هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

435- خانه ام را آتش زده اند؟

مروان بن عثمان می گوید: چون مردم با ابی بکر بیعت کردند. علی (علیه السلام) و زبیر و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه علیهاالسلام شدند و از بیرون آمدن خودداری نمودند عمربن خطاب فریاد زد، که خانه را به روی آنان آتش بزنید در این هنگام زبیر شمشیر بدست بیرون آمد. ابوبکر گفت: این سگ را بگیرید مهاجمان به او حمله کردند، پای زبیر لغزید و به زمین خورد و شمشیر از دستش افتاد. ابوبکر گفت: شمشیر او را به سنگ بزنید و آنرا به سنگ زدند تا شکست. علی بن ابیطالب (علیه السلام) از منزل به سوی دهانت نجد بیرون شد و در راه با ثابت بن قیس بن شماس برخورد کرد. ثابت عرض کرد: ای اباالحسن (علیه السلام) چه شده؟ حضرت فرمود: می خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابوبکر بر فراز منبر نشسته و مشغول بیعت گرفتن از مردم است و نه از این حمله ها جلوگیری می کند و نه آنها را محکوم می نماید. ثابت گفت: هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو کشته شوم. پس با هم به مدینه بازگشتند چون به منزل رسیدند دیدند فاطمه علیهاالسلام کنار درب ایستاده و خانه از مهاجمین خالی شده است و حضرت زهرا علیهاالسلام صدا می زند: هرگز قومی را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم. شما پیکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نزد ما رها ساخته و میان خود مصمم شدید که حکومت را تنها از آن خود بدارید و ما را به امارت نگمارید و هیچ از ما در این باره نظر خواهی نکردید و به سر ما آوردید آنچه آوردید و هیچ حقی برای ما در نظر نگرفتید!(508)

436- او علی بن ابیطالب (علیه السلام) است

روزی دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند و از طلاق کنیزی سئوال کردند، که چند مرتبه می توان او را طلاق داد تا حرام نشود و دیگر لازم نباشد او را بعقد جدیدی در حباله نکاح درآورد.
عمر با آنها برخاست، تا آنکه به مسجد رسید در میان حلقه ای از جمعیت مرد اصلعی (509) نشسته بود.
عمر گفت: ای اصلع! در طلاق أمة (یعنی کنیز) چه می گوئی؟ آن مرد سر خود را بسوی او کرد، و با انگشت سبابه و وسط خود اشاره کرد، عمر دانست که طلاق امه دو طلاق است، و فوراً به آن دو مرد گفت: تطلیقتان یعنی دو بار طلاق
یکی از آن دو نفر گفت: سبحان الله! ما نزد تو آمدیم و تو امیرالمؤمنین و بزرگ آنها هستی! پس چگونه با ما آمدی تا در مقابل این مرد ایستاده! و از او سئوال کردی! و به اشاره او با دو انگشت اکتفا نمودی؟
عمر به آن دو نفر گفت: آیا می دانید این مرد کیست؟
گفتند: نه. عمر گفت: این علی بن ابیطالب است، آنگاه گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره او شنیدم که فرمود:
اگر آسمان های هفتگانه و زمین های هفت طبقه را در کفه ترازوئی بگذارند سپس ایمان علی (علیه السلام) را در کفه دیگر آن بگذارند هر آینه، ایمان علی بی ابیطالب سنگین تر خواهد بود.
سپس علامه امینی می گوید: در حدیثی که زمخشری روایت کرده می گوید:
آن دو نفر به عمر گفتند: تو خلیفه مسلمین هستی و ما آمده ایم از تو سؤال کنیم تو ما را پیش مرد دیگری بردی و از او سؤال نمودی پس یکی از آن دو نفر گفت: سوگند بخدا که ای عمر! من دیگر با تو سخن نخواهم گفت.
عمر گفت: وای بر تو! می دانی این مرد که بود؟ او علی بن ابیطالب است.(510)

437- از بیکاری بیزار بود

روزی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به خانه خود آمد و از فاطمه (علیه السلام) پرسید: آیا غذایی داریم؟ فاطمه علیهاالسلام گفت: در منزل چند روزی است که غذای کافی وجود ندارد، امام (علیه السلام) فوراً سطل آبی را برداشت و از منزل بیرون رفت، آنگاه خود را به روستای قبا رسانید و آبیاری یکی از نخلستانهای اطراف قبا را بعهده گرفت و شب تا صبح مشغول آبیاری شد.(511) و آن حضرت چنان کار می کرد که بر دستان مبارکش پینه می بست.(512) حتی حضرت برای یهودی ها نیز کار می کرد تا با اجرت آن بتواند هم به خانواده خود و هم به فقرا و مستمندان چیزی ببخشد.