هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

398- علی (علیه السلام) از امتحانات الهی می گوید

علی (علیه السلام) بعد از جنگ نهروان در مسجد کوفه در پاسخ به سؤال یک یهودی از امتحانات الهی که سربلند از آنها بیرون آمده است توضیح می دهد و زندگی مظلومانه خود می فرماید:
...ای برادر یهودی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که زنده بود ریاست همه امت خود را به من واگذار نمود و از همه آنانکه حضور داشتند بیعت گرفت که بدستورات من گوش فرا دهند. (با نزدیک شدن مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور فرمود: لشکری در رکاب اسامة بن زید تشکیل شود، با اینکه بیماری و مرگ گریبان آن حضرت را گرفته بود از عرب زادگان و طائفه اوس و خزرج و دیگران که بیم آن می رفت بیعت مرا بشکنند و با من به ستیز برخیزند و یا به خاطر اینکه من پدر و یا فرزند و یا فامیل و یا دوستانشان را کشته بودم به دیده دشمنی به من نگاه می کردند خواست تا در لشکر اسامة باشد لذا کسی نماند مگر اینکه (طبق فرمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم) همه به همراه این لشکر رفتند حتی از مهاجرین و انصار و مسلمانانی که سست عقیده بودند و منافقین همه را بزیر پرچم اسامة کرد تا یک دسته از مردم پاکدل در حضور آن حضرت بمانند...و در خلافت و زمامداری پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی نباشد که با من مخالفت کند. سپس آخرین کلامی که درباره کار امت فرمود: این بود که: دستور داد لشکر اسامة حرکت کند و احدی از افراد لشکر حق بازگشت ندارد و دستور اکید در این باره صادر فرمود، و تا آنجا که ممکن بود نسبت به اجرای این دستور تأکید فرمود ولی همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وفات کرد، من ناگهان دیدم که عده ای از افراد زیر پرچم اسامة پادگان نظامی خود را ترک گفته و از محل خدمت سرباز زده و دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را که فرموده بود در رکاب فرمانده خود باشند... زیر پا گذاشتند...و سواره و شتابان به مدینه بازگشتند تا رشته بیعتی را که خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم بگردن آنان بسته بود باز کنند و بازگردند و تا پیمانی را که با خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم بگردن آنان بسته بود باز کنند و بازگردند و تا پیمانی را که با خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم داشتند بشکنند و شکستند و با هو و جنجال...بطور خصوصی پیمانی برای خود بستند بدون اینکه با یک نفر از ما بنی عبدالمطلب مشورتی کنند...من که سرگرم تجهیز جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم...اینان از این فرصت استفاده نمودند و نقشه خود را عملی نمودند. ای برادر یهودی! در چنین موقعی که من بزیر با مصیبتی به آن سنگینی و فاجعه ای به آن عظمت قرار داشتم...این گونه رفتار با من، نمکی بود بر زخم دل من، پاشیده شد ولی من دامن صبر از دست ندادم...سپس علی (علیه السلام) رو به اصحاب خود که گرداگرد حضرتش را در مسجد کوفه فرا گرفته بودند کرد و فرمود: مگر چنین نبود. عرض کردند چرا یا امیرالمؤمنین (علیه السلام). (466)

339- فریادرس یتیمان

دو یا سه روز بود که عثمان خلیفه شده بود که زن و مردی دست دختر 14 ساله ای را گرفته و به پیش او در مسجد آوردند و گفتند: این دختر یتیم بود و در 7 سالگی پدر و مادرش را از دست داد هیچ چیزی نداشت ما به حکم اسلام و انسانیت او را تحت تکفل خود آوردیم تا امروز در تربیت و نگهداری او نیز همت گماشتم و همچون فرزندمان او را بزرگ کردیم اما او با یک جوان بر خلاف شرع خلاف کرده و دوشیزگی خود را از دست داده است. عثمان دستور داد تا قابله ای بیاید و دختر یتیم را ببیند تا اگر قضیه درست است به حد شرعی مجازاتش کند قابله هم پس از تحقیق تصدیق کرد که دختر با کره نیست. دختر سر بزیر افکنده و مدام گریه می کرد عثمان به او گفت: بگو ببینم مگر از حدود الهی باکی نداشتی که عفاف خود را به هدر دادی و این رسوایی را به بار آوردی. دختر گریه می کرد و جواب داد، خدا می داند من گناهی ندارم. زن آن مرد به عثمان گفت: من شاهد دارم که این دختر بی عفتی کرده و به جای دو شاهد، شش شاهد دارم که این دختر، را با مردی بدکار نیمه عریان دیده اند و شاهدان را به عثمان معرفی کرد. آنها همه گواهی دادند که آن دختر را با مردی ناشناس در خرابه ای دیده اند دختر هم گریه می کرد و اظهار می داشت که خدا را گواه می گیرم دست مردی به من نخورده عثمان درمانده شده بود نمی توانست با اطمینان خاطر فتوی دهد. لذا سخت بیچاره شده بود احساس می کرد که به علی (علیه السلام) سخت محتاج است اما رویش هم نمی شد که دست به دامن علی (علیه السلام) بشود و از احاطه اش در فن قضاوت کمک بگیرد، بالاخره پیامی با این لحن به علی (علیه السلام) داد. یا اباالحسن (علیه السلام) ادرک امة محمد یا علی امت محمد را دریاب علی (علیه السلام) به مسجد آمد و فرمود: هرگز از التفات و عنایت به مصالح مردم غفلت نمی ورزم. بگویید چه پیش آمده است. عثمان جریان را گفت علی (علیه السلام) شاهدان قضیه را یک به یک جداگانه خواست، شاهد اول آمد و علی (علیه السلام) دستش را گرفت و به زاویه ای از مسجد برد و از او پرسید خوب توضیح بدهید این دختر را در کجا، و چگونه دیده اید؟ او گفت: در خرابه ای در سمت شرقی قبیله ی بنی نضیر. حضرت از قیافه و سن مرد بدکاره نیز سؤال کرد. شاهد دوم را حضرت خواست حضرت به او فرمود این دختر با آن مرد بدکاره کجا دیدی عرض کرد: یا علی (علیه السلام) در نخلستان آل وائل دیدم... و سؤالات بعد حضرت. حضرت فرمود: شهادت دادن کافی است قضیه روشن است، قنبر برو شمشیرم را بیاور، علی (علیه السلام) با قیافه ای ملتهب و عصبانی پیش آمد و به آن زن انصاری گفت: ای زن مرا می شناسی، عرض کرد بلی یا علی (علیه السلام). در این هنگام قنبر شمشیر برهنه ای جلوی علی (علیه السلام) گذاشت. علی (علیه السلام) با آهنگی خشن فرمود: بحق قبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم اگر راست نگویی تو و گواهان ترا به همین شمشیر در همین مسجد به سزایتان خواهم رسانید بگویید ببینم چه بلایی به سر این دختر آورده اید. قبل از آن زن، چهار شاهد جلو آمده عرض کردند: یا اباالحسن (علیه السلام) ما را ببخش از جان ما بگذر. ما در زندگی این دختر انحرافی ندیدیم. این زن همسایه ماست از ما خواست تا به نفعش شهادت دهیم زن نیز اقرار کرد و عرض کرد: یا علی (علیه السلام) این دختر در خانه ی ما به سر می برد بزرگ شد و قشنگ شد و من می ترسیدم شوهرم از من دست بردارد و با او عروسی کند دستور دادم دست و پایش را با طناب بستند آن وقت خودم با انگشت مهر بکارت او را برداشت و بعد تهمتش زدم که...قضیه تمام شد شوهر آن زن در آن مجلس آن زن نابکار را که مایه ی چنین سر و صدایی شده بود، طلاق داد و بعد در همان مجلس دختر یتیم را به عقد خود در آورد. بعد علی (علیه السلام) دستور داد آن زن جنایت کار به پرداخت کابین بکارت آن دختر محکوم شود و گواهان هم هر یک جریمه ای بپردازند. عثمان جلو آمد و به علی (علیه السلام) گفت: یا علی (علیه السلام) این فن را در قضاوت از کجا آموخته ای. امیرالمؤمنین (علیه السلام) تبسم کرد و گفت: از دانیال (علیه السلام)، پیغمبر بنی اسرائیل...(467)

400- قاتل ظاهری

مأموران حکومتی مدینه در خرابه ای در بیرون شهر سرکشی کرده و در آنجا مردی را کشته شده یافتند و چند متر آن طرف تر او مردی را که کارد خون آلودی در دست داشت یافتند، مأموران جنازه بی سر را به همراه قاتل کارد بدست به حضور عمر بردند تا حکم قصاص را در حق او صادر کند قاتل نیز به قضیه قتل اعتراف کرد، عمر نیز حکم قصاص او را در ملأعام صادر کرد. علی (علیه السلام) فرمود: ای عمر! قضیه را ساده نگیر کسی که آدم می کشد به این آسانی به جنایت خود اعتراف نمی کند. لذا علی (علیه السلام) قاتل را خواست و از او سؤال کرد، آنگاه به او فرمود: این مرد را تو کشتی؟ بله یا اباالحسن (علیه السلام). مقتول را می شناسید؟ نه یا اباالحسن. عی (علیه السلام) فرمود: حتماً نسبت به وی کینه و عداوتی هم نداشتید؟ عرض کرد: نه یا عم رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم. علی (علیه السلام) فرمود: پس چرا بیجهت سرش را از تنش جدا کردی آن مرد خاموش شد. علی (علیه السلام) فرمود: حرف بزن بگوئید ببینم کسب و کار تو چیست؟ عرض کرد: قصابم. علی (علیه السلام) فرمود: قصابی، اینهم کارد قصابی توست. متهم عرض کرد: اجازه بدهید آنچه حقیقت دارد تعریف کنم. من در کنار خرابه ای که آن مرد کشته شده بود گوسفندی را کشته بودم و هنوز دست خود را نشسته بودم که به قضای حاجت احتیاج پیدا کردم لذا وارد خرابه شدم تا به خرابه رسیدم مقتول را دیدم و همانجا هم دستگیرم کردند. لذا دیدم انکار با این چنین وضعی (دست خونی، کارد بدست، و بر سر مقتول بودن) فایده و نتیجه ای ندارد. لذا اقرار کردم که من کشتم. یا علی (علیه السلام) ولی در پرده ای قلبم امیدوار بودم که پروردگار دانا و توانا بر بی گناهی من ترحم می آورد و از مجازات ایمنم می فرماید. ناگهان در این لحظه مردی وارد مجلس شد و گفت: یا علی (علیه السلام) قاتل من هستم و قصاب بی گناه است. قصاب آزاد شد و عمر قاتل حقیقی را بازجویی کرد. قاتل داستانی از مظالم و مفاسد مقتول گفت. ولی چون قاتل بود باید قصاص می شد. عمر دوباره رو به عی (علیه السلام) کرد و عرض کرد: یا اباالحسن (علیه السلام) فتوای شما درباره ی این مرد چیست؟ حضرت فرمود: آزادش کنید. عرض کرد: یا عی قاتل است خودش اقرار می کند که آدم کشته علی (علیه السلام) با استناد به آیه ای از قرآن آنکس که بی جهت انسانی را از میان بردارد چنانست که همه ی مردم را کشته باشد و آنکس که انسانی را زنده کند چنانست که بهمه ی مردم نعمت حیات بخشد لذا فرمود: این مرد قاتل حقیقی با اینکه قاتل است و به جرم خود اعتراف کرده ولی چون قصاب بی گناه را از اعدام نجات داد یعنی انسانی را زنده کرده. چنان است که همه ی مردم را زنده کرده این مرد بپاداش این جوان مردی و فداکاری در راه یک انسان بی گناه از قصاص معاف خواهد بود و خونبهای قاتل را نیز از بیت المال مسلمانان به ورثه اش پرداخت شود.(468)