هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

402- شش زناکار

روزی شش نفر مرد زنا کردند، آنان را جهت صدور حکم شرعی و الهی بحضور عمر آورده بودند، تا دستور مجازات آنها را دریافت کنند عمر با عصبانیت گفت: هر شش نفر آنها را سنگسار کنید. ولی علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر، حکم بر خون و مال مردم نباید این قدر ساده باشد خوبست دستور دهی پیرامون زندگی این شش مرد گناهکار بررسی به عمل آورند، عمر فرمایش علی (علیه السلام) را اطاعت کرد: معلوم شد که نفر اول مردی مسیحی بود که با زنی مسلمان هم بستر شده بود. علی (علیه السلام) فرمود گردنش را بزنید زیرا این مرد ذمی بود و در پناه حکومت اسلامی زندگی می کرد و با این تعدی قرار ذمه را درهم شکست. نفر دوم، مردی زن دار بود و زنش هم در کنارش به سر می برد لذا علی (علیه السلام) فرمود: بنا به فرمان قرآن سنگسارش کنند.
نفر سوم، مردی عرب و مجرد بود و مجازاتش هم صد ضربه تازیانه بود که حضرت حکم را فرمود.
نفر چهارم، برده ای بود که مرتکب زنا شده بود لذا مجازات بردگان نیمی از مجازات احرار است. حضرت فرمود: بیش از پنجاه ضربه شلاق کیفر ندارد.
نفر پنجم، پسری بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود علی (علیه السلام) دستور داد که تعزیرش کنید یعنی تنبیهش کنند تا دیگران از این غلطها نکنند
نفر ششم، را حضرت دستور داد آزادش کنند چرا که آن مرد دیوانه بود اینجا بود که عمر به علی (علیه السلام) عرض کرد: لا ابقانی الله بعدک یا علی، پس از تو خدا زنده ام نگذارد زیرا اگر تو نباشی به لغزش های بزرگی دچار خواهم شد.(470)

403- یا علی (علیه السلام) چاره کار چیست؟

زنی حامله زنا کرده بود به فتوای عمر که خلیفه ی وقت بود از مسجد او را بیرون بردند تا سنگسارش کنند. علی (علیه السلام) وقتی قضیه را بررسی کرد فرمود: ای عمر درست است که این زن زنا کرده و حد شرعی او رجم است ولی آیا می دانی آن طفل که در رحم این زن پنهان است گناهی نکرده شما این زن را می توانید بکشید ولی جنین معصومش به چه جرمی باید رجم و سنگسار شود عمر با دست پاچگی گفت: یا اباالحسن چاره ی کار چیست؟ حضرت فرمود: صبر کنید تا دوران حمل و بارداری او به پایان رسد و بچه بدنیا بیاید و پرستارش مشخص شود آنوقت مادرش را به سزای کردارش برسانید. آنگاه عمر گفت: تا آن زن را تا پایان حمل از مجازات معاف بدارند دست بر قضا آن زن هنگام وضع حمل مرد وقتی عمر مطلع شد بی اختیار گفت: لولا علی لهلک عمر!(471)

404- میر میدان قضاوت علی (علیه السلام)

روزی پیرمرد سالخورده با دوشیزه ای عروسی کرد. در شب زفاف در همان حال که عروس را به آغوش داشت مرگش فرا رسید به هنگام سحر جنازه اش را از حجله به گورستان بردند ولی پس از چندی آثار حاملگی در عروس یک شبه آشکار شد این پیر مرد از زنان دیگرش پسران و دختران بزرگ داشت فرزندان او یکباره جنجال براه انداختند که عروس جوان باکس دیگری هم بستر شده و می خواهد فرزند حرام زاده ی خود را در میراث ما شریک کند ولی عروس ادعا می کرد که این از همان شوهر پیرمرد می باشد و محصول شب زفاف آنهاست دوره ی حمل به سر آمد و نوزاد پسر بچه بود از این ماجرا سه چهار سال گذشت اما فرزندان آن پیرمرد این بچه را حرام زاده می شمردند و میراثش را تسلیم نمی کردند این داوری را به خلیفه عمر واگذار کردند وقتی عمر جریان را مطلع شد برایش روشن شد این عروس یک شبه زنی بدکاره است و فقط بخاطر ثروت آن مرد این وارث حرام زاده را درست کرده باز هم طبق همیشه با خشم و خشونت دستور داد، زن را سنگسار کنند ولی (علیه السلام) فرمود: شتاب نکنید، آیا پدر شما با این زن هم بستر شده یا نه. عرض کردند: بله یا اباالحسن. ولی فقط یک شب آنهم یکبار و در همان حال از دنیا رفت. علی (علیه السلام) کودک را خواست و بعد وادارش کرد با چهار پنج کودک دیگر به همان سن و سال که در گوشه ای بازی می کردند بازی کند. بچه ها مشغول بازی شدند. علی (علیه السلام) مشتی خرما بدست گرفت و چند قدم دور از بازیگاه، بچه ها را صدا کرد فرمود: هر کدام از شما که زودتر بطرف من بدود از این خرما هم بیشتری خواهد داشت بچه ها به اشتیاق خرما هر کدام به سرعت خود را به علی (علیه السلام) رساند ولی این بچه ی مشکوک وقتی خواست برخیزد دو دستش را بر زمین گذاشت و باسستی از جایش برخاست و دیرتر از همه به دنبال سایر بچه های دیگر خود را به علی (علیه السلام) رساند. علی (علیه السلام) به عمر و حاضرین فرمود: به علت همین سستی و بدلیل همین ضعف که این کودک دارد از نطفه ی آن پیرمرد بوجود آمده است. زیرا بی آنکه بیمار باشد از همسالان خود عقب مانده است. فرزندان پیرمرد از تهمت خود معذرت خواستند و پسر را به برادری خود گرفتند.(472)