هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

407- پناه مردم و مؤمنان

ابن بابویه از حضرت فاطمه زهرا علیهاالسلام روایت کرده که فرمود: در زمان ابوبکر و عمر زلزله شدیدی در مدینه رخ داد به طوری که عموم مردم ترسیدند و نزد ابوبکر و عمر رفتند. مردم مشاهده کردند آن دو نفر از شدت ترس به شتاب به حضور امیرالمؤمنین (علیه السلام) می روند مردم هم به تبعیت آنها حضور آن حضرت رسیدند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از منزل خارج شدند ابوبکر و عمر و عموم مردم در عقب آن حضرت رفتند. آن حضرت بر روی زمین نشست. مردم هم اطراف او نشستند دیوارهای مدینه مانند گهواره حرکت می کرد: اهل مدینه از شدت ترس صداهای خود را بلند کرده و فریاد می زدند یا علی (علیه السلام) به فریاد ما برس. هرگز چنین لرزه ای ندیده ایم لبهای آن حضرت به حرکت آمد و با دست به زمین زد و فرمود: ای زمین آرام و قرار بگیر. زمین به اذن خدا ساکت شد و قرار گرفت. مردم از اطاعت زمین از امیرالمؤمنین (علیه السلام) تعجب کردند آنگاه حضرت فرمود: شما تعجب کردید که زمین اطاعت امر من نمود وقتی به او گفتم قرار بگیر. عرض کردند: بلی یا امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: من همان کسی هستم که خداوند در قرآن می فرماید و قال الانسان مالها من به زمین می گویم بیان کن برای من حوادث و اخباری را که بر روی تو انجام شده و به من بگو عملهایی را که مردم در روی تو بجا آورده اند، پس از آن حضرت فرمود: اگر این همان زمین لرزه هایی بود که خداوند در سوره زلزله می فرماید: زمین به من اخبار خود را می داد ولی این زلزله آن زلزله نیست.(475)

408- آسمان علم، آفتاب فکر

یک روز صبح، عمر خلیفه ی وقت به مسجد رفت تا نماز صبح خود را ادا کند. وقتی خواست داخل محراب رود، دید زنی در محراب خوابیده است به غلام خود یرفی گفت: این زن را بیدار کن: غلام عمر، دید که جنازه زنی است، یرفی جلوتر رفت ناگهان وحشت زده برگشت و گفت: در محراب جنازه زنی است بی سر، عمر گفت: برو به دنبال ابو طلحه، بگو: بیاید اینجا، ابوطلحه امور انتظامی مدینه را اداره می کرد ابوطلحه جنازه را از محراب خارج کرد سپس متوجه شد جسد زن بی سر، زن نیست بلکه مردی است که لباس زنانه بر تن دارد، سر آن مرد را در کنج محراب پیدا کردند. عمر نماز صبح را به جماعت خواند، بعد دستور داد جنازه آن مرد را دفن کنند. ابوطلحه نیز در بررسی این قتل بسیار تلاش کرد ولی به جایی نرسید. 9 ماه از این پیش آمد گذشت اما باز هم یک روز در سپیده دم که عمر به مسجد آمد بجای همان جنازه قنداقه کودکی را یافت. عمر به غلامش یرفی دستور داد برای کوک دایه ای بگیرد و حقوقش را از بیت المال بپردازد ولی در فکر رفته بود که این کارها چیست؟ که در مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم می شود. عمر با اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد این قضیه مشورت کرد، ولی بجایی نرسید عمر با ناراحتی گفت: اگر ابوالحسن (علیه السلام) به من کمک کند من از راهنمایی همه بی نیاز خواهم شد، در این هنگام علی (علیه السلام) از راه رسید، عمر خوشحال شد و به پای حضرت برخاست و علی (علیه السلام) را به آغوش کشید و گفت: بنشین ای شهر علم، ای آسمان علم، ای آفتاب فکر، عمر ماجرا را برای حضرت تعریف کرد و راه چاره را سؤال کرد. علی (علیه السلام) دایه کودک را خواست و دستور داد هفته دیگر روز دوشنبه که عید قربان است کودک را می آرایی و او را به صحرای پشت مدینه که گردشگاه عمومی است می بری سعی کن همه ترا ببیند در آن هنگام زنی خواهد رسید و این بچه را نوازش خواهد کرد همان زن را بگیرید و نزد من بیاورید بعد حضرت به عمر فرمود: میان این جنازه و نوزاد حکایتی است دایه کودک این کار را اجرا کرد. زن دستگیر شد و او را وارد مسجد کردند. عمر در کنار علی (علیه السلام) ایستاده بود و مات و مبهوت، علی (علیه السلام) لبخندی زد و فرمود: نترس دخترم حرف بزن. اما احتیاط کن که دروغ نگویی. زن جوانی اندکی نشست آن وقت به شرح ماجرا پرداخت عرض کرد: یا علی (علیه السلام) اسم من جمیله است از طایفه انصارم و تنها دختر عامر بن سعد خزرجی هستم که در جنگ احد در رکاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به شهادت رسید، مادرم در زمان ابوبکر فوت کرد اما چون ثروتمند بودیم در خانه با عفاف و تقوی بسر می بردم روز با دختران همسن خود مشغول صحبت بودم که پیر زنی آمد و با یک یک ما صحبت کرد و از من سراغ مادرم را گرفت. گفتم: مادرم مرده است او گفت: ای کاش من می توانستم مادر تو باشم. من از فرط تنهایی استقبال کردم پیر زن را به خانه ی خود بردم و برایش غذا بردم، ولی او اظهار داشت روزه است و مشغول عبادت خداوند شد، تا صبح که پیش من بود نماز خواند بعد صبح رفت و گفت: من دختری دارم که باید به او هم سر بزنم من از او خواهش کردم دخترش را نیز به منزل ما بیاورد آن پیر زن با حیله گری مرا فریب داد روز دیگر پیر زن به ظاهر صالح و مؤمن با دخترش به منزل ما آمد و دخترش را در منزل ما گذاشت و گفت: من به مسجد اعظم می روم پیر زن رفت ناگهان در زیر لباس زنانه مردی مست ظاهر شد او به من تجاوز کرد و چون مست بود، جلوی اتاق خوابش برد من نیز با خنجر خودش او را کشتم و جنازه او را در لای چادری پیچیدم و به مسجدش رسانیدم پس از چندی نطفه حرام در رحم من رشد کرد، شبی که دردم شد در گوشه ی ناشناسی از شهر مدینه این بچه را بدنیا آوردم و او را همانجا که نعش پدرش را گذاشته بودم، گذاشتم، اما چشمم به دنبالش بود عمر مات و مبهوت مانده بود، علی (علیه السلام) فرمود: نترس جمیله تو دختر شجاع و شریفی بوده ای، چون تو از شرافت و عصمت خود دفاع کردی، تو را قاتل نمی شود شمرد. عمر گفت: یا علی (علیه السلام) پس خونبهای مقتول. علی (علیه السلام) فرمود: این مقتول خونبها ندارد. زیرا خونش را به شهوتش فروخته است. عمر خاموش شد و علی (علیه السلام) به جمیله فرمود: آن پیر زن کجاست. جمیله گفت: یابن عم رسول الله به من سه روز مهلت بدهید او را خدمت شما می آورم هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که در بیرون شهر مدینه پیر زنی را مردم سنگ سار می کردند این محکوم به رجم همان پیر زن حیله گر نانجیب بود.(476)

409- منطق ابوبکر در قضیه فدک

حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: چون ابوبکر کار خلافت را محکم نمود و از اکثر مهاجرین و انصار بیعت گرفت، کسی را فرستاد تا وکیل و کارگران حضرت فاطمه علیهاالسلام را از باغ فدک بیرون کند، آن حضرت به نزد ابوبکر آمد و فرمود: به چه سبب وکیل مرا از فدک بیرون کردی و حال آنکه پدرم به فرمان خدا آن را به من داده است؟ ابوبکر گفت: بر آنچه می گویی گواه بیاور فاطمه علیهاالسلام ام ایمن را آورد وام ایمن به ابوبگر گفت: من تا حجت بر تو تمام نکنم گواهی نمی دهم ترا به خدا سوگند آیا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در حق من گفته است که ام ایمن اهل بهشت است؟ ابوبکر گفت: بلی.ام ایمن گفت: من گواهی می دهم که حق تعالی به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وحی فرستاد که حق ذی القربی را به او بده و رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به امر خدا به فاطمه علیهاالسلام داد حضرت علی (علیه السلام) نیز آمد و به همین نحو گواهی داد و به روایتی حسنین (علیه السلام) نیز شهادت دادند. ابوبکر نامه ای درباره فدک نوشته و به فاطمه داد. آنگاه عمر پیدا شد و گفت: این چه نامه ای است؟ ابوبکر گفت: فاطمه علیهاالسلام دعوی فدک را نمود وام ایمن و علی (علیه السلام) بر او گواهی دادند، لذا من نیز این نامه را نوشتم. عمر نامه را گرفت و پاره کرد و گفت فدک فی ء همه مسلمین است و گذشته از این علی (علیه السلام) شوهر فاطمه علیهاالسلام است و به نفع او گواهی دهد، روز دیگر خود حضرت امیر (علیه السلام) در حالی که مهاجرین و انصار در نزد ابوبکر جمع بودند در آنجا حضور یافت و فرمود: ای ابابکر چرا وکیل فاطمه علیهاالسلام را از فدک بیرون کردی؟ در صورتی که در حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فاطمه مالک و متصرف فدک بود. ابوبکر گفت: فدک فی ء همه مسلمین است اگر فاطمه علیهاالسلام اقامه شهود کند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فدک را به او داده است من هم فدک را به او می دهم و الا او را در آن حقی نباشد!
علی (علیه السلام) فرمود: ای ابابکر آیا درباره ما بر خلاف حکم خداوند که در مورد مسلمین است حکم می کنی؟ گفت: نه. حضرت فرمود: بگو ببینم اگر در دست مسلمانی چیزی باشد، مالک و متصرف آن است و من بیایم و آن را برای خود ادعا کنم تو از چه کسی طلب بینه (دلیل و مدرک) می کنی؟ گفت: از تو. حضرت فرمود: پس چرا در مورد فدک از فاطمه علیهاالسلام بینه و شاهد طلب می کنی در حالی که فاطمه علیهاالسلام مالک فدک بوده است. ابوبکر سکوت کرد. عمر گفت: این سخنان را واگذار ما را توانایی احتجاج با تو نیست، اگر گواهان عادلی بیاورید فدک را می دهیم و الا تو و فاطمه علیهاالسلام را در آن حقی نیست. علی (علیه السلام) به ابوبکر فرمود: آیا قرآن خوانده ای؟ گفت: بلی. فرمود: مرا خبر ده از گفتار خدای تعالی:
انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا در حق ما نازل شده یا دیگران؟ ابوبکر گفت: در حق شما. حضرت فرمود: پس اگر دو نفر نزد تو شهادت دهند که فاطمه علیهاالسلام کار زشتی مرتکب شده چه می کنی؟ گفت: مانند سایر مردم اقامه حد می کنم. فرمود: اگر چنین کنی در نزد خدا از کافران محسوب شوی. ابوبکر گفت: چرا؟ علی (علیه السلام) فرمود: برای آنکه شهادت خدا را به طهارت فاطمه صلی الله علیه و آله و سلم رد کرده و شهادت مردم را پذیرفته ای همچنانکه حکم خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم را که فدک را به فاطمه علیهاالسلام داده اند و او در حال حیات پدرش آن را تصرف کرده است را رد کردی و شهادت یک نفر اعرابی را که بر پاشنه خود بول می کند می پذیری و فدک را از فاطمه علیهاالسلام گرفتی... در این موقع صدا و همهمه از میان مردم برخاست و همگی سخنان علی (علیه السلام) را تأیید کردند در اینجا بود که عمر و ابوبکر توطئه قتل علی (علیه السلام) در سر نماز را توسط خالد بن ولید طراحی کردند.(477)