هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

397- غصب خلافت و مظلومیت علی (علیه السلام)

روزی علی (علیه السلام) برای یک یهودی از امتحانات الهی که آن حضرت از آنها سر بلند بیرون آمده است توضیح می داد و در بن این بیان ناله های مظلومیت آن حضرت بیشترین بخش تکان دهنده آن را تشکیل می دهد هم اکنون اصل داستان:
علی (علیه السلام) در بین اصحاب خود بعد از جنگ نهروان در مسجد کوفه نشسته بود که در پاسخ به سؤال یک یهودی مطالب زیر را بیان فرمودند:
ای برادر یهودی کسی که پس از پیغمبر برای امر خلافت مسلمین به پا خواست همه روزه وقتی که مرا می دید از من عذر خواهی می کرد و بر خلاف آنچه که حق مرا غصب کرده و بیعت مرا شکسته بود با من رفتار می کرد و از من حلالیت می خواست... من با خود می گفتم خلافت چند روزه او می گذرد و سپس حقی که خداوند برای من ایجاد نموده به آسانی به من باز می گردد... در مطالبه حق خویش نزاعی به راه نیانداختم تا یک وقت یکی به صلای من جواب مثبت دهد و دیگری پاسخ منفی و در نتیجه کار به منازع و گفتگو و مشاجره بیانجامد جمعی از خواص اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را که بخوبی می شناختم و خیر خواه خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم و قرآن و اسلام بودند پنهان و آشکار بنزد من در رفت و آمد بودند و مرا دعوت می کردند که حق خود را باز پس گیرم و آمادگی خودشان را برای فداکاری در راه ادای بیعتی که از من بگردن آنها بود اعلام می کردند ولی من می گفتم آرام باشید و اندکی صبر کنید. شاید خداوند بدون جنگ و خون ریزی و به آسانی حق از دست رفته مرا به من بازگرداند... چون عمر زمامدار اولی (ابوبکر) به سر رسید و مرگش فرا رسید زمام امور را پس از خود بدست رفیقش (عمر بن خطاب) سپرد این هم مانند گذشته، گرفتاری دیگری برای من شد و دوباره حقی که خداوند برای من قرار داده بود از من گرفته شد، باز اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که بعضی از آنان هم اکنون زنده اند و بعضی مرده اند گرداگرد من جمع شدند و همان را گفتند که در جریان قبلی گفته بودند، من نیز از گفتار پیشین خود تعدی نکردم و آنان را به صبر و آرامش و یقین دعوت کردم چرا که می ترسیدم مبادا اجتماع مردم تباه شود آن اجتماعی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با سیاستی عمیق آن را تشکیل داده بود... مسلم یک چنین اجتماعی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با خون دل فراهم آورد من از همه سزاوارتر بودم که نگذارم از هم بپاشد و به راهی نکشانم که روی نجات نبیند و تا پایان عمر گرفتار باشند و من اگر آنروز خود را کاندید خلافت می کردم و مردم را به یاری خویش می خواندم مردم درباره من یکی از دو کار را می کردند یا پیروی از من می کردند، و با مخالفین من می جنگیدند که اگر عده شان کم بود طبعاً کشته می شدند، و یا مردم از یاری من سرباز می زدند که آن وقت به واسطه این سرباز زدن و تقصیر در یاری از ولایت من و خودداری از اطاعت من کافر می شدند.
ای یهودی: دیدم چاره ای نیست جز اینکه جام های غم و اندوه را سرکشم و آه های سرد را در قفس سینه نگهدارم و دامن صبر و شکیب از دست ندهم تا موقعی که خداوند گشایشی عطا فرماید یا هر طور که صالح می داند دادرسی فرماید: سپس علی (علیه السلام) رو به اصحاب خود کرد و فرمود: آیا چنین نبود، همه آنها گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین (علیه السلام).(465)

398- علی (علیه السلام) از امتحانات الهی می گوید

علی (علیه السلام) بعد از جنگ نهروان در مسجد کوفه در پاسخ به سؤال یک یهودی از امتحانات الهی که سربلند از آنها بیرون آمده است توضیح می دهد و زندگی مظلومانه خود می فرماید:
...ای برادر یهودی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هنگامی که زنده بود ریاست همه امت خود را به من واگذار نمود و از همه آنانکه حضور داشتند بیعت گرفت که بدستورات من گوش فرا دهند. (با نزدیک شدن مرگ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم) رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دستور فرمود: لشکری در رکاب اسامة بن زید تشکیل شود، با اینکه بیماری و مرگ گریبان آن حضرت را گرفته بود از عرب زادگان و طائفه اوس و خزرج و دیگران که بیم آن می رفت بیعت مرا بشکنند و با من به ستیز برخیزند و یا به خاطر اینکه من پدر و یا فرزند و یا فامیل و یا دوستانشان را کشته بودم به دیده دشمنی به من نگاه می کردند خواست تا در لشکر اسامة باشد لذا کسی نماند مگر اینکه (طبق فرمان پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم) همه به همراه این لشکر رفتند حتی از مهاجرین و انصار و مسلمانانی که سست عقیده بودند و منافقین همه را بزیر پرچم اسامة کرد تا یک دسته از مردم پاکدل در حضور آن حضرت بمانند...و در خلافت و زمامداری پس از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم کسی نباشد که با من مخالفت کند. سپس آخرین کلامی که درباره کار امت فرمود: این بود که: دستور داد لشکر اسامة حرکت کند و احدی از افراد لشکر حق بازگشت ندارد و دستور اکید در این باره صادر فرمود، و تا آنجا که ممکن بود نسبت به اجرای این دستور تأکید فرمود ولی همین که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وفات کرد، من ناگهان دیدم که عده ای از افراد زیر پرچم اسامة پادگان نظامی خود را ترک گفته و از محل خدمت سرباز زده و دستور رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را که فرموده بود در رکاب فرمانده خود باشند... زیر پا گذاشتند...و سواره و شتابان به مدینه بازگشتند تا رشته بیعتی را که خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم بگردن آنان بسته بود باز کنند و بازگردند و تا پیمانی را که با خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم بگردن آنان بسته بود باز کنند و بازگردند و تا پیمانی را که با خدا و رسولش صلی الله علیه و آله و سلم داشتند بشکنند و شکستند و با هو و جنجال...بطور خصوصی پیمانی برای خود بستند بدون اینکه با یک نفر از ما بنی عبدالمطلب مشورتی کنند...من که سرگرم تجهیز جنازه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودم...اینان از این فرصت استفاده نمودند و نقشه خود را عملی نمودند. ای برادر یهودی! در چنین موقعی که من بزیر با مصیبتی به آن سنگینی و فاجعه ای به آن عظمت قرار داشتم...این گونه رفتار با من، نمکی بود بر زخم دل من، پاشیده شد ولی من دامن صبر از دست ندادم...سپس علی (علیه السلام) رو به اصحاب خود که گرداگرد حضرتش را در مسجد کوفه فرا گرفته بودند کرد و فرمود: مگر چنین نبود. عرض کردند چرا یا امیرالمؤمنین (علیه السلام). (466)

339- فریادرس یتیمان

دو یا سه روز بود که عثمان خلیفه شده بود که زن و مردی دست دختر 14 ساله ای را گرفته و به پیش او در مسجد آوردند و گفتند: این دختر یتیم بود و در 7 سالگی پدر و مادرش را از دست داد هیچ چیزی نداشت ما به حکم اسلام و انسانیت او را تحت تکفل خود آوردیم تا امروز در تربیت و نگهداری او نیز همت گماشتم و همچون فرزندمان او را بزرگ کردیم اما او با یک جوان بر خلاف شرع خلاف کرده و دوشیزگی خود را از دست داده است. عثمان دستور داد تا قابله ای بیاید و دختر یتیم را ببیند تا اگر قضیه درست است به حد شرعی مجازاتش کند قابله هم پس از تحقیق تصدیق کرد که دختر با کره نیست. دختر سر بزیر افکنده و مدام گریه می کرد عثمان به او گفت: بگو ببینم مگر از حدود الهی باکی نداشتی که عفاف خود را به هدر دادی و این رسوایی را به بار آوردی. دختر گریه می کرد و جواب داد، خدا می داند من گناهی ندارم. زن آن مرد به عثمان گفت: من شاهد دارم که این دختر بی عفتی کرده و به جای دو شاهد، شش شاهد دارم که این دختر، را با مردی بدکار نیمه عریان دیده اند و شاهدان را به عثمان معرفی کرد. آنها همه گواهی دادند که آن دختر را با مردی ناشناس در خرابه ای دیده اند دختر هم گریه می کرد و اظهار می داشت که خدا را گواه می گیرم دست مردی به من نخورده عثمان درمانده شده بود نمی توانست با اطمینان خاطر فتوی دهد. لذا سخت بیچاره شده بود احساس می کرد که به علی (علیه السلام) سخت محتاج است اما رویش هم نمی شد که دست به دامن علی (علیه السلام) بشود و از احاطه اش در فن قضاوت کمک بگیرد، بالاخره پیامی با این لحن به علی (علیه السلام) داد. یا اباالحسن (علیه السلام) ادرک امة محمد یا علی امت محمد را دریاب علی (علیه السلام) به مسجد آمد و فرمود: هرگز از التفات و عنایت به مصالح مردم غفلت نمی ورزم. بگویید چه پیش آمده است. عثمان جریان را گفت علی (علیه السلام) شاهدان قضیه را یک به یک جداگانه خواست، شاهد اول آمد و علی (علیه السلام) دستش را گرفت و به زاویه ای از مسجد برد و از او پرسید خوب توضیح بدهید این دختر را در کجا، و چگونه دیده اید؟ او گفت: در خرابه ای در سمت شرقی قبیله ی بنی نضیر. حضرت از قیافه و سن مرد بدکاره نیز سؤال کرد. شاهد دوم را حضرت خواست حضرت به او فرمود این دختر با آن مرد بدکاره کجا دیدی عرض کرد: یا علی (علیه السلام) در نخلستان آل وائل دیدم... و سؤالات بعد حضرت. حضرت فرمود: شهادت دادن کافی است قضیه روشن است، قنبر برو شمشیرم را بیاور، علی (علیه السلام) با قیافه ای ملتهب و عصبانی پیش آمد و به آن زن انصاری گفت: ای زن مرا می شناسی، عرض کرد بلی یا علی (علیه السلام). در این هنگام قنبر شمشیر برهنه ای جلوی علی (علیه السلام) گذاشت. علی (علیه السلام) با آهنگی خشن فرمود: بحق قبر محمد صلی الله علیه و آله و سلم اگر راست نگویی تو و گواهان ترا به همین شمشیر در همین مسجد به سزایتان خواهم رسانید بگویید ببینم چه بلایی به سر این دختر آورده اید. قبل از آن زن، چهار شاهد جلو آمده عرض کردند: یا اباالحسن (علیه السلام) ما را ببخش از جان ما بگذر. ما در زندگی این دختر انحرافی ندیدیم. این زن همسایه ماست از ما خواست تا به نفعش شهادت دهیم زن نیز اقرار کرد و عرض کرد: یا علی (علیه السلام) این دختر در خانه ی ما به سر می برد بزرگ شد و قشنگ شد و من می ترسیدم شوهرم از من دست بردارد و با او عروسی کند دستور دادم دست و پایش را با طناب بستند آن وقت خودم با انگشت مهر بکارت او را برداشت و بعد تهمتش زدم که...قضیه تمام شد شوهر آن زن در آن مجلس آن زن نابکار را که مایه ی چنین سر و صدایی شده بود، طلاق داد و بعد در همان مجلس دختر یتیم را به عقد خود در آورد. بعد علی (علیه السلام) دستور داد آن زن جنایت کار به پرداخت کابین بکارت آن دختر محکوم شود و گواهان هم هر یک جریمه ای بپردازند. عثمان جلو آمد و به علی (علیه السلام) گفت: یا علی (علیه السلام) این فن را در قضاوت از کجا آموخته ای. امیرالمؤمنین (علیه السلام) تبسم کرد و گفت: از دانیال (علیه السلام)، پیغمبر بنی اسرائیل...(467)