هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

423- امیر مؤمنان واقعی

سلیم بن قیس می گوید: ابوذر در عصر خلافت عمر بیمار شد به عیادتش رفتم و امام علی (علیه السلام) را در آنجا دیدم همه کنار بستر ابوذر بودیم که ناآگاه دیدیم عمر بن خطاب برای عیادت ابوذر آمد. ابوذر وصیت خود را به علی (علیه السلام) کرد و آن حضرت را وصی خود قرار داد پس از آنکه عمر رفت یکی از بستگان ابوذر به او گفت: چرا به رئیس مؤمنان عمر وصیت نکردی؟ ابوذر گفت: من به آن کسی که در حقیقت امیر مؤمنان است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما که هشتاد نفر عرب و چهل نفر عجم بودیم امر کرد که به علی (علیه السلام) به عنوان امیر مؤمنان سلام کنیم و ما بر آن حضرت به این عنوان سلام کردیم...، وصیت کردم، سلیم می گوید: به امام علی (علیه السلام) و سلمان و مقداد که در آنجا بودند عرض کردم آیا این موضوع را که ابوذر گفت: (دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر سلام کردن به علی (علیه السلام) با عنوان امیر مؤمنان) را تصدیق می کنید؟ هر سه نفر گفتند: خدا را شاهده می گیریم که ابوذر راست می گوید: سپس از این چهار نفر خواستم که نام آن هشتاد نفر را ذکر کنند: سلمان نام فرد فرد آن هشتاد نفر را گفت و امام علی (علیه السلام) و ابوذر و مقداد قول سلمان را تصدیق کردند (از جمله این 80 نفر: ابوبکر، عمر ابوعبده، معاذ، طلحه، عثمان، سعد بن ابی وقاص، زبیر، عمار یاسر... بودند)(496)

424- سازش کران بی غیرت

به نقل ابوبصیر امام باقر (علیه السلام) فرمود: بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جمعی از مهاجران و انصار و غیر آنها به حضور علی (علیه السلام) آمده و گفتند: یا علی (علیه السلام) سوگند به خدا تو امیر مؤمنان هستی، سوگند به خدا تو از همه مقدمتر و شایسته تر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشی (ابوبکر غصب خلافت کرده است) دستت را بده تا با تو بیعت کنیم بیعت جان نثاری، که تا حد مرگ بپای این بیعت ایستادگی کنیم. علی (علیه السلام) به آنها فرمود: اگر در ادعای خود صادق هستید فردا با سرهای تراشیده نزد من بیائید. فردا که شد خود علی (علیه السلام) سرش را تراشید و بعد تنها سلمان و ابوذر و مقداد با سر تراشیده آمدند و به قول بعضی عمار و ابوسنان و ابو عمرو با سر تراشیده آمدند (جمعاً 7 نفر) سپس آنها متفرق شدند. علی (علیه السلام) بار دیگر اعلام کرد باز جز همین افراد یاد شده کسی سرش را نتراشید لذا علی (علیه السلام) تکلیف خود را در سکوت کردن دید.(497)

425- حیله گر درمانده

در زمان خلافت عمر دو نفر حیله گر نقشه کشیدند تا با نیرنگ مال زنی را از چنگش در آورند آنها با هم مالی را نزد آن زن بردند و گفتند: این مال نزد شما به عنوان امانت باشد هر گاه هر دو نفر ما با هم آمدیم این امانت را به ما می دهی و اگر تنها آمدیم این مال را به هیچکدام از ما نمی دهی. زن قبول کرد پس از چندی یکی از آن دو مرد نزد زن آمد و گفت: مال امانتی ما را بده. زن گفت: نمی دهم مگر اینکه رفیق تو نیز حاضر شود. مرد به زن گفت: شرط ما حضور هر دوی ما بوده لیکن رفیق من مرده است. سرانجام زن گول خوردو امانت را به یکی از آنها تحویل داد بعد از چند روز مرد دوم نزد زن برای مطالبه امانت آمد زن جریان را برایش توضیح داد که رفیقش مال او را گرفته است. مرد دوم گفت: تو شرط ما را نقض کردی و ضامن هستی باید جبران کنی.
جهت حل قضیه نزد عمر آمدند. عمر به زن گفت: تو ضامن هستی و باید به هر نحو که شده مال این مرد را جبران کنی زن گفت: ای عمر، علی (علیه السلام) را در میان ما حاکم قرار بده تا او داوری کند. عمر پیشنهاد زن را پذیرفت. علی (علیه السلام) آمد و به مرد دوم فرمود: امانت تو نزد من است ولی تو با رفیقت شرط کردی با هم بیایید امانت را بگیرید برو رفیقت را پیدا کن و با هم بیایید تا من امانت را به شما دو نفر بدهم مرد دوم رفت و به ناچار دیگر نیامد. سپس علی (علیه السلام) فرمود: این دو مرد با هم این نقشه را طرح کرده بودند که اموال این زن را ببرند.(498)