هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

455- ملاقات علی (علیه السلام) با منشی انوشیروان

انوشیروان از شاهان مشهور ساسانی است که حدود 50 سال قبل از هجرت بر سراسر ایران حکومت می کرد. بوذر جمهر فیلسوف معروف مدتی وزیر او برود و شخصی بنام جمیل مدتی کاتب او بود.
پس از مرگ انوشیروان، جمیل عمر طولانی کرد تا آن هنگم که علی (علیه السلام) به خلافت رسید در سال 36 هجری هنگامی که علی (علیه السلام) همراه سپاه خود به جنگ خوارج به سوی سرزمین نهروان در حرکت بود از نزدیکی مدائن گذشت و با پیرمود سالخورده ای که همان جمیل منشی انوشیروان بود ملاقات کرد در این ملاقات علی (علیه السلام) از جمیل پرسید: یک انسان چگونه باید باشد؟ و چگونه زندگی کند؟ جمیل گفت: لازم است که دوست کم و دشمن زیاد داشته باشد!
علی (علیه السلام) فرمود: ای جمیل سخن تازه ای می گویی؟ با اینکه همه مردم می گویند دوست بسیار بهتر است.
جمیل گفت: آن گونه که مردم می گویند صحیح نیست زیرا دوست بسیار موجب تکلیف سخت در راه ادای نیازهای آنها می شود و انسان نمی تواند آن گونه که سزاوار است از ادای حق دوستان بر آید، و در مثالهای آمده: بسیاری ناخدایان کشتی موجب غرق کشتی خواهند شد.
علی (علیه السلام) پرسید: بسیاری دشمن چه سودی دارد؟ جمیل گفت: دشمن که بسیار شد انسان لحظه مراقب خود هست تا خطا و لغزش نکند لذا خود را از گزند دشمن حفظ کند و اگر انسان در چنین حالت مراقبت و کنترل باشد برایش بهتر است.
امام علی (علیه السلام) این سخن او را پسندید و آن را زیبا خواند.(532)

456- شمشسیر بجای فحش

حجر بن عدی و عمرو بن حمق دو یار از یاران با وفای امام علی (علیه السلام) بودند. امام شنید که آنها از پیروان معاویه بیزاری می جویند و به آنها ناسزا می گویند. امام برای آنها پیغام فرستاد که ناسزا گویی نکنید.
حجر و عمرو بن حمق به حضور امام آمدند و عرض کردند: آیا ما بر حق نیستیم؟
امام فرمود: آری ما بر حقیم. آنها عرض کردند: آیا پیروان معاویه بر طریق باطل نیستند. امام فرمود: آری آنها بر باطل هستند.
آنها عرض کردند: پس چرا ما را از بیزاری جستن و ناسزا گفتن به آنها نهی می فرمایی؟!
امام فرمود: من دوست ندارم شما ناسزاگو و لعن کننده باشید و فحش و بیزاری بجویید، ولی اگر بدیها و کارهای زشت، دشمن را افشاء کنید و بر شمرید، استوارتر در گفتار، و رساتر در عذر است.
بجای فحش و ناسزاگویی بگویید: خداوندا، خونهای ما و آنها را حفظ کن و بین ما و آنها صلح (صحیح) برقرار فرما و آنها را از گمراهی، هدایت کن، تا حق برای جاهلان شناخته شود، و چنین روشی نزد من بهتر است و برای شما نیز خیر و سعادت است.
حجر و عمرو هر دو عرض کردند: بسیار خوب به نصیحت تو گوش می کنیم و آن را بکار می بندیم (533)

457- عادل دلسوز و آگاه

پس از شهادت علی (علیه السلام) یکی از دوستان علی (علیه السلام) بنام ضراربن ضمره به شام رفت و در جلسه ای با معاویه ملاقات کرد. معاویه که او را می شناخت به او گفت: مقداری از علی (علیه السلام) بر ایمان تعریف کن.
ضمره تا اسم علی (علیه السلام) را شنید منقلب شد و بی اختیار قطرات اشک از چشمانش سرازیر گردید و گفت: ای معاویه از این تقاضا بگذر و مرا معاف بدار.
معاویه اصرار کرد و گفت: از تو دست برنمی دارم تا مقداری از فضائل علی (علیه السلام) را بر ایمان بگویی. او به مطالبی از شأن امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) اشاره کرد و در میان این مطالب در جمله ای گفت: که بسیار بلند معنی است. او گفت:
لا یخاف الضعیف من جوره، و لا یطمع القوی فی میله؛ مستضعفان و ضعیفان ترس آن نداشتند که از ناحیه او به آنها ظلم بشود و زورمندان در رسیدن به اهداف باطل خود در او راه نداشتند(534)
پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
در جنگ جمل حضرت علی (علیه السلام) فرزندش محمد حنفیه را طلبید و نیزه ی خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن!
محمد حنفیه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گروهی از سپاه دشمن جلوی او را گرفتند، لذا او نتوانست پیش روی کند، به عقب برگشت و به خدمت پدر رسید. در این هنگام امام حسن (علیه السلام) نیزه را گرفت و به سوی دشمن شتافت پس از مدتی با نیزه ای خون آلود نزد پدر آمد. هنگامی که محمد حنفیه آن شجاعت را از امام حسن (علیه السلام) مشاهده کرد براثر احساس شکست خود؛ سرخ رو و سرافکنده شد.
حضرت علی (علیه السلام) به او فرمود:
ناراحت نباش! او پسر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و تو پسر علی (علیه السلام) هستی.(535)