هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

441- عفو زن زناکار

زنی در زمان عمر بن خطاب اعتراف به زنا کرد و اصرار داشت تا حد زنا بر او جاری گردد تا از عذاب الهی در آخرت در امان باشد عمر نیز به عقوبت زن فرمان داد ولی امام علی (علیه السلام) به عمر فرمود:
از او بپرسید چرا زنا کرده و در چه شرایطی تن به این گناه داده و آن را مرتکب شده؟ زن گفت: در بیابان تشنه و در راه ماندم. از ور خیمه ای دیدم، وارد خیمه شدم و از مردی که آنجا بود تقاضای آب کردم آن مرد آب به من نداد و قصد گناه داشت از این رو من از خیمه بیرون آمدم.
اما بار دیگر تشنگی مرا بی تاب کرد به گونه ای که چشمانم سیاهی می رفت در این حالت مجبور شدم تا به گناه تن دهم امام علی (علیه السلام) فرمود: این همان مورد اضطرار است که در قرآن کریم حد از آن برداشته شد. او را رها کنید.(517)

442- آزار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

عروة بن زبیر از جدش نقل می کند، که مردی در حضور عمر بن خطاب به علی بن ابیطالب (علیه السلام) جسارت کرد، عمر به او گفت: صاحب این قبر را می شناسی (اشاره به قبر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم) او محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب و علی (علیه السلام) نیز پسر ابیطالب بن عبدالمطلب است، جز به نیکی نام علی (علیه السلام) را مبر اگر از او عیب جویی کنی و جسارت و بدگوئی او را کنی این را (اشاره به قبر شریف پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم) در قبرش آزار کردی(518)

443- کیفر مردی گستاخ و بی ادب

روزی خالد با یارانش در اراضی خود امام علی (علیه السلام) را دید و به آن حضرت جسارتی کرد، حضرت خالد را از اسبش پائین آورد و او را به سمت آسیای حارث بن کلده کشاند و میله آهنی آن سنگ آسیاب را بیرون آورد و مثل طوق بر گردن خالد حلقه کرد، خالد حضرت را سوگند داد تا او را رها کند، در حالی که آن میله همانند حلقه ای برگردن او بود نزد ابوبکر وارد شد، ابوبکر آهنگران شهر را دستور داد تا آن حلقه سنگین را از گردن خالد بیرون کنند، لیکن آنها نتوانستند، پیوسته این آهن همانند قلاده ای برگردن او بود، آهنگران گفتند این راهن را که بصورت حلقه ای بر گردن توست فقط با حرارت آتش می توان باز کرد از طرفی هم خالد تحمل حرارت شدید آتش را نداشت، چرا که یقیناً با آن حرارت به هلاکت می رسید. مردم نیز با دین قلاده برگردن خالد بن او می خندیدند، خالد صبر کرد تا علی (علیه السلام) از سفر خود مراجعت کرد، پس جماعتی نزد امام رفتند و شفاعت خالد را کردند، آن حضرت نیز قبول کرد، لذا امام آن طوق آهنی را مثل خمیر پاره پاره کرد و بر زمین ریخت(519)