هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

420- سزای کتمان حق

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: امام علی (علیه السلام) برای ما (که جمعیت بسیاری بودیم) سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: در پیشاپیش شما چهار نفر از اصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا هستند که عبارتند از: انس بن مالک، 2- براء بن غازب انصاری،3-اشعث بن قیس، 4- خالدبن یزید بجلی. سپس حضرت روبه یک یک این چهار نفر کرد، نخست از انس بن مالک پرسید، ای انس مگر تو نشنیده ای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق من فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه (کسی که من مولا و رهبر او هستم بداند که علی (علیه السلام) مولا و رهبر او است) چرا امروز گواهی به رهبری من نمی دهی. آنگاه حضرت او را نفرین کرد و گفت: خداوند تو را به بیماری برص (پیسی) مبتلا کند. سپس به اشعث رو کرد، و فرمود: ای اشعث مگر نشنیده ای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق من چنین گفت؟ اما تو ای خالد بن یزید مگر تو نیز چنین نشنیده ای و تو ای براء بن عازب تو نیز چنین فرمایشی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مگر نشنیده ای. آنها از ادای شهادت حق استنکاف کرده و حضرت هر یک از آنها را نفرین کرد.
جابربن عبدالله انصاری می گوید: سوگند به خدا بعد از مدتی من انس بن مالک را دیدم که بیماری برص گرفته بطور که عمامه اش نمی تواند لکه های سفید این بیماری را از سر و رویش بپوشاند و اشعث نیز طبق نفرین حضرت از هر دو چشم کور شد و می گفت: سپاس خداوندی را که نفرین علی (علیه السلام) در مورد کوری دو چشم من در دنیا بود و مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد که در این صورت برای همیشه در آخرت عذاب می شدم. خالدبن یزید را نیز دیدم که در منزلش مرد خانواده اش خواستند او را در منزل دفن کنند قبیله کنده با خبر شد و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در خانه دفن کردند و به مرگ جاهلیت دفن شد و اما براء بن عازب معاویه او را حاکم یمن کرد و او در یمن از دنیا رفت همانجایی که از آنجا هجرت کرده بود آن هم در حالی که حاکم و نماینده فرد ظالمی چون معاویه بود.(493)

421- نفوذ کلام امام علی (علیه السلام)

ابوبکر به همراهی عمر برای عیادت دختر پیغمبر به خانه فاطمه علیهاالسلام رفتند ولی آن حضرت به آنها اجازه ورود نداد. ابوبکر سوگند یاد کرد که تا رضایت حضرت زهرا علیهاالسلام را جلب نکند زیر سایه و سقفی نرود از این رو شب را در بقیع بیتوته نمود. عمر نزد علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: یا علی (علیه السلام) ابوبکر پیر مردی رقیق القلب است و یار غار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، ما چند بار برای عیادت فاطمه علیهاالسلام آمده ایم اما به ما اجازه ورود نداده است شما در این امر وساطت کنید و برای ما از او اجازه عیادت بگیرد. علی (علیه السلام) نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و مقصود آنها را بیان کرد ولی زهرا علیهاالسلام نپذیرفت و سوگند یاد کرد که من با آنها طرف صحبت نخواهم شد تا پدرم را ملاقات کنم و از ظلم و تعدی آنها به پدرم شکایت نمایم. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: آنها مرا واسطه قرار داده اند و من هم به عهده گرفته ام که از تو برای آنها اجازه عیادت بگیرم. زهرا علیهاالسلام گفت: حال که چنین است چون خانه، خانه تست و زن هم باید از شوهر اطاعت کند البته من در هیچ امری با تو مخالفت نمی کنم. علی (علیه السلام) بیرون آمد و به آنها اجازه ورود داد پس از ملاقات آن دو نفر حضرت فاطمه از آنها اقرار گرفت که شنیده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه علیهاالسلام بضعة منی و انا منها من اذاها فقد اذانی...
یعنی: فاطمه علیهاالسلام پاره تن من است و من هم از او هستم هر کس او را بیازارد مرا آزارده است...
آنها به این مطلب اقرار کردند آنگاه حضرت فرمود: پروردگارا تو شاهد باش که این دو نفر مرا بیازردند... ابوبکر صدای خود را به واویلا بلند کرد و گفت: ای کاش مادرم مرا نزائیده بود... آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: به خدا من در هر نمازی که می خوانم به تو نفرین می کنم... آنگاه هر دو بدون کسب رضایت حضرت از خانه امام (علیه السلام) خارج شدند.(494)

422- چشم خدا دیده و دست خدا زده!

روزی امام علی (علیه السلام) در اطراف کعبه مشغول طواف بود در این هنگام مردی در حال طواف به زن نامحرمی نگاه کرد. امام علی (علیه السلام) چشم چرانی این مرد را دید. لذا بعد از طواف آن مرد را به حضور خود طلبید و به عنوان تأدیب چند سیلی به صورت او زد. آن مرد در حالی که صورتش را با دستش گرفته بود با آه و ناله به عنوان شکایت نزد عمر بن خطاب رفت و چنین شکایت کرد: ای امیر مسلمانان! علی (علیه السلام) به صورتم زده باید قصاص شود چرا مرا زده است... عمر، علی (علیه السلام) را خواست و سؤال کرد، یا اباالحسن (علیه السلام) به این مرد سیلی زده ای؟ حضرت فرمود: در طواف دیدم این شخص چشم چرانی می کند و به زن نامحرم نگاه می کند. عمر به آن مرد گفت: (قد رأی عین الله و ضرب یدالله یعنی: چشم خدا دیده و دست خدا زده است) و با این تعبیر چشم چران را محکوم کرد.(495)