هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

434- حامیان خلافت علی (علیه السلام)

زیدبن وهب می گوید: آنانکه با ابی بکر بعنوان خلیفه مخالفت کردند از مهاجرین و انصار فقط 12 مرد بودند، از مهاجرین مقداد و عمار یاسر و ابوذر غفاری و سلمان فارسی و عبدالله بن مسعود و... و از انصار خزیمة بن ثابت، ذوالشهادتین و سهل بن حنیف و ابوایوب انصاری و دیگران بودند همین که ابوبکر در مسجد به منبر رفت آنها با یکدیگر مشورت کردند بعضی از آن 12 نفر پیشنهاد کردند که ابوبکر را از منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پایین بیاوریم. دیگران گفتند: چنین کاری جز به زحمت انداختن خویشتن نیست و خدای متعال می فرماید خود را با دست خود به هلاکت نیندازید بهتر این است که همگی نزد علی (علیه السلام) برویم و در این باره با او مشورت کنیم همه آنها خدمت علی (علیه السلام) آمدند و عرض کردند یا امیرالمؤمنین (علیه السلام)...حقی را که سزاوارتر به آن بودی رها کردی ما تصمیم داشتیم که نزد این مرد (ابوبکر) برویم و او را از منبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پایین کشیم...ولی خواستیم بدون مشورت با شما او را از منبر پایین نکشیم.
علی (علیه السلام) فرمود: اگر این کار را کرده بودید چاره ای جز جنگ با آنان را نداشتید...این مردمی که گفتار پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم را رها کرده و بر پروردگار خود دروغ بسته اند همگی در اطراف او هستند و من در این باره با افراد خاندان خود مشورت کردم چاره به جز سکوت ندیدم زیرا می دانید که سینه های این مردم از کینه و بغض خدای عزوجل و خاندان پیغمبرش صلی الله علیه و آله و سلم آکنده است...بخدا اگر اینکار را کرده بودید شمشیرهای خود را از نیام می کشیدند و آماده جنگ و کشتار بودند همچنانکه با من همین کار را کردند و به زور بر من چیره شدند و گریبان مرا گرفته و کشیدند و به من گفتند بیعت کن و گرنه تو را خواهیم کشت...ولی شماها به نزد این مرد (ابوبکر) بروید و آنچه را که خود از پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیده اید به او بگویید تا شبهه ای در کار او نماند و در این کار حجت را بر او تمامتر کنید...
راوی می گوید: آنها از خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) مرخص شدند و روز جمعه همگی در اطراف منبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نشستند...آنگاه نخستین کسی که برخاست و سخن گفت خالدبن سعید بن عاص بود او از علی (علیه السلام) دفاع کرد و حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را یاد آور وی کرد عمر بن خطاب به خالد گفت: ساکت باش ای خالد که تو نه صلاحیت صالح اندیشی داری و نه سخنت را کسی خوش دارد. سپس ابوذر بپا خواست و بعد سلمان فارسی و بعد مقداد و سپس بریده اسلمی و بعد از آن عبدالله بن مسعود و بعد از آن عمار یاسر و بعد خزیمة بن ثابت ذوالشهادتین و بعد سهل بن حنیف و ابوایوب انصاری...به پا خاستند و یک به یک دلایل و احادیثی را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیان کردند...ابی بکر بعد از این صحبت سه روز در خانه خود نشست و روز سوم عمر، طلحه، زبیر، عثمان و سعدبن ابی وقاص و...هر یک با ده نفر از فامیل خود با شمشیرهای برهنه نزد ابوبکر آمدند و او را از خانه اش بیرون کشیدند و بر فراز منبرش کردند.(507)

435- خانه ام را آتش زده اند؟

مروان بن عثمان می گوید: چون مردم با ابی بکر بیعت کردند. علی (علیه السلام) و زبیر و مقداد داخل منزل حضرت فاطمه علیهاالسلام شدند و از بیرون آمدن خودداری نمودند عمربن خطاب فریاد زد، که خانه را به روی آنان آتش بزنید در این هنگام زبیر شمشیر بدست بیرون آمد. ابوبکر گفت: این سگ را بگیرید مهاجمان به او حمله کردند، پای زبیر لغزید و به زمین خورد و شمشیر از دستش افتاد. ابوبکر گفت: شمشیر او را به سنگ بزنید و آنرا به سنگ زدند تا شکست. علی بن ابیطالب (علیه السلام) از منزل به سوی دهانت نجد بیرون شد و در راه با ثابت بن قیس بن شماس برخورد کرد. ثابت عرض کرد: ای اباالحسن (علیه السلام) چه شده؟ حضرت فرمود: می خواهند خانه ام را بر من آتش بزنند و ابوبکر بر فراز منبر نشسته و مشغول بیعت گرفتن از مردم است و نه از این حمله ها جلوگیری می کند و نه آنها را محکوم می نماید. ثابت گفت: هرگز دست از تو برندارم تا در راه دفاع از تو کشته شوم. پس با هم به مدینه بازگشتند چون به منزل رسیدند دیدند فاطمه علیهاالسلام کنار درب ایستاده و خانه از مهاجمین خالی شده است و حضرت زهرا علیهاالسلام صدا می زند: هرگز قومی را زشت برخوردتر از شما سراغ ندارم. شما پیکر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را نزد ما رها ساخته و میان خود مصمم شدید که حکومت را تنها از آن خود بدارید و ما را به امارت نگمارید و هیچ از ما در این باره نظر خواهی نکردید و به سر ما آوردید آنچه آوردید و هیچ حقی برای ما در نظر نگرفتید!(508)

436- او علی بن ابیطالب (علیه السلام) است

روزی دو نفر نزد عمر بن خطاب آمدند و از طلاق کنیزی سئوال کردند، که چند مرتبه می توان او را طلاق داد تا حرام نشود و دیگر لازم نباشد او را بعقد جدیدی در حباله نکاح درآورد.
عمر با آنها برخاست، تا آنکه به مسجد رسید در میان حلقه ای از جمعیت مرد اصلعی (509) نشسته بود.
عمر گفت: ای اصلع! در طلاق أمة (یعنی کنیز) چه می گوئی؟ آن مرد سر خود را بسوی او کرد، و با انگشت سبابه و وسط خود اشاره کرد، عمر دانست که طلاق امه دو طلاق است، و فوراً به آن دو مرد گفت: تطلیقتان یعنی دو بار طلاق
یکی از آن دو نفر گفت: سبحان الله! ما نزد تو آمدیم و تو امیرالمؤمنین و بزرگ آنها هستی! پس چگونه با ما آمدی تا در مقابل این مرد ایستاده! و از او سئوال کردی! و به اشاره او با دو انگشت اکتفا نمودی؟
عمر به آن دو نفر گفت: آیا می دانید این مرد کیست؟
گفتند: نه. عمر گفت: این علی بن ابیطالب است، آنگاه گفت: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره او شنیدم که فرمود:
اگر آسمان های هفتگانه و زمین های هفت طبقه را در کفه ترازوئی بگذارند سپس ایمان علی (علیه السلام) را در کفه دیگر آن بگذارند هر آینه، ایمان علی بی ابیطالب سنگین تر خواهد بود.
سپس علامه امینی می گوید: در حدیثی که زمخشری روایت کرده می گوید:
آن دو نفر به عمر گفتند: تو خلیفه مسلمین هستی و ما آمده ایم از تو سؤال کنیم تو ما را پیش مرد دیگری بردی و از او سؤال نمودی پس یکی از آن دو نفر گفت: سوگند بخدا که ای عمر! من دیگر با تو سخن نخواهم گفت.
عمر گفت: وای بر تو! می دانی این مرد که بود؟ او علی بن ابیطالب است.(510)