هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

507- خروش آتش دوزخ در گوش

ابوارا که می گوید: در همین مسجد کوفه پشت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نماز گزاردم، آن حضرت به جانب راست خویش بگردید - و قدری کسالت داشت - و مدتی همانطور ماند تا خورشید بر دیوار همین مسجد به قدر یک نیزه برآمد، و آن دیوار به اندازه فعلی نبود، سپس رو به مردم کرد و فرمود: هان به خدا سوگند یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همه شب رنج و مشقت بیداری آن را تحمل می کردند و در میان پیشانی و زانوهای خود نوبت می گذاشتند (کنایه از سجده و قیام در عبادت است) گویا که خروش آتش دوزخ در گوششان طنین انداز بود، چون وارد صبح می شدند رنگ پریده و زرد چهره بودند، پیشانی آنان بسان زانوی بز، پینه بسته بود و چون یاد خداوند می شد مانند حرکت درخت در یک تند باد به حرکت در می آمدند و از چشمانشان چنان اشک می بارید که لباسهایشان تر می گشت سپس حضرت برخاست و در آن حال می فرمود: به خدا سوگند گویا این قوم به حال غفلت شب را به صبح آورده اند و از آن پس دیگر خندان و شادان دیده نشد تا آنکه کار ابن ملجم - لعنة الله - صورت گرفت.(594)

508- گفتار حضرت علی (علیه السلام) پیرامون مفهوم اذان

امام حسین (علیه السلام) می فرماید: در مسجد نشسته بودم مؤذن برای اذان بالای مأذنه رفت، وقتی که گفت: الله اکبر، الله اکبر پدرم حضرت علی (علیه السلام) منقلب شد و آنچنان گریه کرد که همه ما گریه کردیم، هنگامی که اذان او تمام شد، فرمود: آیا می دانید که مؤذن چه می گوید؟ عرض کردیم: خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم و وصی رسولش داناترند فرمود: لو تعلمون ما یقول لصحکتم قلیلاً و لبکیتم کثیراً؛ اگر می دانستید که چه می گوید، کم می خندیدید و بسیار می گریستید آنگاه حضرت به تفسیر اذان پرداختند.(595)

509- اصحاب رس کیانند

امام رضا (علیه السلام) فرمود: مردی از اشراف قبیله بنی تمیم بنام عمرو سه روز پیش از شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به حضور آن حضرت رسید و عرض کرد: ای مولای من تقاضا دارم داستان اصحاب رس را برای من بیان فرمایید تا بدانم آنها در چه عصر و زمانی زندگی می کرده اند و سرزمین آنها در کجا بوده است و پادشاه آنها چه کسی بوده است؟ آیا خداوند پیغمبری برای آن قوم مبعوث فرموده و به چه علت آنها به هلاکت رسیدند؟ زیرا که در قرآن کریم آز آنها نام برده شده ولی شرح حال آنها بیان نشده است.
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) فرمودند: پرسشی نمودی که پیش از تو کسی از من سؤال ننموده و بعد از من نیز کسی خبر آنها را به تو نخواهد گفت مگر آنکه از من حدیث کند.
بدان ای مرد در کتاب خدا هیچ آیه ای نیست مگر آنکه تفسیر آنرا من می دانم و حتی موقع نزول و شأن نزول آن را مطلع هستم سپس به سینه مبارک خود اشاره نموده و فرمودند: در اینجا علم و دانش بی پایانی است اما جویندگان آن بسیار کم هستند و بزودی وقتی که دیگر مرا در بین خود نبینند پشیمان خواهند شد.
ای تمیمی! اصحاب رس مردمی بودند که درخت صنوبر را پرستش می کردند و آن را در فارسی شاه درخت می نامیدند و آن درختی بود که پس از طوفان نوح در کنار چشمه آبی بنام روشناب کاشته شد. قوم مزبور بعد از عصر حضرت سلیمان در روی زمین می زیستند و دوازده شهر در کنار رود ارس در بلاد مشرق زمین بنا کرده بودند و به همین مناسبت آنها را اصحاب رس نامیده اند در آن زمان در روی زمین نهری پر آب تر و بهتر و گواراتر از رود ارس وجود نداشت و هیچ شهر و دیاری آبادتر از شهرهای ایشان نبود. نام دوازده شهر آنها عبارت بود از: آبان، آذر، دی، به من، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور و مهر. مرکز کشور و سلطنت آنها شهر بزرگ اسفندار و نام پادشاه ایشان ترکوذبن غابوربن یارش بن ساذبن نمرود بن کنعان بود... چشمه روشناب و اولین صنوبر در شهر اسفندار بود. اصحاب رس در هر ماه عیدی داشتند که در پیرامون درخت صنوبر اجتماع نموده و درخت را با انواع زیورهای می آراستند و گاو و گوسفند بسیار قربانی می کردند و آتش افروخته و قربانی های خود را در آتش می انداختند و چون دود قربانیها بلند می شد همگی به سجده افتاده و به نیایش می پرداختند و می گفتند: خدای ما از ما راضی شو، در این وقت شیطان درخت صنوبر را می جنبانید و از ساق درخت صدایی به مانند آوای کودک بر می خاست که ای بندگان من از شما خشنود شدم. مردم از شنیدن صدای مزبور خوشحال شده و به لهو و لعب و شرب خمر مشغول و یک شب و یک روز در آن مکان توقف کرده و روز دیگر به جایگاه خود باز می گشتند و عید هر شهری منسوب به آن شهر بوده و ایرانیان نام دوازده ماه سال خود را از نام دوازده شهر مذکور اقتباس کرده بودند. در هر سال یک مرتبه اهالی دوازده شهر بسوی شهر اسفندار که مرکز کشور و جایگاه چشمه روشناب و صنوبر اصلی بوده می رفتند و عید بزرگ خود را در آنجا برگزار می نمودند. بدین ترتیب که در کنار صنوبر سراپرده مجلل و رفیعی از دیبا که به انواع صورتهای مختلف مزین شده بود میزدند و به آن سراپرده دوازده در تعبیه کرده بودند که اهالی هر شهری از در مخصوص خود وارد می شدند. خارج سراپرده به نیایش صنوبر پرداخته و قربانی ها برای آن درخت خیلی بیش تر از سایر درختها می آوردند. آنگاه شیطان درخت را به شدت تکان می داد و از میان درختها به آواز بلند صدایی بلند می شد و مردم را وعده ها و امیدواری ها می داد مردم سر از سجده برداشته و به لهو و لعب و شرب خمر مشغول و مدت دوازده شبانه روز بعدد تمام عیدهای سال به عیاشی و باده گساری می پرداختند و روز سیزدهم جشن پایان یافته و به شهرها و خانه های خود باز می گشتند چون کفر و طغیان آن قوم از حد گذشت. پروردگار یکی از بنی اسرائیل از نسل یهودا فرزند یعقوب را به رسالت مبعوث و برای هدایت آن قوم فرستاد و مدت مدیدی آن پیغمبر در میان آنها بود و ایشان را به خدا پرستی دعوت نمود ولی آنها پیروی نکرده و تبعیت پیامبر خدا را نکردند. هنگام فرا رسیدن عید بزرگشان آن پیغمبر در مقام مناجات با پروردگار بر آمد و گفت: خداوندا می بینی که این مردم چگونه رسالت مرا تکذیب و از پرستیدن تو سرباز زده و درختی را که هیچ سود و زیانی برای آنها ندارد ستایش و پرستش می کنند. الهی قدرت و سلطنت خود را بر این قوم بنما و معبودشان را از بین ببر و درخت صنوبر را خشک کن همین که مردم صبح از خواب برخاستند دیدند تمام درختهای مورد ستایش آنها خشک شده، متحیر گشته جمعی از آنها به یک دیگر گفتند این مرد که مدعی است از طرف خدای آسمان و زمین پیغمبر است برای آنکه عبادت معبود خود منصرف و به خدای او توجه کنیم خدایان ما را به جادو و سحر خود به این صورت در آورده... سپس پس از اظهار نظرهای متعدد تصمیم گرفتند پیغمبر خدا را به قتل برسانند. آنها بعد از این کار دچار عذاب خداوند شدند در همان موقعی که مشغول برگزاری تشریفات عید بودند ناگاه باد سرخی به ایشان وزید. حیران و سرگردان شده به یکدیگر پناه می بردند. خداوند زمین زیر پای آنها را به گوگرد افروخته ای مبدل ساخت و ابری بالای سر ایشان آمد که آتش فشانی نمود و بدنهای آن قوم را مانند سرب مذاب گداخته و از هم پاشید و به این صورت با بدترین حالی نابود و از صفحه گیتی رخت بربستند.(596)