هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

410- خلیفه تراشی اسباب امتحان الهی

هنگامی که علی (علیه السلام) با تنی چند از بنی هاشم مشغول شستن و تکفین پیکر مطهر رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بودند خبر رسید که جمعی از مهاجرین و انصار در سقیفه بنی ساعده برای تعیین خلیفه محاجه و گفتگو می کنند و طولی نکشید که خبر دیگری رسید که ابوبکر به سمت خلیفه مسلمین انتخاب گردید در این موقع به نقل شیخ مفید قدس رحمة حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: بسم الله الرحمن الرحیم الم -احسب الناس ان یترکو ان یقولوا امنا و هم لا یفتنون؟ آیا مردم گمان کردند که فقط با گفتن ایمان اینکه آوردیم رها شده و دیگر مورد آزمایش قرار نخواهد گرفت؟ و مقصود حضرت این بود که عمرم مردم جز چند نفر از این آزمایش نتوانستند موفق بیرون آیند.(478)

411- توطئه قتل علی (علیه السلام)

بعد از غصب فدک علی (علیه السلام) در جلسه ای ابوبکر و عمر را با دلایل متعدد محکوم نمود بعد از اتمام جلسه بود که ابوبکر، عمر را خواست و گفت: دیدی علی امروز با ما چه کرد؟ اگر در یک مجلس دیگر با ما چنین معارضه کند کار ما را بر هم می زند اکنون نظر تو در این باره چیست؟ عمر گفت: به نظر من دستور دهیم او را به قتل برسانند! ابوبکر گفت: چه کسی جرأت اینکار را دارد؟ عمر گفت: خالد بن ولید! آنگاه خالد را طلبیدند و گفتند می خواهیم یک امر خطیری را به تو واگذار کنیم خالد گفت: هر چه باشد حاضرم ولو کشتن علی (علیه السلام) باشد. آنها گفتند: مقصود ما نیز همین است خالد گفت: چه موقع اینکار را انجام دهم؟ ابوبکر گفت: هنگام نماز در مسجد، پهلوی او بایست و چون من سلام نماز را گفتم فوراً برخیز و گردنش را بزن. خالد پذیرفت و خود را آماده نمود. اسماء بنت عمیس که در آن موقع زن ابوبکر بود سخن آنها را شنید و فوراً کنیز خود را به خانه علی (علیه السلام) فرستاد و گفت: سلام مرا به علی (علیه السلام) و فاطمه علیهاالسلام برسان و این آیه را تلاوت کن ان الملاء یاتمرون بک لیقتلوک فاخرج انی لک من الناصحین(479). کنیز اسما به خانه علی (علیه السلام) آمد و آیه را تلاوت کرد و آن حضرت فرمود: به اسماء بگو خداوند نخواهد گذاشت که اراده آنها انجام بگیرد. آنگاه آن حضرت موقع نماز به مسجد آمد و پشت سر ابوبکر ایستاد، خالد نیز که شمشیرش را زیر جامه خود بسته بود آمد و در کنار حضرت قرار گرفت! ابوبکر نماز را شروع کرد و چون به تشهد نشست از هیبت علی (علیه السلام) مرعوب بود و با خود اندیشید که خالد چگونه می تواند چنین کاری را انجام دهد لذا از شجاعت آن حضرت به ترس و لرزه افتاد و جرأت گفتن سلام نماز را نمی کرد لذا تشهد را تکرا می کرد و سلام نماز را نمی گفت و مردم گمان می کردند که نماز منصرف شد. لذا پیش از آنکه سلام نماز خود را بگوید گفت: یا خالد لا تفعلن ما امرتک به (ای خالد مبادا آنچه را که به تو دستور داده ام انجام دهی) و سپس سلام نماز خود را گفت و نماز را پایان داد. علی (علیه السلام) از خالد پرسید چه دستوری به تو داده بود؟ خالد گفت: دستور این بود که پس از سلام نماز، گردن ترا بزنم! حضرت امیر (علیه السلام) فرمود: آیا تو هم چنین کاری را می کردی؟ خالد گفت: آری به خدا سوگند اگر پیش از سلام آن جمله را نمی گفت: من هم ترا می کشتم علی (علیه السلام) خالد را از جایش بلند کرد و بر زمین کوبید. عمر گفت: به خدای کعبه، الان خالد را می کشد و به روایتی دیگر گردن خالد را با دو انگشت سبابه و وسطی خود چنان فشار داد که خالد نعره زد و رنگش سیاه شد و جامه اش را خراب کرد و دست و پا می زد ابوبکر فوراً از عباس بن عبدالمطلب خواست که شفاعت خالد را بکند. عباس نزد علی (علیه السلام) رفت و او را به قبر و صاحب قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حسنین (علیه السلام) و فاطمه علیهاالسلام قسم داد و پیشانی آن حضرت را بوسید تا حضرت از خالد دست برداشت.(480)

412- غم عمیق علی (علیه السلام)

شب دفن زهرای بتول سپری شد. صبح شیخین و دیگران برای تشییع جنازه حضرت زهرا علیهاالسلام بسوی منزل علی (علیه السلام) آمدند ولی مقداد به آنها گفت: جنازه زهرا علیهاالسلام دیشب به خاک سپرده شده اس. عمر رو به ابوبکر نمود و گفت: لم اقل لک انهم سیفعلون؟ من به تو نگفتم که آنها چنین خواهند نمود؟ عباس بن عبدالمطلب گفت: خود فاطمه علیهاالسلام چنین وصیت کرده بود که شما دو نفر در نماز او حاضر نشود! عمر گفت: شما بنی هاشم این حسد قدیمی تان را که به ما دارید هیچ گاه رها نمی کنید... من تصمیم گرفته ام که قبر او را بشکافم و برایش نماز بخوانم این خبر توسط سلمان به امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید، آن حضرت در حالی که خشمگین و چشمانش سرخ گشته و رگهای گردنش پر شده بود از خانه خود خارج شد و لباس زردی که در مواقع جنگ می پوشید در بر کرده و ذوالفقار در دست گرفت، وارد بقیع شد در این حال به مردمی که در آنجا اجتماع کرده بودند خبر دادند که علی (علیه السلام) قسم یاد کرده که اگر یک سنگ از این قبرها کنده شود همه را از دم شمشیر خواهد گذراند عمر با یاران خود نزد آن حضرت آمد و گفت: چه شده، یا اباالحسن (علیه السلام) به خدا سوگند ما قبر فاطمه علیهاالسلام را نبش می کنیم و برایش نماز می خوانیم. علی (علیه السلام) با دست خود گریبان عمر را گرفت و او را از جا بلند نمود و بر زمین کوبید و فرمود: ای پسر زن سیاه برای اینکه مردم از دین بر نگردند از حق خود (خلافت) صرف نظر کردم و اما درباره قبر فاطمه علیهاالسلام صبر نمی کنم سوگند بدان کسی که جانم در دست قدرت اوست اگر تو و یارانت بخواهند بدان دست بزنید زمین را از خوش شما آبیاری می کنم. ابوبکر که وضع را خیلی وخیم دید جلو رفته و عرض کرد: یا اباالحسن (علیه السلام) به حق رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم و به حق من فوق العرش (481) به حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و به حق کسی که در بالای عرش است او را رها کن و ما کاری که ترا خوشایند نباشد انجام نمی دهیم. علی (علیه السلام) دست از او برداشت و مردم نیز متفرق شده و از انجام این کار منصرف شدند.(482)