هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

419- برتری از آن ماست

عصر خلافت عثمان بود، جمعیتی از مهاجران و انصار که تعدادشان بیشتر از دویست نفر بود در مسجد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم جمع شده بودند و گروه گروه با یکدیگر مناظره می کردند. گروهی در شأن علم و تقوا سخن می گفتند و از برتری قریش و سوابق درخشان آنها و گفتاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در فضائل آنها فرموده بود سخن می گفتند، و هر گروهی افتخارات دودمان خود را بر می شمرد. در میان افرادی از مهاجران مانند علی (علیه السلام) سعد وقاص و عبدالرحمن عوف، طلحه و زبیر، مقداد، هاشم بن عتبه، عبدالله بن عمر، امام حسن و امام حسین (علیه السلام)، ابن عباس، محمد بن ابوبکر، عبدالله بن جعفر بودند و از انصار نیز تعدادی حضور داشتند. این بحث در بین آنها از بامداد تا ظهر ادامه یافت در حالی که عثمان در خانه خود به سر می برد این در حالی بود که علی (علیه السلام) و بستگانش سکوت کرده بودند. در این هنگام جمعیت متوجه امام علی (علیه السلام) شدند و عرض کردند، یا علی (علیه السلام) شما چرا سخن نمی گویید؟ در این هنگام امام علی (علیه السلام) فرمود: هر دو گروه شما، از مهاجران و انصار هر کدام از مقام و شأن خود (برای شایستگی به مقام رهبری) سخن گفتید ولی من از هر دو گروه شما می پرسم: خداوند به خاطر چه این افتخار و برتری را به شما عطا کرد؟ مهاجران و انصار گفتند: به خاطر محمد صلی الله علیه و آله و سلم و خاندان او به ما امتیاز بخشید. امام علی (علیه السلام) فرمود: راست گفتید آیا نمی دانید علت وصول شما به این سعادت دنیا و آخرت تنها به خاطر ما خاندان نبوت بوده است؟... سپس علی (علیه السلام) پاره ای از فضائل خود را بر شمرد و حاضران را قسم داد که آیا چنین است و حاضران اعتراف نمودند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در شأن علی (علیه السلام) آن فضائل را فرموده است از جمله فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم که هر کس از شما سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را درباره خلافت من شنیده است برخیزد و گواهی دهد در این هنگام افرادی مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار، زیدبن ارقم و براء بن عازب برخاستند و گفتند: ما گواهی می دهیم که سخن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به خاطر سپرده ایم که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: خداوند به من فرمان داده تا امام شما و جانشین خودم و وصی و عهده دار کارهای من بعد از خودم را که خداوند اطاعت از او را بر مؤمنان واجب نموده را نصب کنم... ای مردم امام و مولا و راهنمای شما بعد از من برادرم علی (علیه السلام) است.(492)

420- سزای کتمان حق

جابر بن عبدالله انصاری می گوید: امام علی (علیه السلام) برای ما (که جمعیت بسیاری بودیم) سخنرانی کرد و پس از حمد و ثنای خداوند فرمود: در پیشاپیش شما چهار نفر از اصحاب محمد صلی الله علیه و آله و سلم در اینجا هستند که عبارتند از: انس بن مالک، 2- براء بن غازب انصاری،3-اشعث بن قیس، 4- خالدبن یزید بجلی. سپس حضرت روبه یک یک این چهار نفر کرد، نخست از انس بن مالک پرسید، ای انس مگر تو نشنیده ای که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق من فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه (کسی که من مولا و رهبر او هستم بداند که علی (علیه السلام) مولا و رهبر او است) چرا امروز گواهی به رهبری من نمی دهی. آنگاه حضرت او را نفرین کرد و گفت: خداوند تو را به بیماری برص (پیسی) مبتلا کند. سپس به اشعث رو کرد، و فرمود: ای اشعث مگر نشنیده ای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در حق من چنین گفت؟ اما تو ای خالد بن یزید مگر تو نیز چنین نشنیده ای و تو ای براء بن عازب تو نیز چنین فرمایشی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم مگر نشنیده ای. آنها از ادای شهادت حق استنکاف کرده و حضرت هر یک از آنها را نفرین کرد.
جابربن عبدالله انصاری می گوید: سوگند به خدا بعد از مدتی من انس بن مالک را دیدم که بیماری برص گرفته بطور که عمامه اش نمی تواند لکه های سفید این بیماری را از سر و رویش بپوشاند و اشعث نیز طبق نفرین حضرت از هر دو چشم کور شد و می گفت: سپاس خداوندی را که نفرین علی (علیه السلام) در مورد کوری دو چشم من در دنیا بود و مرا به عذاب آخرت نفرین نکرد که در این صورت برای همیشه در آخرت عذاب می شدم. خالدبن یزید را نیز دیدم که در منزلش مرد خانواده اش خواستند او را در منزل دفن کنند قبیله کنده با خبر شد و هجوم آوردند و او را به رسم جاهلیت کنار در خانه دفن کردند و به مرگ جاهلیت دفن شد و اما براء بن عازب معاویه او را حاکم یمن کرد و او در یمن از دنیا رفت همانجایی که از آنجا هجرت کرده بود آن هم در حالی که حاکم و نماینده فرد ظالمی چون معاویه بود.(493)

421- نفوذ کلام امام علی (علیه السلام)

ابوبکر به همراهی عمر برای عیادت دختر پیغمبر به خانه فاطمه علیهاالسلام رفتند ولی آن حضرت به آنها اجازه ورود نداد. ابوبکر سوگند یاد کرد که تا رضایت حضرت زهرا علیهاالسلام را جلب نکند زیر سایه و سقفی نرود از این رو شب را در بقیع بیتوته نمود. عمر نزد علی (علیه السلام) آمد و عرض کرد: یا علی (علیه السلام) ابوبکر پیر مردی رقیق القلب است و یار غار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است، ما چند بار برای عیادت فاطمه علیهاالسلام آمده ایم اما به ما اجازه ورود نداده است شما در این امر وساطت کنید و برای ما از او اجازه عیادت بگیرد. علی (علیه السلام) نزد فاطمه علیهاالسلام آمد و مقصود آنها را بیان کرد ولی زهرا علیهاالسلام نپذیرفت و سوگند یاد کرد که من با آنها طرف صحبت نخواهم شد تا پدرم را ملاقات کنم و از ظلم و تعدی آنها به پدرم شکایت نمایم. حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: آنها مرا واسطه قرار داده اند و من هم به عهده گرفته ام که از تو برای آنها اجازه عیادت بگیرم. زهرا علیهاالسلام گفت: حال که چنین است چون خانه، خانه تست و زن هم باید از شوهر اطاعت کند البته من در هیچ امری با تو مخالفت نمی کنم. علی (علیه السلام) بیرون آمد و به آنها اجازه ورود داد پس از ملاقات آن دو نفر حضرت فاطمه از آنها اقرار گرفت که شنیده اند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: فاطمه علیهاالسلام بضعة منی و انا منها من اذاها فقد اذانی...
یعنی: فاطمه علیهاالسلام پاره تن من است و من هم از او هستم هر کس او را بیازارد مرا آزارده است...
آنها به این مطلب اقرار کردند آنگاه حضرت فرمود: پروردگارا تو شاهد باش که این دو نفر مرا بیازردند... ابوبکر صدای خود را به واویلا بلند کرد و گفت: ای کاش مادرم مرا نزائیده بود... آنگاه حضرت فاطمه علیهاالسلام فرمود: به خدا من در هر نمازی که می خوانم به تو نفرین می کنم... آنگاه هر دو بدون کسب رضایت حضرت از خانه امام (علیه السلام) خارج شدند.(494)