هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

429- راهنمائی های جنگی امام علی (علیه السلام)

روزی عمربن خطاب با حضرت علی (علیه السلام) مشورت کرد که ارتشی به قادسیه و ایران فرستاده ام ولی سران لشگرم به توسط خبرگزاری خود به من اطلاع داده اند که پیروزی ما در این جنگ منوط به آمدن خلیفه در میدان جنگ است. مشاورین من نیز پس از صحبت های مکرر نتیجه را چنین اعلام کرده اند که خود در جبهه حاضر شوم تا به شکوه و ابهت لشکر اضافه شود و فتح و پیروزی زودتر انجام گیرد. آنگاه عمر رو به حضرت امیر (علیه السلام) کرد و گفت: شما نظرتان را بفرمائید. حضرت فرمود: صلاح نیست خودت به جبهه جنگ بروی بلکه ارتشی دیگری با تاکتیک های جنگی گسیل دار آنگاه حضرت دلیل و راهنمایی های لازم را فرمودند. چون لشکر اسلام پیروز شد همگی اقرار و اعتراف کردند به برتری نظریه آن حضرت بر همه مشاورین خلیفه.
ابن ابی الحدید در ذیل این روایت می نویسد: حضرت علی (علیه السلام) در آن جلسه مشورتی عمر خیانت نکرد و الا اگر عمر به جبهه می رفت کشته و یا مجروح می شد زیرا در آن مقطع چندین مرتبه لشکر اسلام شکست خورده بود. یا در جلسه ای دیگر عمر شورایی تشکیل داده بود آنگاه به اعضای جلسه گفت ارتش اسلام به نزدیکی شهر مدائن که پایتخت ایران است رسیده است و فرمانده هانم به من نوشته اند که خلیفه خودت هم به جبهه بیا آنگاه گفت: حالا من بروم یا آنکه فرمان دهم ارتش عقب نشینی کند یا دستور دهم حمله نمایند در آن جلسه حضار نظرات مختلفی دادند تا اینکه حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: هیچ کدام از این رأی ها به صلاح تو و آنان نیست، بلکه من دستوراتی می دهم با آن فرامین عمل کن تا پیروزی حاصل شود آنگه حضرت فرامینی را دادند آنها هم اجرا و اطاعت کردند و سپس پیروز شدند در فتح بیت المقدس وقتی که ارتش مسلمانان شهر شام را فتح کرد قصد فتح بیت المقدس را داشتند لذا نامه ای به عمربن خطاب نوشته و مشورت نمودند که آنجا را فتح نمایند؟ عمر مشاورین خود را جمع کرد و با آنان راجع به آن مشورت کرد. تمامی مشاورین عمر گفتند صلاح نیست وارد بیت المقدس شویم. حضرت امیر (علیه السلام) مخالفت کرده و عمر نظر حضرت را به آنان نوشت و آنها پس از جنگ فراوان و اجرای فرامین امام علی (علیه السلام) بیت المقدس را فتح کردند.(503)

430- امانت داری حجرالاسود

حلبی از امام باقر و امام صادق (علیه السلام) روایت می کند: اولین سالی که عمربن خطاب در عهد خلافتش حج می کرد مهاجرین و انصار و علی (علیه السلام) به همراه حسنین علیهماالسلام و عبدالله بن جعفر حج می نمودند. موقع احرام عبدالله لباس احرامی را که با قرمز رنگ شده بود پوشید و در حالی که لبیک می گفت در کنار حضرت علی (علیه السلام) حرکت می کرد عمر از پشت سر گفت این چه بدعتی است که در حرم روا داشته ای؟
حضرت علی (علیه السلام) رو به او کرده فرمود: کسی نمی تواند سنت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به ما بیاموزد. عمر گفت: راست گفتی یا اباالحسن (علیه السلام) به خدا نمی دانستم شمایید.
راوی می گوید این یک واقعه کوچکی بود که در آن سفر رخ داد سپس داخل مکه شدند و طواف خانه نمودند عمر حجرالاسود را دست می زد و می گفت: به خدا قسم می دانم تو سنگی بیش نیستی که نه سودی می رسانی و نه زیانی اگر این نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تو را دست زد به تو دست نمی زدم. علی (علیه السلام) فرمود: خاموش باش. رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بی جهت به این سنگ دست نزد اگر قرآن خوانده بودی و آنچه از تأویلش را که همه جز تو؛ آن را می دانند می دانستی و هر آینه می فهمیدی که هم زیان می زند و هم سود می رساند و او چشم و لب و زبان گویا و رسا دارد و گواهی می دهد وفاداری کسی را که وفا کرده. عمر گفت: آیه مربوطه را به من نشان بده؟ امام علی (علیه السلام) فرمود: خداوند فرموده واذا اخذ ربک من بنی آدم من ظهور هم ذریتهم واشهد هم علی انفسهم الست بربکم قالوا بلی... یعنی: هنگامی که خدای تو از پشت آدم فرزندان و ذریه آنها را برگرفت: و آنها را برخود گواه ساخت، فرمود که من پروردگار شما نیستم؟ همه گفتند: آری ما به خداوندی تو گواهی می دهیم سپس موقعی که اقرار کردند بنی آدم به اطاعت و به این که او پروردگار و آنها بندگان او هستند از آنها برای حج بیت الله الحرام پیمان گرفت پس صفحه نازکی لطیف تر از آب آفرید و به قلم فرمان داد که بنویس وفاداری خلقم را به خانه ام قلم هم وفاداری بنی آدم را در آن صفحه نوشت پس به حجرالاسود گفته شد دهانت را باز کن آن صفحه را در دهانش فرو کرد و به حجر فرمود نگهدار و گواهی بده برای بندگانم وفاداری را، حجر هم مطیعانه فرود آمد. ای عمر مگر نه موقعی که حجر را دست می زنی می گویی امانتم را ادا و به پیمانم وفا کردم تا گواهی به وفاداری من بدهی. عمر گفت به خدا آری. پس علی (علیه السلام) فرمود ایمان بیاور به آنچه گفتم.

431- سیاست بازی نامشروع

بعد از ماجرای سقیفه و حوادث سیاسی بعد از رحلت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و خانه نشینی حضرت امیر (علیه السلام) ابوسفیان پدر معاویه از حکومت ابوبکر و عمر دل خوشی نداشت با جمعی به حضور امام علی (علیه السلام) رسید تا با آن حضرت بیعت نماید و در ضمن گفتاری عرض کرد اگر اجازه دهی با سپاهی فراوان پیاده و سواره از تو حمایت می کنم امام علی (علیه السلام) که به سابقه سوء طینت ناپاک ابوسفیان فرصت طلب آگاهی داشت گول سخنان او را نخورد و در پاسخ او سخنانی فرمود: ای مردم امواج فتنه ها را با کشتی های نجات (علم و ایمان و وحدت) درهم بشکنید از راه اختلاف و پراکندگی کنار آیید و تاج بلند پروازی و برتری جویی را از سر بنهید (504)