هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

516 - 72 حرفی از اسم اعظم خداوند

روزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مسجد نشسته بود که دو نفر بر آن حضرت وارد شدند و با یکدیگر بر موضوعی نزاع داشتند. در حضور آن حضرت مسأله را طرح نموده، یکی از دو نفر از خوارج نهروان بود و ادعای او باطل و بی اساس و سخن ناروا می گفت:، امیرالمومنین (علیه السلام) بر علیه او حکم داد و آن مرد خارجی گفت: به خدا قسم حکم به عدل نفرمودی و قضاوت شما در پیشگاه خداوند باطل و مرضی حضرت حق نیست. امیرالمومنین (علیه السلام) با دست اشاره ای به او نمود و فرمود: ای سگ ساکت شو و از مسجد بیرون رو، آن مرد همان دم بصورت سگ سیاهی شد و اصحاب دیدند لباسهای آن مرد به هوا پرواز کرد و خودش صدا می نمود و اشک از چشمانش جاری گردید. امیرالمؤمنین (علیه السلام) چون حالت او را مشاهده فرمود: دقت کرد و سر به آسمان بلند کرد و کلماتی فرمود که ما نفهمیدیم. به خدا قسم دیدیم آن شخص بصورت انسان برگشت و لباسهایش از هوا روی شانه اش افتاد و از مسجد بیرون رفت در حالی که قدم های او می لرزید و ما بسیار تعجب کردیم و نظرمان را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دوخته شده بود حضرت توجهی به ما فرمود و اظهار داشتند، چرا چنین تعجب کرده اید. گفتیم فدایت شویم چگونه تعجب نکنیم از این حادثه ای که هم اکنون به چشم دیدیم فرمود: آیا نمی دانید آصف بن برخیا نظیر این حادثه را بصورت فعل در آورده و تخت بلقیس را در لحظه ای به حضور سلیمان کشانید و آورد که داستانش در قرآن بیان شده. آنگاه آیات مربوطه را تلاوت فرمود. سپس پرسید که آیا پیغمبر شما محمد صلی الله علیه و آله و سلم نزد خدا گرامی تر است یا سلیمان. عرض کردیم: پیغمبر ما. فرمود: پس وصی پیغمبر شما گرامی تر از وصی سلیمان است، در نزد آصف وصی سلیمان یک حرف از حروف اسم اعظم بود ولی در نزد ما هفتاد و دو حرف از اسم اعظم خداوند است.(602)

517- صلایی آسمانی و... ناله های تنهایی

امیرمؤمنان علی (علیه السلام) پس از بازگشت از جنگ نهروان نامه ای را نوشت و دستور داد به مردم آن را ابلاغ کنند، اما سبب نوشتن نامه این بود که عده ای در مورد ابوبکر و عمر و عثمان از آن مولای بزرگوار پرسش کردند که علی (علیه السلام) از این سؤال خشمگین شدند و فرمودند: این پرسشهای بی حاصل را چه سود؟ بنگرید که شهر مصر را تصرف کرده اند و معاویه ابن خدیج و محمد بن ابی بکر را به قتل رسانیده چه مصیبت بزرگی! کشته شدن محمد را مصیبتی است بزرگ. به خدا سوگند که او مانند یکی از فرزندان من بود.
سبحان الله ما امیدوار بودیم که بر این قوم و متصرفاتشان چیره و پیروز شویم اما ناگهان آنان بر ما تاختند و متصرفات ما را تصاحب کردند. اینک من برای شما نامه ای می نویسم که انشاء الله تعالی به پرسش های شما پاسخی روشن باشد. پس، دبیر خود عبیدالله بن ابی رافع را فرمود: چند تن از مردمی را که به آنان اعتماد دارم را نزد من حاضر کن، گفت: یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) نام آنان چیست؟ چه کسانی را به خدمت آورم؟ حضرت فرمود: اصبغ ابن نباته و ابوطفیل عامر بن وائله کنانی و رزین بن جبیش اسدی و جویریه بن مسهر عبدی و خندف بن زهیر اسدی و حارثه بن مضرب الهمدانی و حارث بن عبدالله اعور همدانی و مصباح نخعی و علقمة بن قیس و کمیل بن زیاد و عمیر بن زراره، را بیاور نزد من.
آنان حاضر شدن. علی (علیه السلام) به آنها فرمود: این نوشته را بگیرید و عبیدالله بن ابی رافع آن را بر مردم بخواند و شما هم جمعه حاضر باشید و اگر کسی بر ضد شما برخیزد. با او به کتاب خدا در اختلاف خود انصاف دهید و به عدالت رفتار کنید. اینک نامه:
بسم الله ارحمن الرحیم
از بنده خدا علی امیرمؤمنان، به مومنان و مسلمانان از شیعیان خود... به خدا سوگند نمی دانم به چه کسی شکایت برم. آیا در حق انصار ستم رفت یا در حق من ستم کردند؟ بلکه حق مرا به ستم گرفتند و من مظلوم واقع شدم...(امام پس از تحلیل وقایع غصب خلافت و ولایت او، به بیعت مردم با عثمان می پردازند که البته به علت طولانی بودن نامه این موارد حذف گردید)... مردم می ترسیدند اگر من بر آنان ولایت یابم گلویشان را بفشارم و نتوانند دم بر آوردند و از ولایت بهره ای در دست آنان نماند. پس همه بر ضد من بر پای خاستند و متفق شدند تا ولایت را از من به عثمان برگردانند به این امید که بوسیله او از آن نصیب برند و آن امر را در میان خود دست به دست بگردانند. شبی که با عثمان بیعت کردند، بانگی برخاست و در مدینه پیچید و به گوشها رسید و معلوم نشد بانگ از کیست و به گمان من بانک از کسی بود که پنهان از چشم ها می زیست باری چنین گفت: آن ندا دهنده: ای که بر اسلام سوگواری می کنی، خیز و سوگواری کن، ای جارچی مرگ، اسلام را مرگ فرا گرفت، برخیز و خبر مرگ اسلام را اعلام کن همانا که معروف مرد و منکر آشکار شد. همانا که علی بر عمر ولایت از او برتر است پس ولایت را در دست او گذارید و مقام والی او انکار مکنید این ندا مایه عبرت بود و اگر همه مردم از این واقعه آگاهی نداشتند آنرا نقل نمی کردم. و بردباری پیشه ساختم تا خدای تعالی چه خواهد... عبدالرحمن بن عوف به من گفت: ای پسر ابوطالب تو آیا به این امر (حکومت) بسیار دلبسته ای؟ گفتم: دلبسته به آن نیستم اما میراث محمد صلی الله علیه و آله و سلم و حق او را مطالبه می کنم. ولایت این امت بعد از او از آن من است و شما به این امر (حکومت) حریص ترید تا من، زیرا که شما با زور شمشیر میان من و حق من حائل شده اید و مرا از حقم باز داشته اید. بار خدایا! من شکایت قریش را به درگاه تو می آورم...
رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با من عهد کرد و فرمود: ای پسر ابوطالب ولایت امر من با تو است پس اگر با عافیت و سلامتی ولایت را به تو واگذاشتند و به اتفاق بر آن تسلیم شدند به آن کار و پذیرش آن قیام کن، اما اگر اختلاف کردند، آنرا و آنچه را که به آن سرگرمند رها کن...
و اما اگر بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم حمزه عمویم و جعفر برادرم برای من مانده بودند به اجبار و اکراه با ابوبکر بیعت نمی کردم. من دچار دو مرد (عباس و عقیل) بودم که کاری از آنان ساخته نبود. پس در نظر گرفتم که خاندان خود را حفظ کنم و با خار و خاشاک در دیده، چشم برهم نهادم و جرعه های خشم و اندوه را با گلوی گرفته فرو بردم و با شکیبایی تلخ تر از حنظل و شکافنده تر از تیغ ساختم...
شرح کار او (عثمان) به طور کامل و جامع این است که امری را برگزید و آن اختیاری بد بود. و شما مردم نیز جزع کردید که آن نیز بد بود. خداوند میان ما و او حکم فرماید. به خدا سوگند در خون عثمان اتهامی ندارم (شراکت نداشتم) من مسلمانی بودم از مهاجران که در خانه خود بود وقتی او را کشتید نزد من آمدید تا با من بیعت کنید. من از قبول آن خودداری کردم شما عذر مرا نپذیرفتید دستم را که برای بیعت گرفتید و کشیدید واپس کشیدم. آنگاه به من هجوم آوردید مانند هجوم شتران تشنه که به آبشخور خود هجوم برند. ازدحام شما چنان بالا گرفت که بیم آن کردم که کشته شوم و یا بعضی از شما بعضی دیگر را به قتل برسانند، از شدت هجوم بند نعلینم پاره شد و ردا از دوشم افتاد و ناتوان پایمال شد...
(حضرت از اینجا به بعد در نامه خود به شورش ها، بیعت شکنی ها و ظلم های بعد از بیعت را که بر او روا داشتند را تحلیل می نماید و شدیداً اعمال ناجوانمردانه بعضی را سرزنش می نماید و در انتها می فرماید...) بار خدایا! ما را، و اینان را، راهروان راه هدایت فرمای و ما و آنان را، به دنیا بی رغبت گردان و آخرت را برای ما بهتر از دنیا قرار ده.(603)

518- حق به اهلش رسید

چون امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از مدینه به سوی پیکار با بیعت شکنان در بصره رو کرد، در ربذه فرود آمد و چون از آن جا کوچ کرد و در منزلی در قدید (بر وزن زبیر نام محلی است در نزدیکی مکه) فرود آمد. عبدالله بن خلیفه طائی با آن حضرت ملاقات نمود، امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او خوش آمد گفت. عبدالله عرض کرد: سپاس خدایی را که حق را به اهلش بازگرداند و آنرا در جای خودش نهاد خواه قومی را ناخوش آید یا به آن شاد شوند، به خدا سوگند آنان محمد صلی الله علیه و آله و سلم را نیز خوش نداشتند و با اعلام جنگ نموده و به کارزار پرداختند... به خدا سوگند در هر جا و هر شرایطی و به جهت وفاداری با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در کنار تو پیکار می کنیم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر او آفرین گفت و او را در کنار خود نشاند - و اودوست و یاور آن حضرت بود - و شروع کرد از وی اوضاع و احوال مردم را پرسش کردن تا اینکه درباره ابوموسی اشعری از وی پرسش نمود، او به حضرت گفت: به خدا سوگند من به او اطمینان ندارم و از مخالفت او با شما اگر یاوری بیابد بیمناکم.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: به خدا سوگند او نزد من نیز مورد اطمینان و خیرخواه دلسوز نیست و همانا کسانی که پیش از من زمامدار بودند دلباخته او بودند و او را به فرمانروایی بر مردم گماشته و مسلط ساختند و من می خواستم او را برکنار کنم. ولی مالک اشتر از من خواست که او را سر جای خودش بگذارم و من نیز با کراهت او را باقی داشتم ولی پس از آن باز تصمیم به عزلش گرفتم.
همینطور که امام با عبدالله مشغول گفتگو بود جمعیت کثیری از جانب کوههای طی بسوی آن حضرت رو آورد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: ببینید این جمعیت چه کسانی هستند؟ سوارانی چند به سرعت رفتند و چیزی نگذشت که بازگشتند و عرض کردند: اینها قبیله طی هستند که گوسفندان و شتران و اسبان خود را پیش انداخته و بسوی شما می آیند، عده ای هدایا و پیشکش های خود را آورده و گروهی قصد دارند با تو برای پیکار با دشمن بسیج شوند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: خداوند به قبیله طی پاداش خیر دهد...
آنان چون خدمت حضرت رسیدند عرض سلام نمودند، عبدالله بن خلیفه گوید: به خدا سوگند آن جماعت و حسن هیأت آنان مرا به شادی واداشت و هر کدام از آنها سخنی گفته و عرض ارادت نمودند.
علی بن حاتم طایی برخاست و حمد و ثنای الهی را به جای آورد، سپس ارادت و اطاعت خود را نسبت به آن حضرت ابراز کرد. امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمود: خداوند از جانب اسلام و اهل آن به شما قبیله جزای خیر دهد. شما بدلخواه خود مسلمان شدید و با مرتدان جنگیدید و آهنگ یاری رساندن به مسلمین را در خاطر داشتید... سپس بعضی دیگر مثل سعید بن عبید بحتری از بنی بحتر و دیگران به نوبه خود شدیداً اظهار ارادت نمودند که امام پاسخ آنها را داد.
سپس امیرالمومنین علی (علیه السلام) کوچ کرد و شش صد مرد از آنان به دنبال آن حضرت روان شدند تا به منطقه ذی قار رسید و در میان هزار و سیصد مرد به آنجا فرود آمد.(604)