هزار و یک داستان از زندگانی امام علی (علیه السلام)

نویسنده : محمد رضا رمزی اوحدی

395- اتمام حجت علی (علیه السلام) با ابوبکر

بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و نشستن ابوبکر بر مسند خلافت، روزی علی (علیه السلام) با ابوبکر ملاقات کرد و به عنوان اعتراض به او فرمود: ظلمت و فعلت یعنی: ظلم کردی و بر مسند خلافت نشستی ابوبکر گفت: از کجا معلوم می شود که امروز من ظلم کرده باشم و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شما را شایسته خلافت دانسته نه مرا
علی (علیه السلام): رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بر این کار آگاهی دارد و مرا حق و تو را باطل می داند.
ابوبکر: چگونه من با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با اینکه از دنیا رفته ملاقات کنم و از او سؤال کنم و حق و باطل قضیه را بفهمم مگر اینکه در عالم خواب به حضورش برسم و جریان را به من بفرماید.
علی (علیه السلام): من حاضرم که هم اکنون تو را نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم ببرم و آن حضرت حقیقت را به تو بگوید.
ابوبکر اعلام آمادگی کرد و همراه علی (علیه السلام) با هم به مسجد قبا رفتند. علی (علیه السلام) در آن مسجد به اعجاز الهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را به ابوبکر نشان داد. رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نشسته بود و به ابوبکر رو کرد و فرمود: (اعتزل عن ظلم امیرالمؤمنین از ظلم کردن به امیر مؤمنان علی (علیه السلام) دوری کن.) ابوبکر از مسجد بیرون آمد و تصمیم گرفت زمام امور خلافت را به دست علی (علیه السلام) بسپارد در مسیر راه با عمر ملاقات کرد و جریان دیدار خود را با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مسجد قبا و گفتار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای عمر شرح داد، عمر به او تندی گفت: (اسکت اما عرفت قدیما سحر بنی هاشم بن عبدالمطلب خاموش باش ای ابوبکر آیا از قدیم الایام سحر و جادوگری فرزندان هاشم پسر عبدالمطلب را نشناخته ای)؟!(463)

396- پاک طینتی ارادتمند علی (علیه السلام)

علامه حلی (ره) می گوید: پدرم برای من نقل کرد، روزی به طرف یکی از دروازه های بغداد رفتم وقتی که از آن وارد شدم احساس کردم خیلی تشنه ام به بعضی از همراهان گفتم برای من آب بیاورید آنها برای تهیه آب رفتند و من و سایر دوستانم در انتظار آب در آنجا توقف کردیم در این میان دو کودک بازی می کردند و یکی از آنها به دیگری می گفت: اما بر حق علی بن ابیطالب امیر مؤمنان (علیه السلام) است ولی دیگری می گفت: بلکه رهبر مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شخص دیگری است به ناگه من این حدیث را به زبان آوردم و گفتم: راست گفت: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی (علیه السلام) که با تو دوستی نمی کند مگر مؤمن و با تو دشمنی نمی کند مگر ولد حیض. ناگاه دیدم زنی که سخن مرا شنیده بود نزدیک آمد و گفت: ای آقای من تو را به خدا آنچه را گفتی، بار دیگر برای من بگو گفتم حدیثی بود که از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روایت شده نیازی به ذکر مجدد آن نیست او اصرار کرد که باید حدیث را بخوانی من هم حدیث را برای او خواندم آن زن که مادر آن دو کودک بود گفت: ای آقای من سوگند به خدا این خبر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم راست است. این دو گودک هر دو فرزند من هستند. آنکه علی (علیه السلام) را دوست دارد پاک زاده است ولی آنکه با علی (علیه السلام) دشمنی می کند جهتش این است که من در حال حیض بودم که نطفه او بسته شد.(464)

397- غصب خلافت و مظلومیت علی (علیه السلام)

روزی علی (علیه السلام) برای یک یهودی از امتحانات الهی که آن حضرت از آنها سر بلند بیرون آمده است توضیح می داد و در بن این بیان ناله های مظلومیت آن حضرت بیشترین بخش تکان دهنده آن را تشکیل می دهد هم اکنون اصل داستان:
علی (علیه السلام) در بین اصحاب خود بعد از جنگ نهروان در مسجد کوفه نشسته بود که در پاسخ به سؤال یک یهودی مطالب زیر را بیان فرمودند:
ای برادر یهودی کسی که پس از پیغمبر برای امر خلافت مسلمین به پا خواست همه روزه وقتی که مرا می دید از من عذر خواهی می کرد و بر خلاف آنچه که حق مرا غصب کرده و بیعت مرا شکسته بود با من رفتار می کرد و از من حلالیت می خواست... من با خود می گفتم خلافت چند روزه او می گذرد و سپس حقی که خداوند برای من ایجاد نموده به آسانی به من باز می گردد... در مطالبه حق خویش نزاعی به راه نیانداختم تا یک وقت یکی به صلای من جواب مثبت دهد و دیگری پاسخ منفی و در نتیجه کار به منازع و گفتگو و مشاجره بیانجامد جمعی از خواص اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را که بخوبی می شناختم و خیر خواه خدا و رسول صلی الله علیه و آله و سلم و قرآن و اسلام بودند پنهان و آشکار بنزد من در رفت و آمد بودند و مرا دعوت می کردند که حق خود را باز پس گیرم و آمادگی خودشان را برای فداکاری در راه ادای بیعتی که از من بگردن آنها بود اعلام می کردند ولی من می گفتم آرام باشید و اندکی صبر کنید. شاید خداوند بدون جنگ و خون ریزی و به آسانی حق از دست رفته مرا به من بازگرداند... چون عمر زمامدار اولی (ابوبکر) به سر رسید و مرگش فرا رسید زمام امور را پس از خود بدست رفیقش (عمر بن خطاب) سپرد این هم مانند گذشته، گرفتاری دیگری برای من شد و دوباره حقی که خداوند برای من قرار داده بود از من گرفته شد، باز اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم که بعضی از آنان هم اکنون زنده اند و بعضی مرده اند گرداگرد من جمع شدند و همان را گفتند که در جریان قبلی گفته بودند، من نیز از گفتار پیشین خود تعدی نکردم و آنان را به صبر و آرامش و یقین دعوت کردم چرا که می ترسیدم مبادا اجتماع مردم تباه شود آن اجتماعی که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با سیاستی عمیق آن را تشکیل داده بود... مسلم یک چنین اجتماعی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم با خون دل فراهم آورد من از همه سزاوارتر بودم که نگذارم از هم بپاشد و به راهی نکشانم که روی نجات نبیند و تا پایان عمر گرفتار باشند و من اگر آنروز خود را کاندید خلافت می کردم و مردم را به یاری خویش می خواندم مردم درباره من یکی از دو کار را می کردند یا پیروی از من می کردند، و با مخالفین من می جنگیدند که اگر عده شان کم بود طبعاً کشته می شدند، و یا مردم از یاری من سرباز می زدند که آن وقت به واسطه این سرباز زدن و تقصیر در یاری از ولایت من و خودداری از اطاعت من کافر می شدند.
ای یهودی: دیدم چاره ای نیست جز اینکه جام های غم و اندوه را سرکشم و آه های سرد را در قفس سینه نگهدارم و دامن صبر و شکیب از دست ندهم تا موقعی که خداوند گشایشی عطا فرماید یا هر طور که صالح می داند دادرسی فرماید: سپس علی (علیه السلام) رو به اصحاب خود کرد و فرمود: آیا چنین نبود، همه آنها گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین (علیه السلام).(465)