هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

489- ترک همسایگی مسجد

امام صادق (علیه السلام) فرمود: به امام علی (علیه السلام) در زمان حکومتداری حضرتش خبر دادند: در کوفه مردمی در همسایگی مسجد هستند که به نماز جماعت مسلمین در مسجد حاضر نمی شوند.
امام فرمود: آنها باید به جماعت ما و نماز با ما در مسجد حاضر شوند، و گرنه باید کوچ کرده و از همسایگی مسجد دور شوند و با ما همسایه نباشند و ما نیز با آنان مجاور نباشیم.(576)

490- یک پیراهن بیشتر ندارد

صاحب کتاب الغارات (577) از یکی از اساتید استادش نقل می کند، می گوید: من بچه بودم پدرم مرا به مسجد جامع کوفه برد و علی بن ابیطالب (علیه السلام) در حال ایستاده، روز جمعه مشغول خواندن خطبه نماز بود و من دیدم علی بن ابیطالب: یروح بکمه؛ با آستینش خود را باد می زند مسجد پر از جمعیت بود و من هم بچه بودم. پدرم مرا روی گردنش نشاند که من آن صحنه ها را ببینم.
من این صحنه را دیدم که امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آستینش خود را خنک می کند به پدرم گفتم: پدر؛ چون هوا گرم است امیرالمؤمنین (علیه السلام) با آستین لباسش خود را خنک می کند؟
پدرم به من فرمود: نه چنین نیست. علی بن ابیطالب (علیه السلام) احساس گرما و سرما نمی کند. نه گرما علی (علیه السلام) را آزار می دهد و نه سرما و علتش هم آن است که در جریانی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) دعا کرد. و عرض کرد: خدایا اثر برودت و حرارت را به علی نچشان و بعد از آن دعا دیگر علی (علیه السلام) نه در تابستانها از گرما رنج می برد و نه در زمستانها از سرما رنج می برد.
پسرجان! علی بن ابیطالب برای این آستین لباسش را حرکت می دهد چون که او یک پیراهن دارد و چون این لباس را شسته و خشک نشده است، آستین آن را حرکت می دهد تا خشک بشود.
پسرم! علی (علیه السلام) از این کار لذت می برد چون به غیر حق دل نمی بندد و این را هم هنر نمی داند و به حساب کمال نمی آورد.(578)

491- پیش بینی درست

منهال بن عمرو می گوید: مردی از بنی تمیم برایم باز گفت: که ما در ذی قار (که جنگ جمل در آنجا آغاز شد) در رکاب امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودیم و گمان کردیم که امروز ما از روی زمین برچیده و ربوده خواهیم شد (یعنی دشمنان بر ما پیروز می شوند) از آن حضرت در آن لحظه شنیدم که می فرمود: بخدا سوگند بر این فرقه پیروز می شویم، و این دو مرد - طلحه وزبیر - را می کشیم و سپاه آن دو را ریشه کن می سازیم.
او می گوید: من وقتی صحبت حضرت علی (علیه السلام) را شنیدم نزد عبدالله بن عباس رفتم و گفتم: به پسر عمویت (عی (علیه السلام)) و این گفتارش نمی نگری؟
او گفت: شتاب مکن ببینیم چه می شود؟ پس چون کار اهل بصره به آنجا رسید و همگی شکست خوردند نزد ابن عباس رفته و گفتم: نمی بینم پسر عمویت را جز آنکه در سخنش راست گفت...(579)