هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

416- مظلومیت امام علی (علیه السلام)

یکی از دختران علی (علیه السلام) بنام ام کلثوم بود که توسط عمر از علی علیه السلام خواستگاری شد. حضرت علی (علیه السلام) عذر آورد که او هنوز کوچک است و موقع ازدواجش نرسیده است.(486) به نقل مرحوم کلینی که از حضرت صادق (علیه السلام) روایت کرده است عمر پیش عباس بن عبدالمطلب رفت و گفت: من از برادر زاده ات دخترش را خواستگاری کردم و او مرا رد نمود به خدا سوگند من هم افتخارات بنی هاشم را از بین می برم و دو شاهد می آورم که او (علی (علیه السلام)) دزدی کرده است و آنگاه به اتهام دزدی دستش را قطع می کنم عباس نزد علی (علیه السلام) رفت و پس از گفتگو آن حضرت را راضی نمود که کار ام کلثوم را به او واگذار کند.(487)
ام کلثوم ابتدا زوجه عمر شد و پس از کشته شدن او زوجه پسر عموی خود عون بن جعفر و بعد از او نیز زوجه محمد بن جعفر شد.

417- خمس حق ماست

در زمان عمر خمس غنائم شوش و جندی شاپور (ایران) به مدینه رسید و تحویل عمر شد. علی (علیه السلام) می فرماید: من و مسلمانان به همراهی عباس نزد او بودیم عمر به ما گفت: چون خمس به شما زیاد رسیده امروز نیازی به خمس ندارید و لازم است مسلمانان دیگر را که نیازمند هستند غنی کنیم شما حق خود را در این مال (خمس) به ما بدهید تا بعداً آنرا پرداخت کنیم. علی (علیه السلام) می فرماید: من از پاسخ به او خودداری کردم زیرا خمس را به عنوان وام تقاضا کرد و ترسیدم اگر درباره خمس با او صحبت کنم آنرا انکار کند و همان چیزی را بگوید که درباره حق بزرگتر ما گفت، و آن میراث خلافت پیغمبر بود که درباره آن اصرار کردیم و آنرا اصلاً انکار کرد، عباس به او گفت: ای عمر! درباره آنچه از آن ما است کوتاهی و چشم پوشی مکن زیرا خداوند این حق را برای ما ثبت کرده... عمر در پاسخ او گفت: شما باید به مسلمانها ارفاق و همراهی و کمک کنید.(488)

418- بدرقه ابوذر توسط امام علی (علیه السلام)

افشا گری و آگاهی بخش ابوذر موجب شد که عثمان تصمیم بگیرد او را به صحرای سوزان ربذه تبعید کند. هنگام تبعید، عثمان دستور داد اعلام کنند که بدرقه ابوذر ممنوع است و به مروان فرمان داد تا مراقب باشد و با خشونت جلو بدرقه کنندگان او را بگیرد. ولی امام علی (علیه السلام) به حکومت نظامی عثمان توجه نکرد و همراه حسن و حسین (علیه السلام) و برادرش عقیل و عمار یاسر به بدرقه ابوذر رفتند. امام حسن (علیه السلام) با ابوذر سخن می گفت: مروان فریاد زد: ای حسن! خاموش باش مگر فرمان خلیفه را نشنیده ای که بدرقه کردن ابوذر ممنوع است. امام علی (علیه السلام) به مروان حمله کرد و بین گوش مرکب مروان تازیانه زد و فرمود: دور شو خدا تو را به آتش هلاکت بیفکند(489). مروان نزد عثمان رفت و برخورد خشن امام علی (علیه السلام) را به او گزارش داد سپس هر یک از بدرقه کنندگان سخنی به ابوذر گفتند. امام علی (علیه السلام) به او فرمود یا اباذر انک غضبت لله فارج من غضبت له ان القوم خاقوک علی دیناهم و خفتهم علی دینک...
یعنی: ای ابوذر! تو برای خدا خشم کردی پس به او امیدوار باش حامیلان عثمان به خاطر دنیای خود از تو ترسیدند و تو به خاطر دینت از آنها ترسیدی پس آنچه را که آنها برایش در وحشتند (یعنی دنیا) به خودشان واگذار (490).
امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) و... نیز با سخنانی ابوذر را به سوی تبعیدگاه ربذه بدرقه نمودند.
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان - چو علی که می تواند که به سر برد وفا را(491)