشنی و آگاهی بیرون می شویم و مثل زور آزمایان نباشیم که می خواهد با پاره کردن زنجیری، خنده ای را برانگیزد و لیکن خود به غم و اندوه گرفتار آید.
عمار گفت: هرگز هرگز، آیا نادانی پس از دانایی و کوری پس از بینایی را برگزینیم؟ گوش به حرف من بده به خدا سوگند مرا نبینی جز در صف اول، امام علی (علیه السلام) از جریان آن دو با خبر شد و فرمود: ای ابالیقظان، این عور (چپول و یک چشم) به تو چه می گوید:؟ به خدا سوگند او پیوسته کوشش می کند که حق را به باطل بپوشاند و آنرا وارونه و غیر واقع جلوه دهد و به چیزی از دین نیاویزد مگر آن که موافق دنیا باشد.
ای وای مغیره! این دعوتی است که هر کس را که با آن همراهی کند بسوی بهشت می راند. مغیره گفت: راست می گویی ای امیرالمومنین (علیه السلام) من اگر با تو نباشم هرگز علیه تو نیز نخواهم بود.(607)