هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

502- حاکم اسلامی در بازار

امام باقر (علیه السلام) می فرماید: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در آن ایام که در کوفه بود چنین عادت داشت که هر روز صبح از دارالاماره خود بیرون می آمد و در یکایک بازارهای کوفه می گشت و تازیانه ای دو شاخه به نام سبیبه به همراه داشت، در هر بازاری می ایستاد و در میان اهل آن صدا می زد: تاجران پیش از داد و ستد از خداوند خیر و نیکی طلبید و با آسان گیری در معامله از خداوند برکت جویید و به خریداران نزدیک شوید (گران نفروشید تا از شما بگریزند) و خود را به زینت حلم و بردباری آرایش دهید و از سوگند خوردن خودداری کنید و از دروغ بپرهیزید و از ستم کناره گیرید، و با مظلومان به انصاف رفتار نمایید و به رباخواری نزدیک مشوید و پیمانه را کامل بدهید (کم فروشی نکنید) و چیزی از حق مردم کم نگذارید و روی زمین در غرقاب فساد فرو نروید.
و همین طور در تمام بازارهای کوفه دور می زد، سپس باز می گشت در محلی برای رسیدگی به کارهای مردم می نشست و چون مردم می دیدند که آن حضرت بسوی آنها می آید و فریاد ای مردم امام بلند می شد، همه دست از کار خود می کشیدند و خوب به فرمایشات امام گوش می دادند و به روی آن حضرت چشم می دوختند تا از سخن خود فارغ می گشت، و چون سخن امام تمام می شد می گفتند: ای امیرمؤمنان شنیدیم و اطاعت خواهیم کرد.(588)

503- مردم مجهز شوید

امام باقر (علیه السلام) فرمود: عادت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در کوفه این بود که چون نماز عشاء را با مردم می گزارد سه بار با صدای بلند که تمام اهل مسجد می شنیدند می فرمود: مردم مجهز شوید - خدا شما رارحمت کند - که همانا آوای کوچیدن در میان شما برخاسته پس این اقامت و دلبستگی بر دنیا چه معنی دارد پس از آنکه آوای کوچیدن برخاسته است؟!
خدا شما را رحمت کند مجهز شوید و بهترین زاد و توشه ای را که آماده و در دسترس دارید و آن تقواست - به همراه خود بردارید و بدانید که راه شما بسوی معاد، و عبور شما بر صراط و وحشت بزرگ در پیش رویتان است، و همانا کریوه ها و گردنه های صعب العبور و منازل وحشت زا و هراسناکی در پیش دارید که ناگزیر باید از آنها عبور نموده و در آنجاها توقف کنید.(589)
بنابراین با رحمت خداست که نجات از وحشت و خطر بزرگ و درهم بودن چهره قیامت و سختی خبرگاه آن است و یا مهلکه ای است که قابل جبران نخواهد بود.(590)

504- چگونه صبح کردی؟!

حنش بن معتمر می گوید: بر امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در حالی که در رحبه (محلی در کوفه) تکیه زده بود داخل شدم و گفتم: السلام علیک یا امیرالمؤمنین و رحمة الله و برکاتة، چگونه صبح کردی؟ حضرت سربلند کرد و جواب سلام مرا داد و فرمود:
صبح کردم در حالی که دوستدار دوستان و صبر کننده دشمنی دشمنانمان هستم، همانا دوست ما در هر شبانه روز منتظر راحتی و گشایش است و دشمن ما بنای کار خود را بر پایه ای نهاده که سخت نااستوار و لغزان است، این بنای او بر لب پرتگاهی است که وی را در آتش می افکند.
ای اباالمعتمر! به راستی که دوست ما نمی تواند ما را دشمن بدارد و دشمن ما نمی تواند ما را دوست بدارد، همانا خدای متعال دلهای بندگان را بر دوسیت ما سرشته و دست از یاری دشمن ما شسته، پس دوست ما توان دشمنی ما، و دشمن ما توان دوستی ما را ندارد، و هرگز دوستی ما و دوستی دشمن ما در یک دل نگنجد زیرا که خداوند برای یک مرد دو دل در درونش ننهاده است تا با یکی گروهی را و با دیگری دشمنان همان گروه را دوست بدارد.(591)