هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

436- او علی بن ابیطالب (علیه السلام) است

روزی دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند و از طلاق کنیزی سئوال کردند، که چند مرتبه می توان او را طلاق داد تا حرام نشود و دیگر لازم نباشد او را بعقد جدیدی در حباله نکاح درآورد.
عمر با آنها برخاست، تا آنکه به مسجد رسید در میان حلقه ای از جمعیت مرد اصلعی (509) نشسته بود.
عمر گفت: ای اصلع! در طلاق أمة (یعنی کنیز) چه می گوئی؟ آن مرد سر خود را بسوی او کرد، و با انگشت سبابه و وسط خود اشاره کرد، عمر دانست که طلاق امه دو طلاق است، و فوراً به آن دو مرد گفت: تطلیقتان یعنی دو بار طلاق
یکی از آن دو نفر گفت: سبحان الله! ما نزد تو آمدیم و تو امیرالمؤمنین و بزرگ آنها هستی! پس چگونه با ما آمدی تا در مقابل این مرد ایستاده! و از او سئوال کردی! و به اشاره او با دو انگشت اکتفا نمودی؟
عمر به آن دو نفر گفت: آیا می دانید این مرد کیست؟
گفتند: نه. عمر گفت: این علی بن ابیطالب است، آنگاه گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره او شنیدم که فرمود:
اگر آسمان های هفتگانه و زمین های هفت طبقه را در کفه ترازوئی بگذارند سپس ایمان علی (علیه السلام) را در کفه دیگر آن بگذارند هر آینه، ایمان علی بی ابیطالب سنگین تر خواهد بود.
سپس علامه امینی می گوید: در حدیثی که زمخشری روایت کرده می گوید:
آن دو نفر به عمر گفتند: تو خلیفه مسلمین هستی و ما آمده ایم از تو سؤال کنیم تو ما را پیش مرد دیگری بردی و از او سؤال نمودی پس یکی از آن دو نفر گفت: سوگند بخدا که ای عمر! من دیگر با تو سخن نخواهم گفت.
عمر گفت: وای بر تو! می دانی این مرد که بود؟ او علی بن ابیطالب است.(510)

437- از بیکاری بیزار بود

روزی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به خانه خود آمد و از فاطمه (علیه السلام) پرسید: آیا غذایی داریم؟ فاطمه علیهاالسلام گفت: در منزل چند روزی است که غذای کافی وجود ندارد، امام (علیه السلام) فوراً سطل آبی را برداشت و از منزل بیرون رفت، آنگاه خود را به روستای قبا رسانید و آبیاری یکی از نخلستانهای اطراف قبا را بعهده گرفت و شب تا صبح مشغول آبیاری شد.(511) و آن حضرت چنان کار می کرد که بر دستان مبارکش پینه می بست.(512) حتی حضرت برای یهودی ها نیز کار می کرد تا با اجرت آن بتواند هم به خانواده خود و هم به فقرا و مستمندان چیزی ببخشد.

438- کار کردن شیوه او بود

در یکی از مشکلات قضائی که خلیفه دوم سخت درمانده شده بود به او گفتند: نزد علی (علیه السلام) برویم تا مشکل را حل نماید. خلیفه دوم به همراه ابن عباس و جمعی دیگری به راه افتادند سراغ امام را گرفتند به آنان گفته شد امیرمؤمنان (علیه السلام) در فلان باغ مشغول کار است، خود را به باغ رساندند دیدند، امام (علیه السلام) سخت مشغول کار است و این آیه را می خواند:
ایحسب الانسان ان یترک سدی؛ آیا انسان می پندارد او را به حال خود رها می کنند همه به امام سلام کردند حل مشکل آن دو زنی که هر دو آنها ادعا می کردند، فرزند پسر از آنهاست را از اما (علیه السلام) خواستند اما فرمود: شیر دو زن را در ظرف خاصی وزن کنید آن زن که شیر او سنگین تر است پسر بچه از آن اوست.(513)