هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

422- چشم خدا دیده و دست خدا زده!

روزی امام علی (علیه السلام) در اطراف کعبه مشغول طواف بود در این هنگام مردی در حال طواف به زن نامحرمی نگاه کرد. امام علی (علیه السلام) چشم چرانی این مرد را دید. لذا بعد از طواف آن مرد را به حضور خود طلبید و به عنوان تأدیب چند سیلی به صورت او زد. آن مرد در حالی که صورتش را با دستش گرفته بود با آه و ناله به عنوان شکایت نزد عمر بن خطاب رفت و چنین شکایت کرد: ای امیر مسلمانان! علی (علیه السلام) به صورتم زده باید قصاص شود چرا مرا زده است... عمر، علی (علیه السلام) را خواست و سؤال کرد، یا اباالحسن (علیه السلام) به این مرد سیلی زده ای؟ حضرت فرمود: در طواف دیدم این شخص چشم چرانی می کند و به زن نامحرم نگاه می کند. عمر به آن مرد گفت: (قد رأی عین الله و ضرب یدالله یعنی: چشم خدا دیده و دست خدا زده است) و با این تعبیر چشم چران را محکوم کرد.(495)

423- امیر مؤمنان واقعی

سلیم بن قیس می گوید: ابوذر در عصر خلافت عمر بیمار شد به عیادتش رفتم و امام علی (علیه السلام) را در آنجا دیدم همه کنار بستر ابوذر بودیم که ناآگاه دیدیم عمر بن خطاب برای عیادت ابوذر آمد. ابوذر وصیت خود را به علی (علیه السلام) کرد و آن حضرت را وصی خود قرار داد پس از آنکه عمر رفت یکی از بستگان ابوذر به او گفت: چرا به رئیس مؤمنان عمر وصیت نکردی؟ ابوذر گفت: من به آن کسی که در حقیقت امیر مؤمنان است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما که هشتاد نفر عرب و چهل نفر عجم بودیم امر کرد که به علی (علیه السلام) به عنوان امیر مؤمنان سلام کنیم و ما بر آن حضرت به این عنوان سلام کردیم...، وصیت کردم، سلیم می گوید: به امام علی (علیه السلام) و سلمان و مقداد که در آنجا بودند عرض کردم آیا این موضوع را که ابوذر گفت: (دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر سلام کردن به علی (علیه السلام) با عنوان امیر مؤمنان) را تصدیق می کنید؟ هر سه نفر گفتند: خدا را شاهده می گیریم که ابوذر راست می گوید: سپس از این چهار نفر خواستم که نام آن هشتاد نفر را ذکر کنند: سلمان نام فرد فرد آن هشتاد نفر را گفت و امام علی (علیه السلام) و ابوذر و مقداد قول سلمان را تصدیق کردند (از جمله این 80 نفر: ابوبکر، عمر ابوعبده، معاذ، طلحه، عثمان، سعد بن ابی وقاص، زبیر، عمار یاسر... بودند)(496)

424- سازش کران بی غیرت

به نقل ابوبصیر امام باقر (علیه السلام) فرمود: بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جمعی از مهاجران و انصار و غیر آنها به حضور علی (علیه السلام) آمده و گفتند: یا علی (علیه السلام) سوگند به خدا تو امیر مؤمنان هستی، سوگند به خدا تو از همه مقدمتر و شایسته تر نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم می باشی (ابوبکر غصب خلافت کرده است) دستت را بده تا با تو بیعت کنیم بیعت جان نثاری، که تا حد مرگ بپای این بیعت ایستادگی کنیم. علی (علیه السلام) به آنها فرمود: اگر در ادعای خود صادق هستید فردا با سرهای تراشیده نزد من بیائید. فردا که شد خود علی (علیه السلام) سرش را تراشید و بعد تنها سلمان و ابوذر و مقداد با سر تراشیده آمدند و به قول بعضی عمار و ابوسنان و ابو عمرو با سر تراشیده آمدند (جمعاً 7 نفر) سپس آنها متفرق شدند. علی (علیه السلام) بار دیگر اعلام کرد باز جز همین افراد یاد شده کسی سرش را نتراشید لذا علی (علیه السلام) تکلیف خود را در سکوت کردن دید.(497)