هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

421- نفوذ کلام امام علی (علیه السلام)

ابوبکر به همراهی عمر برای عیادت دختر پیغمبر به خانه فاطمه علیهاالسلام رفتند ولی آن حضرت به آنها اجازه ورود نداد. ابوبکر سوگند یاد کرد که تا رضایت حضرت زهرا علیهاالسلام را جلب نکند زیر سایه و سقفی نرود از این رو شب را در بقیع بیتوته نمود. عمر نزد علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: یا علی (علیه السلام) ابوبکر پیر مردی رقیق القلب است و یار غار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، ما چند بار برای عیادت فاطمه علیهاالسلام آمده ایم اما به ما اجازه ورود نداده است شما در این امر وساطت کنید و برای ما از او اجازه عیادت بگیرد. علی (علیه السلام) نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و مقصود آنها را بیان کرد ولی زهرا علیهاالسلام نپذیرفت و سوگند یاد کرد که من با آنها طرف صحبت نخواهم شد تا پدرم را ملاقات کنم و از ظلم و تعدی آنها به پدرم شکایت نمایم. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: آنها مرا واسطه قرار داده اند و من هم به عهده گرفته ام که از تو برای آنها اجازه عیادت بگیرم. زهرا علیهاالسلام گفت: حال که چنین است چون خانه، خانه تست و زن هم باید از شوهر اطاعت کند البته من در هیچ امری با تو مخالفت نمی کنم. علی (علیه السلام) بیرون آمد و به آنها اجازه ورود داد پس از ملاقات آن دو نفر حضرت فاطمه از آنها اقرار گرفت که شنیده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه علیهاالسلام بضعة منی و انا منها من اذاها فقد اذانی...
یعنی: فاطمه علیهاالسلام پاره تن من است و من هم از او هستم هر کس او را بیازارد مرا آزارده است...
آنها به این مطلب اقرار کردند آنگاه حضرت فرمود: پروردگارا تو شاهد باش که این دو نفر مرا بیازردند... ابوبکر صدای خود را به واویلا بلند کرد و گفت: ای کاش مادرم مرا نزائیده بود... آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: به خدا من در هر نمازی که می خوانم به تو نفرین می کنم... آنگاه هر دو بدون کسب رضایت حضرت از خانه امام (علیه السلام) خارج شدند.(494)

422- چشم خدا دیده و دست خدا زده!

روزی امام علی (علیه السلام) در اطراف کعبه مشغول طواف بود در این هنگام مردی در حال طواف به زن نامحرمی نگاه کرد. امام علی (علیه السلام) چشم چرانی این مرد را دید. لذا بعد از طواف آن مرد را به حضور خود طلبید و به عنوان تأدیب چند سیلی به صورت او زد. آن مرد در حالی که صورتش را با دستش گرفته بود با آه و ناله به عنوان شکایت نزد عمر بن خطاب رفت و چنین شکایت کرد: ای امیر مسلمانان! علی (علیه السلام) به صورتم زده باید قصاص شود چرا مرا زده است... عمر، علی (علیه السلام) را خواست و سؤال کرد، یا اباالحسن (علیه السلام) به این مرد سیلی زده ای؟ حضرت فرمود: در طواف دیدم این شخص چشم چرانی می کند و به زن نامحرم نگاه می کند. عمر به آن مرد گفت: (قد رأی عین الله و ضرب یدالله یعنی: چشم خدا دیده و دست خدا زده است) و با این تعبیر چشم چران را محکوم کرد.(495)

423- امیر مؤمنان واقعی

سلیم بن قیس می گوید: ابوذر در عصر خلافت عمر بیمار شد به عیادتش رفتم و امام علی (علیه السلام) را در آنجا دیدم همه کنار بستر ابوذر بودیم که ناآگاه دیدیم عمر بن خطاب برای عیادت ابوذر آمد. ابوذر وصیت خود را به علی (علیه السلام) کرد و آن حضرت را وصی خود قرار داد پس از آنکه عمر رفت یکی از بستگان ابوذر به او گفت: چرا به رئیس مؤمنان عمر وصیت نکردی؟ ابوذر گفت: من به آن کسی که در حقیقت امیر مؤمنان است و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ما که هشتاد نفر عرب و چهل نفر عجم بودیم امر کرد که به علی (علیه السلام) به عنوان امیر مؤمنان سلام کنیم و ما بر آن حضرت به این عنوان سلام کردیم...، وصیت کردم، سلیم می گوید: به امام علی (علیه السلام) و سلمان و مقداد که در آنجا بودند عرض کردم آیا این موضوع را که ابوذر گفت: (دستور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مبنی بر سلام کردن به علی (علیه السلام) با عنوان امیر مؤمنان) را تصدیق می کنید؟ هر سه نفر گفتند: خدا را شاهده می گیریم که ابوذر راست می گوید: سپس از این چهار نفر خواستم که نام آن هشتاد نفر را ذکر کنند: سلمان نام فرد فرد آن هشتاد نفر را گفت و امام علی (علیه السلام) و ابوذر و مقداد قول سلمان را تصدیق کردند (از جمله این 80 نفر: ابوبکر، عمر ابوعبده، معاذ، طلحه، عثمان، سعد بن ابی وقاص، زبیر، عمار یاسر... بودند)(496)