هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

457- عادل دلسوز و آگاه

پس از شهادت علی (علیه السلام) یکی از دوستان علی (علیه السلام) بنام ضراربن ضمره به شام رفت و در جلسه ای با معاویه ملاقات کرد. معاویه که او را می شناخت به او گفت: مقداری از علی (علیه السلام) بر ایمان تعریف کن.
ضمره تا اسم علی (علیه السلام) را شنید منقلب شد و بی اختیار قطرات اشک از چشمانش سرازیر گردید و گفت: ای معاویه از این تقاضا بگذر و مرا معاف بدار.
معاویه اصرار کرد و گفت: از تو دست برنمی دارم تا مقداری از فضائل علی (علیه السلام) را بر ایمان بگویی. او به مطالبی از شأن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) اشاره کرد و در میان این مطالب در جمله ای گفت: که بسیار بلند معنی است. او گفت:
لا یخاف الضعیف من جوره، و لا یطمع القوی فی میله؛ مستضعفان و ضعیفان ترس آن نداشتند که از ناحیه او به آنها ظلم بشود و زورمندان در رسیدن به اهداف باطل خود در او راه نداشتند(534)
پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
در جنگ جمل حضرت علی (علیه السلام) فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه ی خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن!
محمد حنفیه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گروهی از سپاه دشمن جلوی او را گرفتند، لذا او نتوانست پیش روی کند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام امام حسن (علیه السلام) نیزه را گرفت و به سوی دشمن شتافت پس از مدتی با نیزه ای خون آلود نزد پدر آمد. هنگامی که محمد حنفیه آن شجاعت را از امام حسن (علیه السلام) مشاهده کرد براثر احساس شکست خود؛ سرخ رو و سرافکنده شد.
حضرت علی (علیه السلام) به او فرمود:
ناراحت نباش! او پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تو پسر علی (علیه السلام) هستی.(535)

458- قنبر آهسته تر

روزی امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) شنید که مردی به قنبر دشنام می دهد و قنبر نیز می خواست به او جواب دهد. حرت قنبر را صدا زد: آی قنبر! آهسته، ناسزاگوی خود را؛ رها کن تا خدای رحمان را خشنود سازی، و شیطان را به خشم آوری و دشمن را کیفر و شکنجه دهی. سوگند به آن کس که دانه را شکافت و جانداران را بیافرید شخص با ایمان، خدای خویش را به چیزی مانند حلم و بردباری خرسند نسازد و شیطان را به چیزی مثل سکوت و خموشی به خشم نیاورد، و هیچ احمقی و نادانی به عکس العملی مانند سکوت در مقابل او کیفر و شکنجه نگردد.(536)

459- حکم خدا را اجرا کردم

هنگامی که دوازده شب از ماه سپری شده بود حضرت امیر (علیه السلام) از بصره وارد کوفه شدند. سپس به ایراد خطبه پرداختند. بعد از خطبه ابو بردة بن عوف ازدی، که از طرفداران عثمان بود و در جنگ جمل شرکت نکرده بود و در جنگ صفین با نیتی سست وارد جنگ شده بود از میان جمعیت برخاست و به حضرت علی (علیه السلام) گفت: آیا این کشته هایی که در اطراف عایشه و طلحه و زبیر دیده می شود به نظر شما به چه دلیل کشته شده اند؟
حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: به این دلیل که شیعیان و کارگزاران مرا کشتند و نیز به سبب کشتن آن مرد عبدی رحمةالله من از آنها خواستم که قاتلین برادرانم را از میان آن گروه به من تحویل دهند تا آنها را به قصاص آن کشته ها بکشم. سپس کتاب خدا میان من و آنها حاکم باشد، اما آنان نپذیرفتند و با اینکه هنوز بیعت من و خون نزدیک به هزار نفر از شیعیانم به گردن آنها بود به جنگ با من برخاستند و من بدین خاطر آنها را کشتم، آیا تو در این زمینه تردیدی به دل داری؟ گفت: قبلاً تردید داشتم ولی الان حق را شناختم و اشتباه آن گروه برایم روشن شد، راستی که تو هدایت یافته و درست کاری.
سپس علی (علیه السلام) آماده شد که از منبر فرود آید، مردانی برخاستند تا سخن گویند ولی چون دیدند که حضرت پایین آمد نشستند و دیگر حرفی نزدند.
ابوالکنود می گوید: ابو برده با اینکه در جنگ صفین حضور داشت با این حال با علی (علیه السلام) منافقانه عمل می کرد و با معاویه مکاتبات سری داشت و چون معاویه قدرت را به دست گرفت محصول سرزمینی در منطقه فلوجه را به وی وا گذاشت و او در نزد معاویه مورد احترام بود.(537)