هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

400- قاتل ظاهری

مأموران حکومتی مدینه در خرابه ای در بیرون شهر سرکشی کرده و در آنجا مردی را کشته شده یافتند و چند متر آن طرف تر او مردی را که کارد خون آلودی در دست داشت یافتند، مأموران جنازه بی سر را به همراه قاتل کارد بدست به حضور عمر بردند تا حکم قصاص را در حق او صادر کند قاتل نیز به قضیه قتل اعتراف کرد، عمر نیز حکم قصاص او را در ملأعام صادر کرد. علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر! قضیه را ساده نگیر کسی که آدم می کشد به این آسانی به جنایت خود اعتراف نمی کند. لذا علی (علیه السلام) قاتل را خواست و از او سؤال کرد، آنگاه به او فرمود: این مرد را تو کشتی؟ بله یا اباالحسن (علیه السلام). مقتول را می شناسید؟ نه یا اباالحسن. عی (علیه السلام) فرمود: حتماً نسبت به وی کینه و عداوتی هم نداشتید؟ عرض کرد: نه یا عم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم. علی (علیه السلام) فرمود: پس چرا بیجهت سرش را از تنش جدا کردی آن مرد خاموش شد. علی (علیه السلام) فرمود: حرف بزن بگوئید ببینم کسب و کار تو چیست؟ عرض کرد: قصابم. علی (علیه السلام) فرمود: قصابی، اینهم کارد قصابی توست. متهم عرض کرد: اجازه بدهید آنچه حقیقت دارد تعریف کنم. من در کنار خرابه ای که آن مرد کشته شده بود گوسفندی را کشته بودم و هنوز دست خود را نشسته بودم که به قضای حاجت احتیاج پیدا کردم لذا وارد خرابه شدم تا به خرابه رسیدم مقتول را دیدم و همانجا هم دستگیرم کردند. لذا دیدم انکار با این چنین وضعی (دست خونی، کارد بدست، و بر سر مقتول بودن) فایده و نتیجه ای ندارد. لذا اقرار کردم که من کشتم. یا علی (علیه السلام) ولی در پرده ای قلبم امیدوار بودم که پروردگار دانا و توانا بر بی گناهی من ترحم می آورد و از مجازات ایمنم می فرماید. ناگهان در این لحظه مردی وارد مجلس شد و گفت: یا علی (علیه السلام) قاتل من هستم و قصاب بی گناه است. قصاب آزاد شد و عمر قاتل حقیقی را بازجویی کرد. قاتل داستانی از مظالم و مفاسد مقتول گفت. ولی چون قاتل بود باید قصاص می شد. عمر دوباره رو به عی (علیه السلام) کرد و عرض کرد: یا اباالحسن (علیه السلام) فتوای شما درباره ی این مرد چیست؟ حضرت فرمود: آزادش کنید. عرض کرد: یا عی قاتل است خودش اقرار می کند که آدم کشته علی (علیه السلام) با استناد به آیه ای از قرآن آنکس که بی جهت انسانی را از میان بردارد چنانست که همه ی مردم را کشته باشد و آنکس که انسانی را زنده کند چنانست که بهمه ی مردم نعمت حیات بخشد لذا فرمود: این مرد قاتل حقیقی با اینکه قاتل است و به جرم خود اعتراف کرده ولی چون قصاب بی گناه را از اعدام نجات داد یعنی انسانی را زنده کرده. چنان است که همه ی مردم را زنده کرده این مرد بپاداش این جوان مردی و فداکاری در راه یک انسان بی گناه از قصاص معاف خواهد بود و خونبهای قاتل را نیز از بیت المال مسلمانان به ورثه اش پرداخت شود.(468)

401- قضاوت خلیفه!

مردی که متأهل بود در زمان خلافت عمر با زنی بر خلاف شرع هم خواب شد و بعد دستگیر شد او را نزد عمر آوردند عمر به منبر خلافت نشسته بود و گفت: این مرد چون زن داشته پس زانی محصن است. پس باید سنگسارش کرد. سپس مرد را گرفته جهت اجرای حکم خلیفه به سمت صحرا می بردند. علی (علیه السلام) از راه رسید و پس از بررسی فرمود: از آنجایی که زن این مرد در مدینه حضور نداشته او را نمی توان محصن نامید (زن دار نامید)بنابراین حد شرعی او سنگسار نیست. بلکه مجازات او صرفاً یک صد تازیانه شلاق می باشد آن مرد در سایه ی علم و فکر علی (علیه السلام) از مرگ حتمی نجات یافت.(469)

402- شش زناکار

روزی شش نفر مرد زنا کردند، آنان را جهت صدور حکم شرعی و الهی بحضور عمر آورده بودند، تا دستور مجازات آنها را دریافت کنند عمر با عصبانیت گفت: هر شش نفر آنها را سنگسار کنید. ولی علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر، حکم بر خون و مال مردم نباید این قدر ساده باشد خوبست دستور دهی پیرامون زندگی این شش مرد گناهکار بررسی به عمل آورند، عمر فرمایش علی (علیه السلام) را اطاعت کرد: معلوم شد که نفر اول مردی مسیحی بود که با زنی مسلمان هم بستر شده بود. علی (علیه السلام) فرمود گردنش را بزنید زیرا این مرد ذمی بود و در پناه حکومت اسلامی زندگی می کرد و با این تعدی قرار ذمه را درهم شکست. نفر دوم، مردی زن دار بود و زنش هم در کنارش به سر می برد لذا علی (علیه السلام) فرمود: بنا به فرمان قرآن سنگسارش کنند.
نفر سوم، مردی عرب و مجرد بود و مجازاتش هم صد ضربه تازیانه بود که حضرت حکم را فرمود.
نفر چهارم، برده ای بود که مرتکب زنا شده بود لذا مجازات بردگان نیمی از مجازات احرار است. حضرت فرمود: بیش از پنجاه ضربه شلاق کیفر ندارد.
نفر پنجم، پسری بود که هنوز به سن بلوغ نرسیده بود علی (علیه السلام) دستور داد که تعزیرش کنید یعنی تنبیهش کنند تا دیگران از این غلطها نکنند
نفر ششم، را حضرت دستور داد آزادش کنند چرا که آن مرد دیوانه بود اینجا بود که عمر به علی (علیه السلام) عرض کرد: لا ابقانی الله بعدک یا علی، پس از تو خدا زنده ام نگذارد زیرا اگر تو نباشی به لغزش های بزرگی دچار خواهم شد.(470)