هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

471- مفسر آیات حق تعالی

مردی خدمت امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) رسید و به آن حضرت عرض کرد: یا علی (علیه السلام) مرا از معنی آیه آیا آن کس که بر بینه و دلیل روشن از جانب خدای خود است و گواهی در کنار دارد...(552) مطلع فرما.
حضرت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن کسی است که به عنوان دلیلی روشن از جانب خداست و من گواه او و از او هستم. سوگند به آن کس که جانم در دست اوست احدی از قریش نیست که تیغ سر تراش بر سرش کشیده شده باشد جز اینکه خداوند درباره او مطالبی در کتاب خود فرو فرستاده است، و سوگند به آن کس که جانم بدست اوست اگر آنان بدانند آنچه را که خداوند درباره ما خاندان بر زبان پیامبر امی خود جاری ساخته، (این داشتن آنان) نزد من محبوبتر است از اینکه به اندازه ظرفیت این صحن (صحن مسجد کوفه) برایم طلا باشد. به خدا سوگند مثل ما در میان این امت مانند کشتی نوح و باب حطه (در توبه) در میان بنی اسرائیل، چیز دیگر نیست.(553)

472- ناله های تنهایی

پس از آنکه امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) مکرر مردم و اصحاب خود را به جهاد در راه خدا فرا می خواند و آنان از او تبعیت نکردند آن حضرت روزی در خطبه ای فرمود: ای مردم من شما را فرمان بسیج دادم و بسیج نشدید، و برای شما خیر خواهی نمودم و نپذیرفتید، شما حاضرانی هستید همچون غایبان...
اشعث بن قیس کندی از میان جمعیت برخاست و به آن حضرت گفت: ای امیرمؤمنان! چرا تو آن گونه که عثمان با ما رفتار می کرد عمل نمی کنی(554)
حضرت فرمود: ای کاکل آتش (رئیس دوزخیان)، وای بر تو همانا کار پسر عفان موجب خواری آن کسی است که دین ندارد و دلیلی با او نیست، من چگونه آن طور باشم و حال آنکه بر دلیل روشنی از جانب خدای خود هستم و حق بدست من است.
به خدا سوگند آن مردی که دشمن را بر خود چیره کند تا گوشتش ببرد، و استخوانش بشکند، و پوستش بکند، و خونش را بریزد، مردی است بزدل و ترسو، تو اگر مایلی همین گونه باش، اما من آنگونه (مثل عثمان) نیستم که خود را بدست چنین سرنوشتی بسپارم...
ابو ایوب انصاری، خالدبن زیاد که صاحب منزل رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بود برخاست و گفت: مردم! حقاً که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) سخن خود را به آن کس که گوش شنوا و دلی فراگیر دارد رساند، همانا خداوند شما را کرامتی بخشیده؛ و شما آنطور که شایسته است نپذیرفتید، خداوند پسر عموی پیامبرتان و سرور بزرگ مسلمانان را پس از آن حضرت در میان شما نهاد که دین را به شما می فهماند و شما را به پیکار با پیمان شکنان فرا می خواند ولی گویا کرید و نمی شنوید یا بر دلهایتان مهر خورده که اندیشه نمی کنید، آیا شرم نمی دارید؟(555)

473- اولین سری که بر نیزه رفت

عمرو بن حمق مدت زیادی در خدمت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بود، تا اینکه روزی حضرت به او فرمود: به همان جایی که از آنجا هجرت کردی بازگرد تا اینکه امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به ولایت رسد، آنگاه به سوی علی (علیه السلام) بشتاب.
عمر بن حمق از مدینه برگشت و در محل خود به تبلیغ اسلام مشغول شد تا اینکه حضرت امیر (علیه السلام)، کوفه را مقر حکومت خود قرار داد، پس به سوی امیرالمؤمنین (علیه السلام)- به کوفه روانه شد و در آنجا مدتها درخدمت آن حضرت بود تا اینکه روزی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) به او فرمود:
آیا منزلی داری؟ عرض کرد: آری! حضرت فرمود: آنرا بفروش و پولش را به قبیله ازد بسپار زیرا پس از چندی که من از میان شما رفتم حکومت وقت در پی تو می فرستد که دستگیرت نماید، پس قبیله ازد تو را پناه می دهند تا اینکه از کوفه خارج شوی و به قلعه موصل برسی. به موصل که رسیدی به شخص فلجی برمی خوری، پس نزد او بنشین. آنگاه از او آب می خواهی تو را سیراب خواهد کرد و از تو می پرسد که چه کاره ای؟ تو به او خبر ده و اسلام را بر او عرضه کن که او مسلمان می شود. سپس دستت را روی پایش بمال که خداوند ان شاء الله او را شفا می بخشد و همراه تو قیام می کند. از آن پس بر شخص نابینایی می گذری که او هم از تو سؤال می کند چه کاره ای؟ او را خبر ده و به اسلام دعوتش کن، دعوتت را اجابت می کند و آنگاه دستت را بر چشمش بمال که به خواست خداوند بینائیش باز می گردد و همین دو نفر هستند که ترا پس از مرگ، در قبر خواهند گذاشت. سپس نظامیان سواره به دنبال تو می آیند، پس هر گاه نزدیک قلعه در فلان موضع رسیدی خسته خواهی شد؛ از اسبت فرود آی و غاری که آنجا هست وارد شو و همانا در ریختن خون تو فاسقین از جن و انس شرکت خواهند داشت، پس از مدتی در سال 50 هجری قمری عمروبن حمق به آنچه امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرموده بود عمل کرد تا اینکه به قلعه فوق رسید، به آن دو نفر گفت: چه می بینید؟ گفتند: اسب سوارانی می بینیم که به سوی ما می آیند. سپس از اسبش فرود آمد و داخل غار شد و اسب را رها کرد وقتی وارد غار شد ماری او را زد سپاه دشمن رسید اسبش را دیدند که بی سرپرست رها شده فهمیدند که او در همین نزدیکی است. دنبالش رفتند تا او را در غار یافتند سر مبارکش را از تن جدا کرده نزد معاویه آوردند. معاویه دستور داد سر او را بر نیزه ای قرار داده در شهر بگرداند و این اولین سری در اسلام بود که توسط معاویه بر نیزه رفت.(556)